الهه بهار

آگاهی هدیه دهیم

من اگه جای تو بودم ...


ميگم من اگر جاي اون بودم، تا مي رسيدم فرودگاه دنبال يه أينترنت مي گشتم كه زود بگم: عزيزم من رسيدم. حالا ٤ ساعت بعد أز پرواز و خستگي راه لااقل تا چمدون بياد مي تونست فقط يه تماس چند ثانيه يي بگيره كه يه جورايي هم توجه كنه هم من نگران نباشم، ميدونم مردها با زنها فرق دارن ولي خوب هر كي يه ترجمه يي أز توجه كردن و توجه نشون دادن داره. يكي ميگه عزيزم رسيدي زنگ بزن، يكي اس ام اس ميده رسيدي ؟ اونم يه جور ديگه يي به اين توجه جواب ميده. مگه رابطه همين بده بستون عاطفي نيست؟ منظورم همين سيگنال هاي كوچيكه كه به نگاهي و حرفي و نوازشي ... أصلا ولش كن ! بگذريم

سكانس ٢:
- اگه اين پروژه ي دفاع به سر انجام برسه و بتونم يه ورق مدرك لعنتي رو بكوبم رو ميز مدير كه بيا جناب مدير أينم هموني كه ٤ سال تو سر من زدي و گفتي ديگران به خاطر همين برگه از تو بهترند.
- چه عاااالي حتما موفق ميشي، شك نكن
- ولي مي ترسم!! خيلي استرس دارم
- أول اينكه هر تغييري حتما استرس هم داره. منم اگه خونه رو عوض كنم فردا صبح كه ميخوام برم سركار استرس دارم از كدوم مسير برم كه به موقع برسم. ولي خيلي خوبه كه به استقبال اين تغيير بزرگ رفتي ، افرين ... بزرگترين قدم برداشته شده ، نگران نباش
- ممنون كه هميشه انرژي ميدي ، خوبه كه هستي
- خواهش مي كنم، حتما بهم خبر بده .
- حتما دوست خوبم

چند روز بعدتر
- سلام ، چطوري؟
- خوبم يعني عاليم
- چه خوب. راستي دفاع چي شد؟
- ديروز دفاع كردم ، خيلي خوب بود اونقدر كه حتي رئيس دانشكده سفارش كرد زودتر كارهاي مدرك و تسويه حساب انجام بشه. خلاصه منتظر مدركم
- خوب دوستم يه خبر ميدادي
- ااااا اخه فكر كردم گرفتار كار باشي
- نه !! خيلي هم خوشحال ميشدم، نميخوام بگم دلخور نيستم ولي من اگه جاي تو بودم بعد از سه ماه درددل يه زنگ مي زدم كه ميدوني دفاع پايان نامه عالي تموم شد
- اره رأست ميگي ، ولي ....

سكانس ٣

داستان تكراري ديگه يي أز خودت

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 8:37  توسط ف.ف  | 

شمشک - شهرستانک

درست لحظه يي كه چند قدم مونده به تابلوي ١٠ كيلومتري شهر، شك و ترديد عجيبي چنگ مي زنه تو دلت كه همه اين دست انداز ها رو درست اومدم ؟ أصلا مقصد هموني بود كه دنبالش بودم ؟ مگه پاييز شهرستانك چيزي كمتر از خزان شمشك داره ؟ اين ترافيك چند ساعته و پرسيدن نشوني و اخر سر چند ساعتي گم شدن ميارزيد به ديدن اين تابلو ؟... حكايت اين شك و دلواپسي ها شده حكايت تكراري ادم هايي كه كم هم نيستند. دو قدمي مانده به مدير كلي احساس مي كنند دست كم ١٠ سال از رؤياي جواني فاصله دارند، اگر موسيقي و تحمل ساعتها نشستن پشت پيانو و درد كمر و گردن .. تحمل كرده بودن، الان به جاي اون نوازنده روي سن لبخند به لب داشتند.
رؤياي نويسندگي را با گرفتن مواجب ثابت ماهانه عوض كردند و بعد أز سألها تحمل غرولند مدير ، به اين فكر مي كنند كه بهاي زيادي براي از دست دادن رؤياي قلم و كاغذ پرداخت كرده اند.
همين حالا پشت ترافيك سنگين همت، اين شك مثل خوره افتاده به سلول هاي عصبي و چرتكه برداشته اند كه اگر ١٠ سال جوونتر بودم چي ميشد و حالا چقدر دير شده و تو اين مسابقه ي زندگي چند سال از دخترك چشم أبرو مشكي كناري عقب أفتأدم ،
و البته صدها مورد مثل همين...
چند سال پيش با دوستي نازنين از رؤياي كاري مي گفتم و اين كه چقدر پيشرفت صادقانه در اين شرائط سخت شده، با لبخندي جواب داد خانم شما فقط بايد كتاب بنويسيد و ما هم كتاب شما رو بياريم تا أمضا كنيد :)
بعد از ٤ سال به خودم ميگم چقدر از لبخندي كه اون روز بعد از شنيدن أمضاي كتابم داشتم، دور شدم.... اونقدر دور كه امروز عصر دلگير جمعه به سختي با كاغذ أشتي كردم و كلي منت كشيدم و خواهش كردم تا اينكه قلم تا پايان اين چند خط با من اومد ...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 10:0  توسط ف.ف  | 

عاشقي يعني ...... پيچ شمرون

- جلوي دوربين راحتي ؟

-اره به نظر كار سختي نمياد 

- خوب ببين اينجا فيلمنامه يي نداريم خيلي ساده چند تا سؤال مي پرسم و خيلي كوتاه هر جور كه دوست داري جواب ميدي 

- هر جوري يعني چي ؟

- يعني طنز، جدي، تك كلمه، يه جمله . تا رضا دوربينو درست مي كنه به أين چند تا كلمه يي كه رو أين كاغذ هست فكر كن 




- فريد به نظرت يه كم زيادي فيلم نگرفتيم؟ وقت زيادي نداريم و بأيد زود برسونيم به دبير شبكه ... ببين چقدر كار داريم تازه انتخاب موسيقي هم هست 

- رضا ناراحت نباش ميدونم كجاشو ميخوام 

- خوب دانشمند تو كه ميدونستي چرا أين همه فيلم گرفتيم ؟ هموني كه از اول ميخواستي ميرفتيم جلو 

- ببين تا قبل از شروع فيلمبرداري يه نيمچه سناريو يي تو ذهنم بود كه از فلاني چي بپرسيم ، ولي از پريشب مسير ذهنيم عوض شد! ببين حالا مي دونم با همون دختر بازيگره كه أين هفته اولين أجراشو داره شروع مي كنيم و با اون كارگردان سينما تموم ميشه. خلاصه يه كم جلو افتاديم 

- اره فريد خيلي جلو افتاديم ! كمتر از بيست ساعت وقت داريم هم تصاوير انتخاب مي كنيم، هم أديت مي كنيم تازه موسيقي هم انتخاب مي كنيم ... واي فريد ميگم حالا كه اينقدر جلوييم بريم دربند يه أملت بزنيم برگرديم 

- مسخره 



- خوب شروع مي كنيم اماده يي؟

- بله فكر نكنم سخت تر از تمرينات تاتر باشه 

- خوبه رضا فيلم و با أين شروع مي كنيم. بريم جلو 



- رابطه ... 

- رابطه يه جور جرقه 

- يه بده بستون قشنگ بين دو نفر 

- بعضي وقتها يه جور سوتفاهمه كه تا وقتي يه نفر پاشو بيرون بكشه، آدامه پيدا مي كنه 

- رابطه ... اگه انتظارشو نداشته باشي خودش مياد ولي اگه دم در باشي فقط ته كوچه و أدمها رو مي بيني 

- يه چيزي كه توضيح جنس و نوعش أسون نيست. نميدوني كي دوست معمولي كي دوست صميمي و كي يه جور ديگه ميشه 


- خوبه رضا أين كافيه ... بريم سراغ كلمه ي بعدي. فقط حواست باشه صداها خوب در بياد 


عاشقي 

- عاااااااشقي ... ميشه أين كلمه رو از من نپرسي ؟ أين خيلي سخته 

- هول شدن

- يه حسي كه اگه نباشه غمگين ميشي

 - عاشقي .... پيچ شمرون 

 


- اااا فريد أين چرا گفت پيچ شمرون ؟

- خوبه رضا درست جايي كه بيرون پنجره رو نگاه مي كنه چند ثانيه نگه دار. انگار با نگاهش كل خاطرات پيچ شمرون رو نگاه مي كنه. لبخندشو ببين  

- اره ... چقدر هم نرم و لطيف گفت. ميخواي بعد از پنجره چند تا تصوير از پيچ شمرون بذاريم؟ مثلا با يه دكلمه از خسرو شكيبايي؟ 

- نمي دونم رضا هر كاري درست داري بكن. أين  سيگار منو نديدي ؟

- تو چت شده فريد؟ نا سلامتي تو كارگرداني، خودت گفتي مسير ذهنيت عوض شده و مي دوني ميخواي چي كار كني. 

