تبليغاتX
الهه بهار
آگاهی هدیه دهیم

هر از گاهی موضوعی میشود یکی از دغدغه های ذهنی من  و بعد هم  تصادفا موضوع گپ های من و دوستان در کافه . این دغدغه گاهی نحوه ارتباطات و روابط ضعیف و عجیب  آدمها در سالهای اخیر بوده . روابطی که باعث شده  ارتباطات کلامی موثر سال به سال ضعیف تر و ضعیف تر شوند. انگار که خودمان تعمدا بخواهیم در دنیایی از سوتفاهم ها  زندگی کنیم . دنیایی که آدمها بیشتر بر اساس برداشت های شخصی و مجهولات ذهنی در مورد طرف مقابل  تصمیم گیری می کنند. مثلا به جای این که در یک فضای خوب ارتباطی و بده بستان کلامی ،گفتگوی خوبی داشته باشند به اشاره ای آماده در هم شکستن هر رابطه ای هستند . به تازگی موضوعی یکی دیگر از دغدغه های تازه من شده و اتفاقا تعطیلات نوروزی هم فرصتی شد که با دوستان در این مورد گپی بزنیم . موضوعی که متاسفانه دوستان خوش ذوق  با من هم عقیده بودند ! " پنهان کاری و کم تحملی در روابط مشترک " .  روابطی که در زیر پوسته ای  زیبا به نام " زندگی مشترک " ،غرق در پنهان کاری ( دروغ !) با کم تحمل شدن هر دو طرف ! هر چه بیشتر از پوسته به ظاهر زیبای خود فاصله می گیرد. به جای فضای گفتگو و یا حتی دعوا ، وقت همراهی و شناخت شریک زندگی با  برنامه های  شخصی یک طرفه ای پر شده که خیلی مواقع در پرده دروغ پنهان می ماند!  

 بی انصافی است که با دیدن چند مورد حکمی صادر کنم ولی به گواه دوستان هم ؛ رفته رفته مفهوم زندگی مشترک رنگ وارونه ای به خود می گیرد . انقدرهمه مثالهای مشترک از پنهان کاری داشتند و حرفهایی که متاسفانه مرتبا تائید می شد ،که دیگر  تکراری بود داستان همسری که هیچ گاه قیمت واقعی خریدهایش را نمی گوید ، همسر دیگری وبلاگی نویسی است بدون این که شریک زندگیش بداند ، دیگری کوچکترین حرفی از برنامه های تفریحی با دوستانش نمی گوید و  .... کم نبودند مواردی خیلی از این تلختر.

مایه تاسف  زمانی است که بدانیم این دو شریک زندگی تحمل ساعتی گفتگو یا شنیدن ساز مخالف را ندارند یا به قول دوستی همسران امروز حتی بلد نیستند با هم دعوا کنند . انگار که در این چند سال لیست بلند بالایی از " عدم تفاهم ها " درست کرده ایم و به مجرد کوچکترین بحثی چاره کار را رجوع به لیست عدم تفاهم خودمان می دانیم  و چندی بعد هم جدایی  !!! به همین راحتی !! چاره کار فقط و فقط  سوا کردن مسیر زندگی از شریک زندگی است  و هر کس به راه خود ! حالا چه رسمی و چه پنهان .

اندک زندگی مشترکی سراغ داشتیم که دو زوج به واقع همراه مسیر زندگی باشند . با این حرفها شاید متهم  شوم به سنتی بودن و یا به قول دوستی داشتن اعتقاداتی به مانند عصر ملکه ویکتوریا !! ولی خوب هنوز هم برای من زندگی مشترک معنایی جز همراه بودن در یک مسیر نیست .