- اره ... ولي ميدوني وقتي بهش گفتم عاشقي يه جور غم، سر خوشي، أفسوس تو نگاهش بود. اون نتونستم تو چشماش نگاه كنم فقط با دوربين نگاهش رو تا پنجره دنبال كردم. خيلي دوست دارم بدونم أين خانم فيلمنامه نويس چي تو كوچه هاي پيچ شمرون جا گذاشته. ميخواد دوباره باهاش همون جا روبرو بشه ؟ يا بار ديگه با هم از جگركي پل چوبي تا بقالي اقا سيد قدم بزنن؟ أين نگاه أفسوس چه نه گفتني رو با خودش داره؟ 

- أها فهميدم فريد! داري به فيلمنامه فيلم بعديت فكر مي كني. ببين تا من چند تا صحنه از پيچ شمرون با صداي خسرو شكيبايي أديت مي كنم، اون كاغذو بردار همه ي أين چيز هايي كه گفتي بنويس. بيا أين هم خودكار، سيگار هم تو جيب كاپشنم بردار

- مثل زن برادر ونگوك تو هم حق بزرگي به گردن فيلماي من داري :) اگه تو نبودي همين جرقه هاي اشغالي هيچ وقت نوشته نميشد 

  


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 15:11  توسط ف.ف  | 

سخت نگیر رفیق

فكر کن وسط جمعيتي هستي كه جمع كردنش أصلا آسون نيست ، مثلا يه مهموني يا شام اخر سال، با كلي داد و هوار كه ای مردم بچه ها دوستان علي مريم سارا اقای دوست عزيز بيان عكس بگيريم . خلاصه اون همه آدم تو يه وجب كادر دوربين جا شده يا نشده عكاس دكمه رو فشار ميده ! بعد تو به كناريت ميگي ااااا چرا اينجوری گرفت ؟ بهتر بود دو رديف مي نشستن و قد بلندها هم اينطوري. اونم با لبخندی ميگه سخت نگير بابا !

بعضي وقتها وسط يه خونه تكونی ، شلوغی مهموني ، أين سه تا كلمه خيلي كمك مي كنه. انگار كه رو تخت چوبي زير درخت نارنج خونه پدربزرگ نشستم و يه نارنج بدون هيچ زحمتي با يه باد مختصر ميفته پايين تخت و ميدم مادربزرگ تا بذاره كنار سبزي پلو با ماهي شب عيد ....
روزهاي اخر سال با ترافيكش رو نبايد سخت گرفت بهتره گذاشت خودش بره و پشت اون شلوغي يه بار ديگه نگاهي بندازی به اون عكس و به خودت بگي چه عكس قشنگیه. این نا مرتب ايستادن بچه ها با لبخندشون چه به هم مياد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 13:56  توسط ف.ف  | 

کمی هم گوش بده!

- تو چرا همیشه تاریک می نویسی؟

- تاریک نیست؟ فکر کنم تو هنوز تحت تاثیر فیلم دیشب هستی و با اون عینک به نوشته های من نگاه می کنی

- کدوم فیلم؟

- همون که گفتی آخرش اون پسری که میخواست کنسرت راک برگزار کنه خودش رو تو یه پارتی از پنجره پرت کرد پایین.

- آها.. فیلم تلخی بود

- خوب دیگه پسر! تو حال و هوای اون فیلم میای نوشته های منو می خونی و به قول اهل روانشناسی فرافکنی می کنی

- واقعا؟ خوب بذار حالا امروز من یه کمی غر بزنم شاید به درد نوشته های تلخ تو بخوره :)

- بدجنس.. گفتم که تلخ نیست

- خوب بذار من کمکت کنم ببین فرافکنی می کنم یا نه. همش حرف از آرزوی نرسیده، دخترکی که هنوز به یاد عشق هشت سال گذشته بغض می کنه و میخواد به روی همه بیاره که اشتباه منو تکرار نکنین. پسری که هر چهارشنبه شب کوچه های پیچ شمرون رو به یاد قول و قرارهای عاشقانه قدیمی پیاده گز می کنه.... خوب اینها تاریک نیست؟

- نه نیست!

- لجبازی نکن. تو که شنونده خوبی بودی :) نوشته هات پر از حسرت نگاه به گذشته ست. انگار که آدمهای داستان تو هیچ وقت خوشحال نیستن و هر روز آه روزهای سالهای دورو دارن.

- ببینم چند نفر هستن که این آهی که تو میگی رو نداشته باشن؟ تو خودت اینجوری نیستی؟ هنوز نمی گی وقتی روشنک بود..

- نه! من از خاطرات روشنک عبور کردم

اوه .. این چه عبورکردنیه که بعد از پنج سال وقتی از آبمیوه امید و دزاشیب رد میشی میگی با روشنک اینجوری بود و به قول خودت حرف از روزهای گذشته می زنی

- ببین علی تو میخوای فرافکنی منو ثابت کنی. قبل از اینکه بیفتیم تو بازی اینکه حق با منه و تو اشتباه می کنی، بذار یه کم حرف بزنم. شاید دلخوری این روزهای من جرقه ی یکی از شخصیتهای داستان جدیدت باشه

- اینکه عالیه.. چی شده؟

- تو اگه جایی دعوت بشی نمی دونم مثلا مهمونی، مراسمی، جشن کوچیکی، .. برات مهمه که چه آدمهایی هستن؟ یعنی شده که دعوتی رو به خاطر وجود آدمی رد کنی؟

- به نظرت یه کم دور از سن و سال من نیست؟ یاد دوران نیمکت مدرسه و اولین باری که دوستیمون شروع شد افتادم. به نظرم مثل این می مونه که 20 نفر آدم رو به خاطر وجود یه نفر ندیده بگیری. تازه مهم تر اون میزبان بیچاره هم هست

- آره ! به قول مادربزرگم حرمت میزبان بیشتر از نون و نمکیه که با هم می خوریم. حالا فکر کن تو جشن فارغ التحصیلی سارا یکی از بچه ها درست به همین دلیل نیومد. عجیبه دیگه

- غرزدت همین بود؟ ولی خوبه که گفتی همیشه دوست دارم حرفاتو بشنوم هر چند به قول خودت گاهی هم شنونده ی خوبی نیستم. ولی بهت قول به خاطر شادی روح تو هم که شده تو یکی از داستانم ازش استفاده کنم.

- بابا مرام! دوستی بیست ساله

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 13:3  توسط ف.ف  | 

نیمروز ساده خوب

یه نیمروز خوب با سردی دلچسب روزهای آخر زمستون میتونه ترکیبی از بانک، کافه، شهر کتاب، دفتراسناد رسمی، گالری و کارگزاری بورس باشه. حالا ترتیبیش خیلی مهم نیست. مهم اینه که یه هفته ی خیلی شلوغ که بار یه دلخوری غریبی رو با خودش به همراه داشت رسید به یه نیم روز دلچسب. فرصتیه که کمی با خودم خلوت کنم و فکر کنم به دلخوشی های ساده این روزها... به چشمک و لبخند های دخترک همکار که یه جور همراهی از ته دل بود، به گپ دلنشین و غیر منتظره ی آخر وقت که اصلا همین غیر منتظره بودنش بود که خیلی به دل نشست. به احوالپرسی دوست قدیمی که بعد از دو ماه بی خبری پیغام داد حال و هوای این روزهای وبلاگتو دوست دارم بعدش هم یادآوری اینکه به اون مطلب یکی مونده به آخر 1000 تا حسودی کردم. تو جواب با کمی چاشنی شیطنک پرسیدم چرا هزارتا؟ 

همین دلخوشی های ساده ی این روزهای من...

 

" رسیدن آداب دارد

وقتی رسیدی، باید بمانی

باید بسازی

وقتی رسیدی، باید حواست باشد

تمام نشوی "

            


 تخته سیاه کافه اخرا،  واپسین روزهای زمستان 92

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 12:34  توسط ف.ف  | 

نقد ننوشته

-  میخوام کتابی که گفتم رو بنویسم. اسمش رو هم از حالا انتخاب کردم. " داستانهای دلتنگی من یا تو" .

-  راجع به چی هست؟

-  داستان زندگی من و تو و همین آدمهای پشت چراغ قرمز، میزکناری، مربی مهد سارا، مدیر تو یا همکارمن

-  خیلی دم دستی نیست؟ منظورم اینه که حالت گزارش پیدا نمی کنه؟

-  نه! فقط قسمتی از ماجراهای من یا تو یا حتی شخصیتی که میشناسی وارد داستان شده

-  اسمش چی؟ یه جوری آدم رو یاد کتابهای جیبی میندازه

-  ببین هنوز ننوشتم نقدش شروع شده. راست میگن آدم هر کاری که بکنه مردم یه چیزی میگن. تا الان که میگفتی زود باش،  تو نویسنده یی هستی که کتابت کمی با تاخیر به قفسه کتابفروشی میاد و از این حرفها که مدام تنبلی منو بهم یادآوری می کردی. یادته می گفتی آدم واسه چیزی که دوست داره باید یه کاری بکنی حالا میخواد سفالگری باشه یا دختر همسایه روبرویی. حالا تا اسم و موضوع کتابم رو میگم نقد و ایرادات ادبی شروع میشه.

- خووووب... ما اینم دیگه. ما مردم نازنین ایرادگیر. میریم کانادا میگیم وای چقدرسرده، هنوز سه هفته ی آفتابی کالیفرنیا نگذشته که میگیم وای اینجا چقدر ایرانی زیاده شده عین تهران، میریم اروپا گیر میدیم به قانونش که سنتی و قدیمیه. خلاصه مگه میشه ما چیزی نگیم؟ حالا کی کتاب جنابعالی تو شهرکتاب بهمون چشمک میزنه؟

- پیش نویس اولیه اش اماده است. بقیه اش رو نمی دونم کی باشه

- ای ی ی بابا...

- ولی خوب همین هم واسه من پیشرفت خیلی خوبیه

- آره باید جشن بگیریم :)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 19:58  توسط ف.ف  | 

کلید تو

      - به به سلام  خانوم

- ..... چقدر دیر اومدی؟

- میگن سلام مستحبه و جوابش واجب

- خیلی چیزها میگن

- سارا خانوم .... حالت خوب نیست ؟

- نه خوبم! تو چرا همیشه سعی می کنی به من تلقین کنی که حالم خوب نیست

- بهت تلقین نمی کنم. قیافه ت اینجوری میگه. بذار مثل خودت توضیح بدم. ببین قیافه ات درست مثل یه آینه می مونه که خیلی خوب میشه حال الانت رو توش دید. مثل این که جلوی قلبت یا مغزت یا نمی دونم هر جایی که علم روانشناسی میگه یه آینه گذاشتی و ناراحتی، ذوق کردن، هیجان، نغمه غم انگیز، خلاصه هر چیزی رو زود نشون میده. این کلاسهای body language  رو دیدی ؟ چهره ها رو عکس العمل های مختلف بدن رو توضیح میدن ، خوب تو مدل خیلی خوبی واسه اینجور فیلمها و کلاسها هستی.

- علی بس کن خسته ام

- فکر کردم دوست داری توضیح بدم. به قول خودت حرف بزنیم تا سوتفاهمی پیش نیاد.

- این قیافه ی منم بهانه خوبی واسه تو شده ها

- بهانه ؟! که چی بشه؟

- هیچی منو عصبی کنه. تا میام حرف بزنم و میگی قیافه ات اینجور نشون میده و فوری جلوی حرف زدن منو میگیری.

- خوب این کجاش بده؟ این که خیلی خوبه من از چشمات می فهمم الان خوشحالی یا مثلا حالت چهره ات نشون میده از پیشنهاد کوه جمعه خوشحال نشدی

- بد نیست. ولی تکرار کردنش مثل این می مونه که زود متهم بشی و تازه به متهم اجازه دفاع هم ندن.

- چه جالب پس فکر می کنی من متهمت می  کنم

- اگه قبل از این که بذاری حرف بزنم با قیافه ام فورا نتیجه گیری کنی آره درست مثل متهم کردن می مونه. ببین علی... انگار که کلید یه اتاق رو مرتب بزنی. خوب بعد از یه مدت دیگه اون کلید کار نمی کنه. خوب قیافه اون آدم هم مثل اون کلید میشه.

- بعدش چه بلایی سر اون کلید میاد؟

- هیچی میسوزه

- حالا خوبه فقط اون کلیده  می سوزه و فیوز نمی پره

- لوس .. ولی اگه یه کم دیگه ادامه بدی به اونجا هم میرسیم

- باشه میخوای امتحان کنیم

- نه اصلا فکرش هم نکن. مثل داستان دختر و پسری که شوخی شوخی تصمیم گرفتند نقش بازی کنند و آخرش هم جدی از هم دلخور شدن. انگار نه انگار که این نقشها هم بودن که با هم حرف می زدن ولی به بازی جدی نگاه کردن.

- اسم کتاب چی بود؟

- نمی دونم ! یادم نمیاد... همین شوخی هاست که یه دفعه اشک آدم رو در میاره

- سارا حالا خیلی هم رمانتیکش نکن. راستی موافقی یه سر بریم شهر کتاب نیاوران. خیلی وقته نرفتیم.

- دوباره میخوای کتاب بخری؟ نکنه میخوای باز هم کتاب نخونده به قطار کتابهای کتابخونه اضافه کنی؟ این همه کتاب و مجله نخونده داریم ، باز هم بریم شهر کتاب ؟

- خوب سارا جان نمی خریم. اصلا این کیف پول و کارت من پیشت باشه که بیشتر از دلت واسه کتابهای نخونده نسوزه. فقط بریم جدای از این ترافیک و خشونت شهر، میون اون کتابها و موسیقی قدم بزنیم.

- می بینم که علی هم رمانتیک شده. باشه بریم. ولی من که میدونم آخرش با یه کتاب میری جلوی صندوق و میگی سارا بیا حساب کن

- آفرین:)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1392ساعت 19:32  توسط ف.ف  | 

تمرین عاشقانه نوشتن

زندگی این روزهایم را دوست دارم. به طرز غریبی  به همراه تکرار ثانیه ها و لحظات لبخند می زنم. از این سلام صبح بخیر گفتن های هر روز و خدانگهدار آخر وقت و حتی دیدن تخته سیاه همیشگی کافه لذت می برم. نه به این دلیل که چاره ی دیگه یی نیست و تا بوده چرخ زندگی با همین روز و شب ها گذشته و باید راضی باشیم به ثانیه های تکراری هر روز...نه !

و نه اینکه به هزار کار نکرده فکر نمی کنم؛ 

تازه هر روز تو گوشه ذهنم چیدمان کافه یی که روزی می شود کافه ی من،  پر رنگ تر و پر رنگ تر میشه. بماند که در کنارش به قفسه های شهرکتاب هم فکر می کنم که به زودی اولین کتابم میشود مهمان یکی از همین قفسه ها . ..

به روزهای آخر 33 فکر می کنم و به این دو عدد با بی اعتنایی نگاهی می کنم که ی خوب اعداد چه اهمیتی دارند! هر چند که این چند روز مانده به 34 سالگی روزهای عجیب و غریبی اند.

به خیلی چیزها فکر می کنم.

از بس که می ترسم فراموش کنم.

همین ترسه که باعث شده به تو فکر کنم تا یادم نره عاشقانه نوشتن و عاشقانه نگاه کردن و حتی عاشقانه حرف زدن رو. هر چند تو این آخری همیشه خجالتی بودم و اونقدر دست دست کردم که تو زودتر از من به حرف اومدی و من فقط شنونده باران کلمات تو بودم.

 تو به علاوه خیلی چیزهایی که گفتم می شود فکر کردن این روزهای من. یادآوری خاطرات خوب تو کمک بزرگی بود که تمرین چند خط عاشقانه نوشتن کنم. تمرینی از سر ذوق بدون دلخوری یا حتی افسوس!

تعجبی هم ندارده..

این مجال خیلی خیلی اندک چند روزه که دیگه فرصتی برای افسوس نگاه های خوب گذشته باقی نمیدازه. هرچی بوده با اعداد سن من گذشته و رفته.