دیروز مستندی از زندگی همسر رئیس جمهور فرانسه دیدم . مستندی راجع به سال اول حضور او در کاخ الیزه در برخورد با نوع جدید زندگی سیاسی – اجتماعی و همسر رئیس جمهور بودن . در قسمت سوم مستند ؛ زمانی که کارلا از عشق به همسرش می گوید و این که چگونه این عشق باعث شد نوع کاملا متفاوتی از زندگی را بپذیرد که نه تنها اصلا به آن فکر نمی کرده بلکه بسیاری مواقع حتی خسته کنند ه و طاقت فرسا هم بوده . در ادامه کارلا می گوید :" اعتقاد دارم رابطه دو زوج در زندگی باید مانند باغ و باغبانی باشد که مدام در زندگی ، بنا به شرایط ، نقش آن دو عوض می شود ." .. آنقدر این تشبیه " باغ و باغبان " برایم جالب بود که با خودم گفتم چه خوب که دو نفر به راستی و عمیقا بتوانند باغبانی دلسوز  برای دیگری باشند . نقشی که هر از گاهی با شرایط زندگی ،  از یکی به دیگری تغییر می کند .

 گاهی من باغبانم و گاهی تو ...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 20:33  توسط ف.ف  | 

تجربه آشنایی با آدمهایی جدید، درست مثل رفتن به یه مملکت دیگه  پر از هیجان و سرخوشیه .همیشه تو را ه برگشت  از مهمونی و گپ زدن با دو تا آدم جدید،  با لبخندی رانندگی می کنم که انگار یه غار جدید زیر زمینی کشف شده باشه  حالا این کشف می تونه گپی طولانی از هر جایی که فکر کنی با آشنایی خیلی دور باشه . آشنایی که  باید اقبال بلندی داشته باشی که به هر دلیلی هر چند سال یه بار به  اجبار مراسم ترحیم یا تولد، دیداری تازه بشه . ولی حالا خیلی خیلی اتفاقی ! یه  صحبت کوتاه تلفنی میشه دعوت به ناهاری ساده با گپی شش ساعته و خداحافظی ای که مژده پیدا کردن یه دوست صمیمی خوب رو میده ! یا این کشف می تونه یه آدم جدید تو یه مهمونی باشه که از شنیدن خاطرات سفرها و تجربه هایی که داره اونقدر ذوق زده میشی که خودت هم باورت نمیشه تو همین مجال کوتاه، شنیده های نابی راجع به روستاهای بکر و عجیب لرستان و خوزستان برات گفته باشن  !  یا شاید این کشف خنده از ته دل دخترک میز کناری باشه که هر بار ی که می خندید با لبخندی  از سر تحسین نگاهی می کردم . نگاهی که برای من یادآور این بود  که خیلی وقته چنین خنده هایی نشنیدم . در حالی که واقعا نمی دونستم این نگاه و لبخند من سرآغاز گفتگو  و در نهایت دعوت به سفری یک روزه  با لحظاتی خاطره انگیز و  به یادموندنی میشه   ! خاطراتی که  شاید برای خودم هم باور کردنش سخت باشه که فقط ۲ روز ! پیش بود که  همین خنده های از ته دل باعث شد  این غار زیبا رو کشف کنم . خلاصه که تو زندگی همه لحظاتی از این دست پیدا میشه . فقط کافیه خوب خند ه ها رو بشنویم ، خوب گوش بدیم به حرفهای شنیدنی و خوب نگاه کنیم به لبخند هایی که این روزها به ندرت دیده میشه .

                                                                                      فروردین ۹۱ ، کافه کافکا

( بعد از نوشتن پیش نویس این مطلب ، با دوستی راجع به ایده آدمهای جدید و  کشف غار زیرزمینی صحبت کردم که با شوخ طبعی همیشگی اش یادآوری کرد :" فقط مواظب باش تو پیچ و خم این غار گم نشی"  )