فقط چند خط تمرین عاشقانه نوشتن مونده تا یادم نره هنوز هم میشه به تو فکر کرد.... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 19:50  توسط ف.ف  | 

سرگردان

-          دوستش داری؟

-          آره!

-          خوب این که خیلی خوبه . لااقل پنجاه درصد رفتیم جلو

-          نه کمتر از پنجاهدرصد

-          چرا؟! تازه می تونم مطمئن بگم حتی شاید نود درصد. یادت رفته تو رابطه قبلی حتی نمی دونستی چه احساسی به سینا داری؟ هر دفعه یه چیزی می گفتی. ولی این دفعه  بلافاصله و مطمئن گفتی آره.

-          ولی خوب اون چی ؟

-          اون کیه؟

-          احساس علی دیگه؟ به قول خودت پنجاه درصد اون چی میشه؟

-          سارا شک داری یا خل شدی؟ تو سفر شمال ندیدی چه جوری حواسش بهت  بود ؟ یعنی همه ی بچه های تور متوجه شدن جز خودت! همه جوره هواتو داشت

-          فقط حواسش به من بود؟

-          نمی فهمم چی میگی! نکنه حواسش به من بوده و خودم نفهمیدم

-          نه .. میدونی .. یه کم سخته ... یه حس غریب ناآشنایی دارم. یه جور گیر کردن بین دو قطب مثبت و منفی . یه عدم اطمینان. اصلا همین که نمی تونم خوب توضیح بدم سختش کرده دیگه

-          سارا نمی دونم این بارون پاییزی تو رو به این روز انداخته یا  ماموریت علی باعث این فکر و خیالها شده. شاید اگه علی الان دبی نبود و به جای من با اون توکافه قهوه می خوردی اینجوری بین دو قطب مثبت و منفی گیر نمی کردی

-          اصلا ربطی به بودن و نبودن علی نداره. نمی دونم چه جوری بگم که برچسب حسودی و غیرت و از این حرفها بهم نزنی. ببین علی خیلی خوش اخلاقه و همیشه کنارش خوش می گذره...

-          مطمئن باش هیچ برچسبی بهت نمی زنم ... خوب

-          ولی .. علی با همه همین طور خوش اخلاقه نه فقط با من.

-          آها یعنی احساس عدم امنیت می کنی

-          اوه ه ه ! دقیقا همین کلمه یی که گفتی. ترسیدم بگی خل شدم

-          نه ! هر کی تو وضعیت تو باشه ممکنه همین احساس عدم امنیت رو داشته باشه. شاید اگه علی هم جای تو بود همین حس رو داشت. همین سرگردونی. ببین نمی خوام با کلمات حسادت و غیرت برات جمله بسازم ولی خلاصه ش اینه که به نظرم حس امنیت نداری

-          خوب ؟

-          خوب راجع به احساست باهاش حرف بزن. خیلی ساده.

-          همین؟

-          نه  فقط همین نیست. به نظرم بهتره تا علی از ماموریت بر می گرده کتاب " زوربای یونانی " رو بخونی تا دقیقا حس کنی با تمام وجود تو یه رابطه بودن یعنی چی .

-          چه عالیییی :)

          

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 19:47  توسط ف.ف  | 

جمعه تمام رنگی

جمعه خوب یعنی چی؟

      - رانندگی تو جاده پاییزی لواسون

     - زنگ اس ام اس موبایل اونم درست وقتی که داری با حوله موهاتو خشک می کنی و میخوای بعد از یه حموم گرم بشینی رو کاناپه پاهاتو بغل کنی و یه فیلم نگاه کنی : میای بریم پیاده روی؟

    - بعد از یه چرت دلچسب ظهر جمعه، چشماتو باز کنی ببینی دوستی که سه چهار ماهی میشه که خبری ازش نداری چند بار تلفن زده!... الو سلام ... سلام معلوم هست کجایی؟ چند بار بهت زنگ زدم زنده یی؟.... آره ! خواب بودم.... بله از صدات معلومه . نیم ساعت دیگه آماده باش میام دنبالت بریم گالری گردی.... کدوم گالری؟..... نمی دونم! میدونی که خدا جمعه بدون ترافیک رو واسه سرزدن به گالری ها گذاشته..... باشه میام

تمام دلچسب بودن یه جمعه ی دلگیر پاییزی به این برنامه های غافلگیرکننده ش ! اصلا تمام هفته، کل زندگی با این اس ام اس ها، دعوت ها و تلفن هایی که یه دفعه آدم رو به پاییزلواسون، گپی در کنج آشپزخونه دوستی نازنین ویا پیاده روی ها ... رنگ و بو می  گیره.

اگه همین لحظات لوس غیر قابل پیش بینی نبودن بوم زندگی هم هیچ رنگی نداشت! باور نمی کنی ؟ ببین تمام عطر و بو و رنگش به این هیجان غافلگیرکردنشه . به دیدن برق نگاهی که تو چشمات بود، به جیغی که بعد از دیدن اس ام اس زدی، خوشحالی صدایی که گفت باشه میام، لبخندی که وقتی با عجله آماده میشدی به لب داشتی تا نیم ساعت دیگه بری گالری گردی... تک تک اینها هزار رنگ تابلوی زندگی تو یا من شده.... باور کن . مریم این بار یه کم دقیقتر به رنگهاش نگاه کن 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1392ساعت 19:45  توسط ف.ف  | 

حسی فراتر از درک شدن

بعضی وقتها ناخودآگاه نگاهم رو جمله‌ یی از یه کتاب،‌ سکانسی از فیلم،‌ درددلی، لبخندی و یا حتی گریه یی قفل میشه. میگم ناخودآگاه نه اینکه سکانس درخشانی از آخرین شاهکار یه کارگردان اسپانیایی باشه! یا اینکه کتابی که مدتها بوده گوشه یی یادداشت کردم که تو اولین فرصت رها شدن از تنبلی بخونمش! یا دیدن تابلو نقاشی خاصی تو یه اکسپوی پرطمطراق! نه! هیچ کدوم از این‌ها به تنهایی باعث دزدیدن نگاهم و یا اون جرقه ذهنی معروف نمیشه. شاید موضوعی ساده باشه که چند روزیه بهش فکر می‌کنم. خیلی هم کنجکاوی نمیخواد که مثلاً این موضوع از کجا اومده! ممکنه دخترک همکار با چنان هیجان و ذوقی از هدیه یی که ناغافل و بی علت گرفته برام تعریف کنه یا ممکنه اشک ذوق پسر سیاهپوست تو یه فیلم دست چندم هالیوودی یا درددل سارا تو کافه و یا بعض مریم بشه یکی از اون جرفه های ذهنی معروف که تا چند روزی بهش فکر کنم.

حالا فکر کنم داستان آخرین فیلمی که تو یه بعد از ظهر جمعه دیدم این‌جوری بوده (‌ فرقی هم نمی کنه که داستان واقعی بوده یا نه! ): دخترک زیبای اسپانیایی که زمان جنگ مخفیانه به مجروحان کمک می کرده،‌ چند سال بعد از آتش بس، نگران برملا شدن راز کمک کردنش به زخمی ها بود، نگران اینکه نامزد محبوبش بعد از شنیدن رازی که به اندازه سالهای جنگ در سینه داشت چه حرفی میزنه. وقتی پسرک با لبخند گرمی گفت:‌ بهت افتخار می کنم! دخترک فقط گریه کرد.... این بهت افتخار می‌کنم پاداش خیلی چیزها بود و فقط این نبود که نگرانی سالهای طولانی با چند قطره اشک ذوق جای خودش رو عوض کرده بود... نه! این بهت افتخار می‌کنم خیلی خیلی فراتر از حس درک شدن بود.

یا سارای مهرجویی که به خاطر تأمین هزینه درمان همسربا امضای جعلی سفته ها، مدیون کارمند دون پایه بانک شد و سالها پس از بهبودی همسر با رازی زندگی می کرد که نگرانی شنیدن همسراز ماجرای امضای جعلی سفته ها خیلی بیشتر از افشای راز سنگینی می کرد.

یا همین چند روز پیش بود که درنا سعی می‌کرد بین چند نقش مادر خوب بودن، همسر شایسته در منزل و کارمند وظیفه شناس بانک،‌ چند ساعتی در هفته به رؤیای همیشگی ش مشغول باشه و فقط چند ساعتی مشغول به شاتر و دیافراگم و لنز دوربین یه ؛‌درنای ؛‌ بدون وظیفه باشه. استاد عکاسی بعد از تموم شدن کلاس بدون اینکه نگاهی هم به درنا بندازه میگه:‌خانم شما صدای بسیار قوی و گیرایی دارید تا حالا تست گویندگی دادید؟ حتماً تو این کار هم موفق خواهی شد! درنا بین دو فنجون قهوه به تلخی ادامه داد: شب که به بابک از صدا و تست گویندگی گفتم با میلی یا شاید هم دلخوری جواب داد:‌ همین کم بود تو با دو تا بچه کلاس دوبله و گویندگی هم بری.

چند روزی که به این ؛‌ هی بهت افتخار می‌کنم ؛‌ فکر می کردم. به اینکه  شنیدن این جمله چقدر می تونه بار نگرانی عمیقی رو از دوش آدم برداره و یا دلنشین ترین تشویق دنبا باشه.

افتخار می‌کنم که از ۱۸ سالگی روی پای خودت ایستادی و تمام هزینه عروسیمون رو بدون حتی یک ریال کمک خودت تأمین کردی... افتخار می‌کنم جلوی مدیر احمق شرکت بین‌المللی نه گفتی .

افتخار می‌کنم به خاطر من که نه به خاطر زندگی مشترکمون یک ماه مرخصی بدون حقوق گرفتی تا با کمک مشاور رو مهارتهای همسرداری کار کنی‌! تا از فرصت های با هم بودنی که به بهانه کار از هم دریغ کرده بودیم، لذت بیشتری ببریم.

افتخار می‌کنم  دوستی دارم که نگران من میشه،‌ پدری که بدون یک ریال رشوه و تنها با ماهانه ناچیز کارمندی زندگی شرافتمندانه رو ادامه داده ….

حسی فراتر از درک شدن ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1392ساعت 11:6  توسط ف.ف  | 

مثل بقیه ...

ببین یه جوری هستی ؟ یعنی چه جوری ام؟ نمی دونم  شبیه بقیه نیستی! مگه بقیه چه جورین ؟ اااا اینجوری که تو توجه می کنی نیستن! یعنی فقط من توجه می کنم؟! نه ... خوب نمی دونم چه جوری بگم ... یه جوری خوبی هستی دیگه ! ای بابا من که هنوز نفهمیدم این خوب یعنی چی ؟ ببین همین که دقت می کنی مریم موهاشو یه کم روشن کرده، یا جواب سونوگرافی الهه چی شده ، اصلا همین توجهی که به جزییات و آدمها داری. همینها دیگه . آها یه چیز دیگه اینکه همیشه داری یه کاری می کنی هم جالبه ... یه چیزدیگه ... ببین اصلا همین اخلاقت هم با بقیه فرق داره یه جمله گفتم مثل بقیه نیستی  اونقدر سوال کردی تا یادم رفت مهمونی دیشبو برات تعریف کنم باشه شب که رسیدم خونه بهت زنگ می زنم. خوبه! فقط من باید بفهمم مثل بقیه نیستم یعنی چی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1392ساعت 19:6  توسط ف.ف  | 

هنر درمان

از وقتی که یه دفتر یادداشت مشکی از دوستی نازنین هدیه گرفتم منتظر بودم تا در مورد  لبخندی که تمام مدت تماشای فیلم "پرده آخر" به لب داشتم بنویسم یا شاید هم از نمایش " شام با دوستان " . ولی خوب قرعه نوشتن به نام کتاب " هنر درمان " افتاد. به خودم گفتم خیلی حیفه که کتاب " هنردرمان " رو با خودم به مهمونی قلم و کاغذ نبرم.

پیشتر سه کتاب از اروین یالوم خونده بودم و چند خطی هم راجع به " وقتی نیچه گریه کرد" تو وبلاگ آگاهی نوشته بودم. اعتراف می کنم اولین کتابی که از اروین یالوم شروع کردم هنوز تموم نشده! با وجودی که کتاب " روان درمان اگزیستانسیال " و مطالبش راجع به چهار ترس اصلی انسانها خیلی برام جالب بود و تازه اونقدر ذوق زده شده بودم که کنار بعضی جملات، یادداشت نویسی هم کردم ولی فقط به یک دلیل ساده هنوز خوندن کتاب تموم نشده. مشتاق و منتظر بودم که با دوستی، رفیقی یا آشنایی راجع به یادداشتهایی که نوشته بودم صحبت کنم. 

" هنر درمان " نه مثل " روان درمان اگزیستانسیال " درسنامه دانشگاهیه و نه مثل " وقتی نیچه گریه کرد " و " مامان و معنای زندگی " به صورت رمان نوشته شده. انگار که درددل یه استاد روان درمانی با دانشجویانیه که قصد دارن به زودی جلسات روان کاوی با بیمار رو شروع کنند. یا یه جوری به اشتراک گذاشتن تجربیات شخصی و حرفه یی استاد از 40 سال تجربه متعدد با بیماران و جلسات مختلف روان درمانی به دست اومده .

این که نویسنده به دانشجویان توصیه می کنه با بیمار همدردی کنند صرفا یک توصیه پزشکی نیست . اونقدر حرفها ی نویسنده برام آشنا و ملموس بود که به دید توصیه های استاد دانشگاه به دانشجویان روان درمانی نگاه نکردم.

" مخاطبان هنر درمان، روان درمانگران نسل جدید و نیز بیمارانشان نیستند. پس مخاطبان عادی و متخصص را با هم فرا می خواند. قصه نمی گوید که سرگرمتان کند؛ درس زندگی، درمانگری و ارتباط می دهد ولی با کلامی چنان جذاب که در غیر درمانگران و غیر بیماران هم وسوسه قدم نهادن به دنیای بیمار- درمانگر را پدید می آورد. "

خوشبختانه مترجم کتاب خانم دکتر سپیده حبیب، خود روانپزشک است و با یادداشت های خود، درک هنر درمان را برای خوانندگان غیر متخصص بسیار آسان کرده است .

چند خطی از فصل 6 ؛ ( همدردی : از پنجره بیمار به بیرون نگاه کردن)

" چندین دهه پیش بیماری داشتم که مشتاق برقراری نوعی صلح میان خود و پدرش بود و می خواست رابطه یی تازه و با نشاط را با او آغاز کند. بهترین فرصت را زمانی دید که قرار بود پدر او را با اتومبیل به کالج برساند. فرصتی که مدتها در انتظارش بود به یک فاجعه بدل شد! پدر تمام وقت را به غرولندی طولانی درباره نهر زشت و مملو از زباله کنار جاده گذراند ولی او برعکس در نهر دست نخورده و زیبای روستا هیچ زباله یی نمی دید. راهی برای پاسخ به پدر پیدا نکرد و در نهایت در سکوت فرورفت... بعدها او همان سفر را به تنهایی رفته و با تعجب دریافته بود که در مسیر روستا به کالج دونهر در دوسوی جاده وجود داشته. بیمار با اندوه برایم گفت که این بار خودم راننده بودم و نهری که از پنجره کنار راننده می دیدم همانقدرزشت و کثیف بود که پدرم توصیف کرده بود... ولی زمانی که آموخته بود از پنجره پدرش به بیرون نگاه کند، دیگر خیلی دیر بود؛ پدر مرده و به خاک سپرده شده بود. "

با خوندن فصل همدردی به خودم گفتم چه فرقی می کنه که مخاطب کتاب دانشجو باشه یا من یا بیمار؟ همدلی، حمایت گر بودن، افکار و احساسات مثبت به زبان آوردن که فقط لازمه کار روان درمانی نیست. 

" یکی از ارزش های مهم درمان فردی تجربه دریافت حمایت مثبت است . وقتی بیماران سالها بعد به گذشته می نگرند، از تجربه درمان چه چیز را به خاطر می آورند؟ بینش، تعبیر یا تفسیرهای درمانگر را ؟ خیر؟ تنها گفته های حمایت کننده درمانگر است که در خاطر می ماند. "

با خوندن چند خط بالا یادم اومد که وقتی ازشیک پوشی الهام تعریف کردم چه لبخندی زد و یا از دوستانی که سالهاست بینمان دیداری تازه نشده فقط جملات مثبت شان به یادم مونده.