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 23:7  توسط ف.ف  | 

کتابی که به تازگی به رسم تبریک زادروز از دوستی خوش سلیقه هدیه گرفتم ،  نه اونقدر نفسگیر به حساب میاد که تو چشم به هم زدنی به ردیف کتابهای خونده کتابخونه اضافه بشه و نه اونقدر سنگین و بی رمق که حالا حالاها جزئی از ستون کتابها و مجلات کنار تخت باشه که منتظرن  زمانی خونده بشن ! یعنی این که کتاب جز دارو دسته هیچ سیاه و سفیدی نیست . ولی اونقدر خاکستری هست که قبل از خواب به " کارل " بی نوا و انتخابهاش فکر کنم . انتخابهایی که باعث شرایطی میشه که می تونه تصویر اغراق شده ای از تابلوی زندگی هر کدوم از آدمهای دور و بر ما  باشه .  خیلی وقت بود   ذنبال فرصت مناسبی میگشتم که در مورد " کارل " و داستانهایش بنویسم . یا این که چی شد " کافکا " تصمیم گرفت داستان جوانکی به نام " کارل " رو کاغذ سفید بیاره  ! که به نظرم این آخری می تونه خیلی جالبتر از خود کتاب باشه .

با عجله از پله های کافه گالری بالا می رم . با قدمهایی که بهتر از من میدونن این بار ، این همه جدیت برای نوشتن چند خطی درباره کتاب " آمریکا " از کافکا و جوانک آلمانیه که تک و تنها قدم به قاره آمریکا میذاره . تو شلوغی کافه گالری دنبال صندلی خالی می گردم . تو این همه شلوغی چشمم بیشتر عوامل و بازیگران نمایش " آمدیم ، نبودید ، رفتیم " می بینه و کمتر صندلی خالی به چشم می خوره . اما نه ... ! مثل این که این میز و صندلی خالی منتظر من بودن که هنوز میزبان کسی نشدن و کسی هم نتونسته مُهر رزرو به پیشونی میز بچسبونه . مثل همیشه به راحتی دفتر یادداشت سیمی همیشگی تو کیف پیدا میشه ولی هر چی بیشتر می گردم بین این همه  کلید و پول خرد هیچ خودکاری پیدا نمی کنم ! به خودم میگم : درست شده مثل یکی از داستانهای " کارل " ! تو این فکرم که سایه جوانک کافه دار با کاغذ و خودکار کنار من  دیده میشه . یعنی این که چی میل دارین ؟ بانگاهی ثابت به خودکار تو دستش میگم قهوه لاته ... ولی خودکار هم دارین ؟ مکثی می کنه و با سریعترین حرکتی که میشه تصور کرد خودکار و میذاره جلوی من و میگه : این مالِ شما ! با تشکر ی کوتاه و یادآوری این که حتما موقع رفتن  امانتی ارزشمند شما رو پس میدم ، بلافاصله  شروع به نوشتن  می کنم . هنوز چند کلمه ای در مورد کافکا و " کارل " ننوشتم که به خودم میگم چی میشد اگه این جوانک کافه دار هم تو یکی از اون موقعیت های مسخره کارل گیر کنه و این خودکار باعث یه جنجال یا اخراجش بشه ! درست مثل اخراج کارل موقعی که آسانسورچی هتل بود و همه چیز کمتر از یکساعت به پایان رسید . مثلا بدون خودکار و با اعتماد به حافظه اش ، سفارش میزی رو بگیره که ده نفری از اهالی تاتر در مورد آخرین شاهکارهای !! در حال اجرا صحبت می کنن . ولی خوب این حافظه که همیشه خوب از آب در نمیاد ! سفارشهایی که اشتباهی جلوی هر کس گذاشته میشه ، غوغایی به پا می کنه که سروصداش با اوج گرفتن صدای موسیقی پخش شده از کافه بیشتر و بیشتر میشه .  و من با خودم فکر می کنم که تقصیر من بود یا جوانک کافه دار یا شاید هم کارل بیچاره که اینجا هم داستانش وارد فضای کافه شده . یانه ! شاید هم تقصیر خودکارِ تو دست من باشه ! تو این فکرها بودم که دیدم جلوی پیشخون کافه در حال حساب کردن و پس دادن خودکارم !!