" دلیلی بر خست وجود ندارد تا می توانید احساسات مثبت خود را در مورد دیگران به زبان بیاورید. ولی مراقب تعریف های پوچ و توخالی باشد. حمایت شما باید به اندازه بازخوردها و تفسیرهایتان صادقانه باشد. "

 

و خیلی حیفه که قبل از معرفی شناسنامه کتاب هنر درمان به جمله یی از نیچه در کتاب نوشته شده، اشاره نکنم :

" ای بسا کس که زنجیرخویش نتواند گسست اما بند گسل دوست خویش تواند بود"

کتاب هنردرمان ؛ نویسنده اروین یالوم ( the gift of therapy ) 

مترجم : دکتر سپیده حبیب

نشر : قطره

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 11:17  توسط ف.ف  | 

در چهارراه تنهایی

-          میدونی مریم دیشب خواب عجیبی دیدم

-          جالبه

-          کجاش جالبه؟! من که هنوز چیزی نگفتم

-          جالبه آخه چند وقت پیش کتابی در مورد نقش رویاها در روانکاوی خوندم، دیروز هم که با سارا حرف میزدم از خوابهای آشفته اش گفت و این که مدتیه خوب نمی خوابه. حالا هم که تو میخوای خوابت رو تعریف کنی.

-          آره! گاهی اینجوری میشه. یه جورایی همه راجع به یه موضوع حرف می زنن.

-          خوب ندا تعریف کن...

-          خواب دیدم درست وسط یه چهارراه تصادف کردم. چهارراه پر از آدم بود. از همه طرف می شنیدم که زنده بودنت یه معجزه بوده. ماشینمون درست مثل فیلمها مچاله شده بود و فرید هم یه گوشه داشت با افسر پلیس حرف میزد. ولی درست همون موقع خودم رو از بالای چهارراه دیدم.. انگار که از آخرین شاخه درخت به اون پایین نگاه می کردم. خودم رو دیدم تنهای تنهای تنها... از این که اینقدر تنهام بغض کرده بودم

-          ولی تو که گفتی چهارراه پر از آدم بود!

-          آره! ولی وقتی از بالا نگاه کردم تنها بودم. میدونی چرا؟

-          چرا؟!

-          تمام مدتی که فرید با اون افسر پلیس حرف میزد حتی نگاهی هم به من نکرد. انگار که منو نمی بینه ولی من منتظر نگاهی یا یه لبخند از فرید بودم .... درست همون موقع بود که حس کردم چقدر تنهام

-          می فهمم. گاهی وقتها یه لبخند یا دستی رو شونه یا حتی یه چشمک ، یعنی تنها نیستی می فهمت. نمی دونم چطوری بگم یعنی باهات همراهم. به قول فیلمها: هی رفیق چطوری؟

-          این دقیقا همون چیزی بود که من از فرید انتظار داشتم. میدونی وسط اون همه پلیس، آدم و دکتر من به شوهر احتیاج داشتم. به کسی که با لبخندش با گرمای دستش به من اطمینان بده چیزی نیست درست میشه. به خاطر همین خودم رو تنها می دیدم.

-          ببین ندا میدونی اگه بخوام یه اسم واسه خوابی که تعریف کردی انتخاب کنم چی میگم؟

-          نه!

-          در چهارراه تنهایی


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 21:42  توسط ف.ف  | 

مهمان و میزبان

بعضی وقتها بعضی چیزها یه جورایی دلگرمت میکنه. انگار که با سرخوشی عجیبی همراه باشه. مثل وقتی که با ذوق و شوق با همکارت از مهمونی دیشب حرف می زنی و اون با نگاهی دست از کیبورد برمیداره، وسط اون همه گزارش با دقت به حرفات گوش میده. این دلخوشی های کوچیک بود که بعد از سه ماه! واسطه ی آشتی دوباره من با قلم و کاغذ شد. راستش این آشتی به خاطر هدیه گرفتن دفتر یادداشتی زیبا از دوستی نازنین بود. اونقدر با دیدنش هیجان زده شدم که درست همون موقع چند خطی به رسم دلجویی از کاغذ نوشتم.


خیلی وقت بود که میخواستم از لذت دیدن " پله آخر " بنویسم. مدتها بود از دیدن فیلمی اینقدر کیف نکرده بودم که تا آخر تیتراژ با لبخند بشینم و محو تماشای فیلم بشم. میخواستم از خوش ساختی " برف روی کاجها"، از نمایش خوب " شام با دوستان" یا از گپی دلنشین با دوست عزیزی در کافه ماگ بنویسم. انگار که همه اینها منتظر بودن تا یه دفتر یادداشت با جلد مشکی بیاد و هری بریزن رو کاغذ. همه این سفیدی ها منتظر بودن تا یه مهمونی حسابی واسه کلماتی باشن که مدتها بود قرار بود با شما شریک بشن. ولی نمیدونستن که من برای رفتن به مهمونی یه کم تنبل شدم:) 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 21:11  توسط ف.ف  | 

پیشونی منو کجا میشونی !

چقدر خوشم میاد از این داستانهای آشنایی دو نفر و پیدا کردن دو تا آدم میون این همه غریبه! اونقدر این داستانها برام جالبه که کمتر پیش میاد با ذوق و هیجان نپرسم:  " چطوری با هم آشنا شدین؟"

 دخترک دندونپزشکی که به اجبار رتبه دو رقمی کنکور سراسری خانم دکترشده ،  بعد از چند سال به دنبال علاقه شخصی اش به کلاسهای آزاد دانشکده کارآفرینی اومده! مثل خیلی های دیگه که بعد از فارغ التحصیلی و چهار سال دانشگاه یادشون میاد که علاقه شون چی بوده . ولی درست جایی هیجان انگیز میشه که کمتر از شش ماه از شروع دوره آزاد نگذشته که خانم دندونپزشک ، شیرینی به دست با لبخندی با پسر همکلاسی وارد میشن!! اینم یه جور دیگه از بازی سرنوشته...

یا اصلا دوستی که خیلی خیلی اتفاقی تو کنسرت متوجه علاقه همکارش میشه... اونم وقتی که  خواننده محبوب به هوادارانش میگه هرکس که بغل دستیشو خیلی دوست داره یه دست خیلی حسابی بزنه. دخترک هم اولین دفعه یی بوده که با همکاران شرکت جدید به  کنسرت می رفته با دست زدنهای آقای مهندس متوجه نگاهی میشه که شش ماه ندیده گرفته بود!!  عجب دستی میزد آقای مهندس!..... کمتر از سه ماه بعد ماجرای جالب کنسرت هم به کتاب داستانهای آشنایی دوستان اضافه شد.

مطمئنم که همه از این داستانها خیلی خیلی زیاد شنیدن و تازه انگار که هر بار هم که بشنوی تکراری نیست.

" کی فکرشو می کرد بین اون همه پسر دانشکده با پسری ازدواج کنم که سه سالی از من کوچیکتره" ، " اگه اون روز تو درکه بین اون همه پسر اونقدر دستپاچلفتگی زمین نخورده بودم حالا سعید پدر دوقلوهامون نبود" ، " این اولین باری نبود که به این شرکت تونر و کارتریج سفارش می دادیم و همیشه  هم سفارشی رو اشتباه میفرستاد. با عصبانیت زنگ زدم تا با مدیر فروش شرکت صحبت کنم. فکر کنم نیم ساعتی از سفارشات اشتباهی و مسوولیت پذیری تیم فروش گفتم و امیر هم فقط عذر خواهی می کرد.کمتر از یکسال بعد من و امیر تو اژانس هواپیمایی دو تا بلیط برای ماه عسل رزرو کردیم!"

این جور وقتها همیشه لبخندی می زنم و یاد همه داستانهایی آشنایی میفتم.... گاهی هم یاد مادربزرگ میفتم که همیشه حکایتی از پیشونی و سرنوشت برامون تعریف می کرد.  

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 18:37  توسط ف.ف  | 

دوستی های کافه یی

 -          از وقتی که اومدیم یا زل زدی به این فنجون قهوه یا که  : خوب چه خبر؟

-          نه یه بار هم گفتم چه کارا می کنی

-          خوب همین ؟!! اومدیم گپ بزنیم. درددلی ، حرفی ....

-          چی بگم خوب...

-          هیچی بذار سال دیگه بگو با یه دختری بعد از کلاس عکاسی آشنا شدم. منم بگم کِی؟ تو هم مثل همیشه جواب بدی : پارسال!!!   بابا تو هم که خبرها رو یه سال دیرتر به آدم میگی. نمی دونم چه جوری یه سال این حرفها رو تو دلت نگه می داری. تازه جالبتر اینه تو مهمونی علی، به بچه ها میگی :" من و محمد رفتیم دربند سه ساعت صبحونه خوردیم . عجب املتی بود"  ولی جالبه تو اون سه ساعت یه کلمه هم نگفتی که رابطه ات با مریم تموم شده! فقط میگی عجب املتی.. خوب دیگه چه خبر

-          درد دلت تموم شد ؟ ! ولی این کافه عجب قهوه یی داره نه ؟ اسم بامزه یی هم داره. آدمو یاد خیابونهای چک یا ورشو میندازه.

-           مگه اونجا رفتی ؟

-          نه ! حتما باید رفته باشم؟! یادت نیست دوران دانشجویی تو خوابگاه چقدر فیلم از اروپای شرقی دیدیم؟ تازه از فیلم بهتر، تخیل آدمه که با کتاب خوندن چه بال و پری هم پیدا می کنه. فکر کن یه بار داستان عاشقی و نگاه دختر و پسری تو پراگ دهه 50 خونده باشی... دختری اهل چک و پسری که چند ماهیه قدم به این شهر جادویی گذاشته و تو کافه روبروی خونه دختر کار می کنه .اون وقت کافیه فقط یه بار تو زندگیت گذرت به پراگ بیفته تا با دیدن هر کافه یی زل بزنی به پنجره رو به کافه شاید که دختری از کنار پرده دنبال پسرک کافه دار میگرده.

-          این کتابی که گفتی اسمش چی بود؟

-          کدوم کتاب؟

-          همین داستانی که الان گفتی؟

-          اوه ه م .. محمد ! تو که میدونی تا بوی قهوه و صندلی لهستانی کافه به مشامم میخوره، فوری داستانی سر هم می کنم.

-          میگم مهدی شاید دلیلش اینه که تو قهوه خونه دربند همش میگی خوب دیگه چه خبر!

-          مثل این که خیلی دلخوری ها... خوب چی باید می گفتم؟ به همه عالم و آدم بگم که رابطه من و مریم دیگه تموم شد. اون  وقت باید به کرور کرور سوال جواب بدم.

-          مهندس .. همه عالم و آدم نه ! ناسلامتی من و تو دو تا دوستیم که تو هر سفر و مهمونی به همه میگی من و محمد 15 ساله کلی سفر با هم رفتیم... خوب حالا بعد از یه سال خبرمیدی؟ پس این دوستی که تو میگی یعنی چی؟ هی سیگار بکشیم ، قهوه بخوریم ، آخرش هم نفهمیم آدمی که سه ساعتی رو با هم گذروندیم دردش چیه؟ چه مرگشه؟ اصلا این 15 سال دوستی که تو میگی یعنی چی ؟ یعنی 30 بار بگی خوب دیگه چه خبر؟ یا این که لااقل 5 بار درددل کرده باشیم؟ اصلا میخوای سالی یه بار قراربذاریم و تو خبرهای سال قبل رو بگی؟

-          خوب... محمد تموم شد؟ چی بگم !!! راست میگی ولی ..

-           همیشه همه جوابات با این ولی تموم میشه. ولی چی؟

-          هیچی بابا.. راستی این روزها  دم عید که میشه با  دیدن این همه سبزه و تخم مرغ رنگی دلم میگیره. یه جورایی دل تنگ میشم.  دیشب تو بالکن خونه با هر پک سیگار به این فکر می کردم اینجوری شدم؟ انگار 4 یا 5 ساله که دم عیداین حس دلتنگی هم با بوی سبزه و هفت سین میاد. تو اینجوری نیستی؟

-          خوب .. راستشو بگم من برعکس تو روزهای نزدیک تولدم اینجوری میشم. این حسی که میگی با نزدیک شدن به تولدم سراغم میاد. یه جورایی انگار که تو مسابقه با دیگران خودم رو عقب می بینم. یا شاید هم تاثیر سن و دهه چهارم زندگی باشه.

-          ولی من هیچ وقت خودم رو تو مسابقه نمی بینم. ولی خوب اون حس و حال و تکاپویی که دیگران دارن من ندارم.

-          ببین همین الان گفتی دیگران! پس خودت رو مقایسه می کنی.

-          ... او ه ه م ... خوب

-          شاید به خاطر اینکه بین مهدی واقعی و مهدی ایده آلی که تو ذهنت خیلی فاصله ست و با گذر سالها این فاصله بیشتر شده. یه جوری غم روبرو شدن با این فاصله به سراغت میاد.

-          ببین تو هم وقتی کافه لاته میخوری یه روانشناس میشی ها.  بذار ببینم تو کافه لاته ات چی ریختن

-          حالا هر چی که ریختن... نظرت چیه؟

-          درسته . شاید اون من ایده آلی که تو ذهنم بوده رفته رفته تو این سالها فاصله زیادی با منی که الان هستم پیدا کرده و ناخودآگاه اون غمی که گفتی هم بهش اضافه شده... شاید

-          خوبه بالاخره این 15 سال دوستی به کاری اومد... دو کلمه هم درد دل کردیم

-          محمد اینقدر دلخور نباش. دفعه بعد هر اتفاقی که بیفته اول به تو میگم . خوبه؟

-          ببینیم ..... دوباره نگی که آبان سال پیش تو کتابخونه دانشکده پزشکی دختری دیدم ....

-          خیلییییی خووووب

-          راستی از کتاب جدید چه خبر؟ چی می خونی؟

-          به صورت مکتوب هیچی. ولی تا دلت بخواد پیاده روی، فکر کردن ، دقت کردن.

-          پسر تا این قهوه بیشتر از این اثر نذاشته پاشو بریم یه سر به شهر کتاب بخارست بزنیم ببینیم به صورت مکتوب چی می تونیم پیدا کنیم . لااقل تعطیلات از فقر فرهنگی نمیریم. پیک شادی که دیگه نداریم چند تا جوک بی مزه بخونیم و جدول حل کنیم بشینیم چند صفحه یی بخونیم

-          عالیه .. من حساب می کنم

-          اینم عالیه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 12:50  توسط ف.ف  | 

ببخشید استاد فرصت نشد..

1.درست وقتی که حس می کردم نوشته هام رنگ و بوی تکرار به خودش گرفته و خودم به جای خواننده قضاوت می کردم ( شاید هم پیشداوری )، همون موقع دوستی قبل از تماشای فیلم در سینما فرهنگ از حس تجربه های متفاوت در نوشته های وبلاگی من گفت. از این که هر مطلب با شیوه و سبک خودش حرفی یا دغدغده یی رو به خواننده منتقل می کنه . از معرفی خانم دکتر و طناز تا " اینجا تهران است ، صحنه ها عجیب آشناست". به خودم گفتم چقدر بی انصافی ست دنیا را از دریچه ذهن دیگری دیدن و چقدر هم زیبا بود این  گفتگویی قبل از فیلم در مورد سبک نوشتن یا گپی با دوستی در تماشاخانه ایرانشهر  که می گفت زود نوشته هات رو تموم کن ! دوست دارم بدونم خانم دکتر یا طناز آخرش چی شدن!به این فکر می کنم که گاهی اوقات زیاد به خلاقیت و نگاه متفاوت فکر کردن ، آدم رو دچار ترس و شکی می کنه که جرات به آب پریدن یا دست به قلم بردن یا حتی شروعی تازه رو از آدم می گیره .  به قول دوستی تو فقط شروع کن! به قلم که اجازه بدی دیگه به ترس و تکرار فکر نمی کنی فقط شروع کن!یا اصلا مهم تر از تمام این گپ و گفتگوهای وبلاگ من ، دوستی که هر شنبه مرا به آشتی قلم و کاغذ تشویق می کند و چه صمیمی با  حس من در بوی باران و زنانگی و ولیعصر گردی در هوای پاییزی همراه شد  و از پیدا کردن حسی مشترک در نوشته هایم گفت.دیگری هم منتظر دیدن کتابی از نویسنده هم نام نویسنده وبلاگ آگاهی در قفسه های شهر کتاب است .