و اما .......... کتاب :

آمریکا (مفقود الاثر ) / نویسنده : فرانتس کافکا / مترجم : علی اصغر حداد / نشر ماهی

" فرانتس کافکا در یادداشت های روزانه اش از این اثر به نام " مفقود الاثر " یاد کرده و به گفته ماکس برود ، اغلب در گفتگوها آن را " رمان آمریکایی " خود می خوانده است . کافکا نگارش این رمان را در پاییز ۱۹۱۲ آغاز و فصل نخست آن را به نام " آتش انداز" در سال ۱۹۱۳ به صورت مستقل منتشر کرد. ولی در نهایت این رمان ناتمام ماند و بخش هایی از آن نیز از میان رفت. ماکس برود در سال ۱۹۲۷ این اثر را با نام آمریکا به چاپ رساند و بعدها هم دو پاره نوشته نسبتا بلند را به چاپ دوم اضافه کرد. کافکا در نامه ای به سال ۱۹۱۲ به فلیسه باوئر ، ضمن مشخص کردن عناوین شش فصل نخست می گوید : تازگی ها از آیزن گاسه می گذشتم که یکی در کنارم گفت : از " کارل " چه خبر ؟ ! سربرگردانم ، مردی را دیدم که می رفت و بی اعتنا به من با خودش حرف می زد ! خوب البته کارل شخصیت اصلی رمان بداقبال من است و آن رهگذر بیزار ناخودآگاه وظیفه داشت به من بخندد،،چون اصلا نمی توانم سوالش را تشویق تلقی کنم "

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 16:38  توسط ف.ف  | 

خیلی خیلی پیشترها ، اون موقع که خواننده پرو پا قرص مجله " فیلم " بودم ، ویژه نامه نوروز پُر بود از مطالبی از اهالی سینما به نام بهاریه . این بهاریه ها معمولا چند خطی  درباره اتفاقات سینمایی سال گذشته و خاطرات نوروزی و تبریک سال جدید بود . این چند روز که با خودم عهد کرده بودم  چند خطی بنویسم  و یکی از کارهای دفتر  سیمی  : نوشتن مطلب وبلاگی ! بود ، یاد همون بهاریه های مجله فیلم افتادم . پارسال همین روزها درست همین جا تو  کافه ویونا   داشتم چند خطی برای " آگاهی " می نوشتم که  یاد پیک نوروزی افتادم و خلاصه به یاد دوران کودکی اسم سه تا مجله ای که قصد داشتم به عنوان پیشنهاد نوروزی   معرفی کنم گذاشتم " پیک نوروزی " . سه مجله ای که سال گذشته هم ماه به ماه خواننده تمام صفحاتشون بودم . البته در مورد " مِهرنامه " به یقین نمی تونم بگم تمام صفحات ! .  بس که مطالب خوندنی داره  هنوز کمی ورق نزدم که  شماره بعدی و جلد جدید روی پیشخون روزنامه فروشی ها دیده میشه . واقعا برای یه آدم بازنشسته هم که وقت زیادی داره خوندن سه ماهنامه " تجربه " ، " نسیم بیداری " و " مِهرنامه " وقت زیاده میبره چه برسه به آدم تنبلی مثل من  خلاصه که این بار نوشتن این چند خط منو برد به بهاریه های مجله فیلم سالها پیش . ( سالهاست که دیگه از مجله فیلم و بهاریه هاش خبری ندارم !! ) سال گذشته پُر بود از حوادث زیاد و فراز و نشیب هایی که انگار تو رودخونه زندگی یه دفعه هم سرعت امواج زیاد شده بود  و هم تعداد سنگهای تو رودخونه . ( البته اندازه سنگها هم بزرگتر بود  ) درست برعکس سال ۸۹ که سال پُر سفری بود ، سال ۹۰ پُر بود از دویدن و پس انداز کردن و کار ! یه جورایی مثل گاندی زندگی کردن  . ( این آخری از اون کلمه های من دراوردی بود که پارسال زیاد استفاده کردم ) . سال شلوغی که با یه سرما خوردگی تموم شد و حالا باز هم تو کافه ویونا به نود و یکی نگاه می کنم که یه عالمه علامت سوال و برنامه تو خودش جا داده . برنامه هایی که انجام شدن تک تکشون   به هزار تا ایکس بستگی داره .

و

  من با این صندلی خالی و فنجون قهوه هنوز هم خوشبینانه به  صدتا ایکس نگاهی می کنم و تو دلم به آقا / خانم یک که دو روزی میشه در کنار آقا/ خانم نُه سال جدیدی هدیه داده خوش آمد میگم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 22:35  توسط ف.ف  | 

از هواي اين روزها خوشم نمياد . از اين حس غم و افسردگي تو كلام آدمها ،‌از آه كشيدن ها ،‌ از هيچي گفتن ها ،‌از مقايسه قيمت ها با هفته گذشته ،‌ از جنگ ،‌ حمله ،‌از كوچ كردن ها ،‌ از حقوق نگرفتن ها ،‌ از بي پولي ،‌از قسط ، .... حالم گرفته ميشه . اگه تا ديروز تنهايي آدمها همين تنها كافه رفتن ها و وليعصر گردي ها برام جالب بود،‌ ولي  حالا اين مكالمه هاي غم گرفته تكراري و اخم هايي كه رو صورت همه ماسيده به طرز دل گرفته اي به چشم مياد. انگار كمر خميده راننده تاكسي مسني كه تو سوز سرما شيشه برفي ماشينو پاك مي كنه يعني  خيلي تحمل  !!! اصلا چرا اين جزئيات كسل كننده و اين بدخلقي ها  اين روزها پر رنگ تر از رنگ زندگي شده.همين ديروز بود كه وقتي تو كتاب "‌هنر سير و سفر "‌به اين پاراگراف رسيدم :‌ "افكار جديد به مكان هاي جديد نياز دارند"،‌ به عادت هميشگي  زيرش خط كشيدم به خودم گفتم پس بي خود نيست من بي صبرانه منتظرم جمعه بپرم تو كوپه قطار ،‌ تندي وسايلمو بندازم رو تخت و يه دل سير از پنجره راهروي قطار به طبيعت و به كوير نگاه كنم . بعضي سفرها اينقدر هيجان رفتن دارن كه شمارش لحظه هاي رفتن رو به طول مدت سفر بايد اضافه كرد. مثل من كه از چهارشنبه منتظرم اين جمعه بيايد :) عجيب اين كه  براي جايي كه براي رسيدن به اونجا بليط گرفتم هيچ برنامه اي ندارم ولي كلي نقشه  براي قطار دارم!!  كتاب "‌ زمين انسانها "‌تموم بشه ،‌ لم بدم به پنجره و به حركت يكنواخت كوير پيش رو نگاه كنم ،‌ مقاله نيويورك تايمز درباره موراكامي رو ترجمه كنم ،‌ تا هوا تاريك نشده باز برم كنار پنجره و بذارم فكرهايي كه دارم با حركت قطار يه تكوني بخورن و از گنجه بريزن بيرون :)  و البته بايد فكر كنم به جز ضرباهنگ تكراري  قطار و ريل به چي گوش بدم . واي كه چقدر عاشق مسافرت با قطارم . شايد  مضحك به نظر بياد  كه  عاشقانه ترين جمله اي كه الان  به ذهنم ميرسه اين باشه : "‌ فردا ايستگاه قطار مي بينمت !!‌"‌. خوب كه فكر مي كنم ميبينم اين علاقه به سفر و كوپه هاي قطار فقط به خاطر حال و هواي اين روزها نيست . وقتي هم كه تو ايستگاه فلورانس ،‌پريدم تو قطار ،‌ تا نزديكي هاي رم چشمم به پنجره بود !! درست مثل اين كه با هر پلكي كه ميزنم ،‌دوربين ذهنم يه عكس مي گرفت . حالا كجا بايگاني ميشد نمي دونم !! دوست دارم  به مدت سفر  شش روزه ام  ،‌ شمردن لحظه ها  تا فردا ساعت دوازده ظهر هم اضافه بشه . درست لحظه اي كه تو قطار  دستامو بذارم رو پنجره و هي نگاه كنم به تصاوير ذهني جديدي كه مشتاقانه منتظرم ببينم چي هستن :)))