2. این روزها تصمیم دشواری گرفتم . روزهای سختی نبودند ولی آسان هم نبود. از همه مهمتر این هیجان روبرو شدن با موقعیت جدید ، سرعت روزهای زندگی رو عجیب زیاد کرده بود. روزهایی که پر شتاب سپری شدند. یعنی تعداد برنامه های انجام نشده به شماره هایی که نوشته بودم می چربید و تا این که بالاخره امروز نفس راحتی کشیدم. هیجان که کم بشه دوباره فرصتی میشه تا با دوستان قدیمی احوالپرسی کنم ، با آرامش پروژه های دانشگاه رو تموم کنم ! بس که به اساتید گفتم ببخشید وقت نشد، سرم خیلی شلوغه ، نرسیدم تا آخر ادامه بدم.. این بود که  تو اولین کارهای دفتر سیمی ، تموم کردن پروژه های ناتمام دانشگاه نوشته شد.

 و البته کمی هم در آرامش فکر کنم...

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 11:24  توسط ف.ف  | 

حریم چند درصد خصوصی؟!

یک ماه قبل

- اصلا من نمی دونم چرا هر وقت تو شرکت با نیکی که میز کناری منه حرف می زنم، این آقای مهندس تازه وارد راجع به هر چیزی اظهار کمالات می کنه. به جای نیکی جواب میده، به جای دکتر نسخه تجویز می کنه، خلاصه که مشاور در هر زمینه ای اونم زورکی! اصلا هم براش مهم نیست که راجع به چی حرف می زنیم. اگه بگم پای مامانم شکسته میگه بگو پیش فلان دکتر، بعدش هم ده دقیقه راجع به انواع شکستگی و حذاقت آقای دکتر میگه و میگه تا این که من بگم باشه میریم. این که خوبه ...

- بسه دیگه مریم .... حالا این اسپرسوی لعنتی رو تا سرد نشده بخور. با این غرغرهایی که تو می کنی ...

- آخه سارا پس حریم خصوصی و این مزخرفات چی میشه؟ یعنی هر کی حرفهامون رو میشنوه مثل این آقای مهندس تازه وارد بیاد وسط و نظر خودش رو مثل آخرین نتایج نظرسنجی فلان مجله با تعصب به خوردمون بده!

- وای مریم از وقتی که می شناسمت نمیذاری من حرفهامو تموم کنم! تو کِی این عادتو ترک می کنی ؟حالا این اسپرسو با طعم دخالت های آقای مهندس رو میخوری یا اَمون میدی منم دو کلمه حرف بزنم؟

-چه می دونم! تقصیر این قهوه لعنتیه که تا میذارن جلوت و بوی قهوه رو حس میکنی، تموم درددل عالم میاد تو دلت.. . شاید هم ما مهندس ها دنبال یه کافه یی جایی می گردیم که فورا بارون کلماتی که تو دلمون مونده رو بریزه بیرون. ااا واسه شما مشاورای حقوقی و وکلا اینطور نیست؟ تو چی سارا تو کافه یاد چی می افتی؟

- اااا راستش واسه منم اینجوریه ولی خوب نه به این شدتی که تو گفتی... میدونی " طعم قهوه، فقط به قهوه اش نیست، بستگی داره کی، کجا و با کی خورده بشه "  حالا میشه این اسپرسو رو تموم کنی. فکر نکنم آخرین قطار مترو تا تموم شدن دردلت از آقای مهندس صبر کنه .

دو هفته بعد ...

- بچه ها نظرتون چیه مهمونی هامون به جای هر شش ماه یه بار، سه ماه یه بار یا حتی ماهی یکبار برگزار بشه ؟

- آخه هماهنگی یه مهمونی اونم با حداقل بیست تا آدم گرفتاربا کلی مشغله که کار ساده ای نیست. همین برنامه ی امروز اگه به بهانه برگشتن یلدا از آمریکا نبود، به این زودی ها برگزار نمیشد.

-شیدا راست میگه! همه گرفتارن. من حداقل ده بار با دفتر حقوقی خانم وکیلمون تماس گرفتم، پیغام گذاشتم اس ام اس زدم تا بالاخره سارا خانم جواب داد که امروز می تونه بیاد... سارا جون آخه چقدر کار می کنی؟ یه کم هم به خودت برس. دو سال دیگه سن ازدواجت می گذره و تو می مونی با این همه پرونده و موکل و دادگاه. حالا تازه با این همه پول آخرش باید بچه داری کنی و بساط صبحونه بچه و جناب شوهرو آماده کنی.

- منم موافقم.. سارا جون همه چی که پول نمیشه. حالا بگو ببینیم پولهاتو یه جای خوب سرمایه گذاری کردی؟ مثلا خونه یی زمینی چیزی خریدی؟ فکر کنم کم کم ماهی سه میلیون رو داری نه ؟

- نه بچه ها ! درآمد خانم وکیل ما خیلی بیشتر از اینهاست. مگه نه سارا؟

- ااا خوب ... چی بگم ...

صدای خنده بچه ها و اصراری که به شنیدن درآمد ماهانه خانم وکیل داشتن، آخرین تصویری بود که سارا با خودش از مهمونی به خونه اورد. ترجیح داد بدون روشن کردن چراغ تو تاریکی رو تخت اتاقش بشینه و به حرفهای دو هفته پیش مریم تو همون کافه همیشگی در مورد " حریم خصوصی " فکر کنه. با فکر کردن به حرفهای بچه ها تو مهمونی امشب اصلا دوست نداشت از رو تخت بلند بشه. اونقدر سنگین شده بود که انگار وزن تخت هم به وزن خودش اضافه شده بود." این حریم خصوصی یا این همه سوالات شخصی چیه ؟ اصلا چی تعیین می کنه که حریم خیلی شخصی من یا مریم کجاست ؟"

ده روز بعد ...

شیدا تازه از جلسه شورای دانشکده بیرون اومده بود. با وجود هوای خنک آبان ماه باز هم احساس گرما می کرد. دستی به مقنعه اش کشید که حسابی کج شده بود. از تصور این که تو جلسه شورا، اساتید قیافه اش رو با یه مقنعه کج دیدن حسابی حرصش گرفت. " بیست ساله که همه جا این مقنعه رو پوشیدم ولی همیشه موقع حساس و سر بزنگاه کج شده.هر چی بود بعد از شش ماه تحقیق این جلسه شورای اساتید هم با مقنعه کج من تموم شد"

-ببخشید خانم دکتر!

- بله

- من آخرین مقاله شما رو خوندم. باید بگم عالی بود. بی اغراق بهترین مقاله ای بود که چند سال اخیر تو مجلات تخصصی دانشکده چاپ شده. بابت این نگاه تیزبین و موشکافانه بهتون تبریک میگم.

- ممنونم . خیلی خوشحالم که نظر مثبت شما رو شنیدم. ولی ببخشید آقای دکتر....  ما قبلا همدیگرو جایی دیدیم ؟

- متاسفانه خیر! من تا به امروز سعادت آشنایی با شما رو نداشتم.

- ااا ولی قراره که مقاله من در شماره ماه آینده مجله دانشکده چاپ بشه. تا حالا فقط چند نفر پیش نویس مقاله رو خوندن. شما کجا این پیش نویس رو خوندین؟

- راستش یکی از دوستان که متاسفانه از گفتن اسمش معذورم، پیش نویس مقاله شما رو به من دادن . فوق العاده بود.

- فوق العاده بود! خوب ... از شنیدن حسن نظر شما خوشحال شدم ولی می تونم بپرسم کی به شما پیش نویس رو داده؟

- عرض کردم متاسفانه به خاطر حفظ حریم خصوصی دوست مشترکمون و اعتمادی که به من دارن، نمی تونم اسمشون رو بگم.

- ببخشید... حفظ ... حریم خصوصی کی ؟!

ده روز بعد، دو هفته قبل، یک ماه بعد، سه روز قبل.. یلدا، سارا ، شیدا و هرکدوم از بچه ها تجربه یی مشابه از روبرو شدن با تعریف حریم خصوصی داشتند. از پرسیدن سوالات بچه ها تو مهمونی یا حتی جلسه مصاحبه استخدام گرفته تا جواب نگرفتن از آقای دکتر به خاطر حفظ حریم خصوصی! گاهی دایره حریم خصوصی به اندازه دل نازک شیداست و گاهی هم سارا تو کتاب قانون و بین اون همه ماده و تبصره دنبال کلماتی می گرده که تعریف خوبی از حریم خصوصی باشه.

 همه این  دغدغه و درددل های کافه یی یا گیج خوردن ذهن اونم تو تاریکی آخر شب، امروز به صفحه وبلاگ اومد....

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 15:53  توسط ف.ف  | 

مطالب قدیمی‌تر