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 16:50  توسط ف.ف  | 

همیشه که نباید پیچیده و عصا قورت داده و خیلی ادبی شروع بشه . مثلا اینجوری : " همانطور که جناب میشل فوکو در آخرین کتاب خود با ترجمه منحصربفرد مانی حقیقی عنوان کردند ... " یا این که اونقدر سخت هضم بشه که خواننده بی نوا چند بار از سر تا ته پاراگراف رو بخونه بلکه اندکی ! پی به نیت آقا یا خانم نویسنده ببره . حالا بماند که برخی نویسنده ها هم با نقاب روشنفکری ، ملاقه ملاقه استعاره تو مغر خواننده مفلوک خالی می کنن ، بعد هم با شوریدگی لبخندی تحویلمان می دهند که یعنی اگر دست نوشته های من نبود لولای تاریخ ادبیات خوب چفت و جور نمیشد !!! ولی این بار خیلی خیلی دوستانه و ساده شروع شد . اصلا شروع ماجرا با یکی از ابزارهای ارتباطی مدرن بود . یعنی یه اس ام اس !  نه از اون اس ام اس های حراج 70 درصدی و تورهای قسطی ها ! نه ! یه اس ام اس از دوستی که با چند کلمه خیلی احساساتی کتابی معرفی کرده بود . به اینجور معرفی کتاب و فیلم  عادت دارم .ولی  عجیب اون چند کلمه خیلی لطیفی  بود که نشون میداد فرستنده ، خیلی خیلی  زیاد  از خوندن کتابی که گفته لذت برده . آخه از اون جناب مهندس جدی ،  دور از انتظاره که اینقدر احساساتی از کتابی تعریف کنه . فکر کن آدمی که واسه هر کارش باید هزار تا دلیل و منطق و معادله چند مجهولی از پیش حل شده داشته باشه و تازه ابر و باد و چرخ و فلک همه آماده به خدمت که ایشون قدمی بردارن ! با چند کلمه برآمده از فوران احساسات  ، تصمیم می گیره کتابی معرفی می کنه که خوندنش هنوز به نیمه نرسیده باعث شده اینقدر به وجد بیاد !:) باور کن  تو هم اگه جای من بودی  باخوندن همچین کلماتی  ،با وجود  هزار کار نیمه تمام و صدها پروژه ای که واسه خودت تعریف کردی ، خیلی اتفاقی ! تو قفسه های شهر کتاب دستت به طرف کتاب " هنر سیر و سفر "   می رفت . راستش من هم درست مثل جناب مهندس ، عاشق سادگی و صمیمت تک تک کلمات کتاب شدم . مثل نویسنده کتاب خیلی خود مونی میرم سر اصل مطلب :

عنوان کتاب : هنر سیر و سفر

نویسنده : آلن دو باتن

مترجم : گلی امامی

انتشارات نیلوفر

آلن دو باتن ، خیلی ساده و بی شیله پیله از شروع سفرش به باربادوس میگه . سفری که با دیدن عکس تکراری بروشور یه آژانس مسافرتی شروع میشه . اونقدر  راحت تعریف می کنه که انگار موقع خواب کنار تختت نشسته و مثل مادربزرگها از قصه های سفرش با همه جزئیات  میگه . اونقدر صمیمانه از قهرش به خاطر یه تیکه کرم کارامل تعریف می کنه که اگه نیمه شب نبود حتما به دوستی زنگ می زدم که هی گوش کن این قسمت کتاب خیلی جالبه میخوام برات بخونم ! چند صفحه بعدتر هم با نویسنده مجذوب تماشای هواپیماها تو فرودگاه هیتروی لندن شدم،  و چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم واسه آلن دو باتن هم ایستگاه قطار یه جای خیلی رمانتیک واسه قرارهای عاشقانه اس . به  خودم گفتم چه جالب !! عنوان اولین داستان کوتاهی که نوشتم  که روایتی بود از قراری که هیچ وقت به سرانجام نرسید  ،   " ساعت هشت ایستگاه قطار " بود !!

صفحه ۶۹ از کتاب هنر سیر و سفر .  کتابی که دوست دارم  شما هم با من ، تو لذت خوندنش سهیم بشین : " سفرها قابله های افکارند . مکان های اندکی به اندازه هواپیما، کشتی یا قطار در حال حرکت منشا گفتگوهای درونی هستند . گویی همبستگی غریبی میان چیزی که مقابل چشممان قرار دارد و افکار درون ذهنمان وجود دارد . گاهی افکار بزرگ به مناظر عظیم نیاز دارند ، و افکار جدید به مکان های جدید. ظاهرا افکار درونی که به درجا زدن گرایش دارند، با گذر سریع مناظر به تحرک در می آیند . ...... از میان تمام وسایل نقلیه مسافرتی ، قطار احتمالا بهترین مددکار اندیشیدن است : مناظر بیرون به هیچ وجه یکنواختی بالقوه مناظر بیرون کشتی یا هواپیما را ندارد ،.... پس از ساعتها افکار رویایی در قطار ، ممکن است احساس کنیم به خودمان بازگشته ایم – به عبارت دیگر بازگشت به احساسات و افکاری که برایمان مهم هستند . لزوما در خانه نیست که باخویشتن خویش روبرو می شویم . اسباب و اثاثیه خانه مصرانه القاء می کنند که نمی توانیم عوض شویم چون آنها نمی توانند عوض شوند . چیدمان خانگی ، انسانی را که در زندگی عادی هستیم ، ولی آن کسی که در اصل هستیم ، در بند می کند . "

راستی خیلی وقت بود که دلم واسه ترجمه های گلی امامی نازنین تنگ شده بود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 9:37  توسط ف.ف  | 

دیروز شروع کردم / که بیاموزم سخن گفتن را / امروز می آموزم سکوت کردن را / فردا دست می شویم از آموختن ......

غیر قابل پیش بینی ؟ !! نه !!! شاید هم همان داستان های تکراری و تکرار همان حرفهایی باشد که  آنقدر شنیده ایم که این بار دیدن و شنیدن دوباره اش  با رنگ وبویی دیگر کمی عجیب  است . انگار که در " شبانه روز " دستی برون آمده باشد تا  غبار عادت از حرفها و جملاتمان بزداید . شاید هم رنگ و بوی دیگری بگیرند جملاتی که حالا با شنیدنِ دوباره  آن لبخندی هم می زنی .....شاید که نه ! قطعا اتفاقی است که در " شبانه روز " دوست داشتنی می بینیم .

" شبانه روز " همان حکایت دلدادگی من و تو ، همان سکانس خیانتی است که بارها از نو بازی شده و همان باران شاعرانه کلمات ِ من و تو و دلسپردن به عاشقی ِفراموش شده ای است که این بار لذت شنیدن شاملو ، اخوان و نیما طنین دیگری به آن می دهند.

" شبانه روز" برای من داستان گنجه چوبی دربسته ای بود که دل خوش بودم به این که در هر رابطه  و بده بستانی  هر چه پنهان تر بهتر! پس لبخند زدم به انتخابی که کمتر بدانم  !!  مطمئن بودم که  در پسِ این گنجه کم دانی ، در  امانترم !  من که  توان شنیدن حرفهایت را ندارم ، کمتر می گویم . ولی عجبا که  تو هم جرات گفتن حرفهایی که باید می گفتی را نداشتی !! تعجبی ندارد که   من هم عادت کردم به پنهان شدن در گنجه چوبی ام  ... 

 " شبانه روز " حتما روایتِ دیگری از تعلل های من و حرفهای نگفته تو است . تنها حکایت سلیمانِ عاشق و نجواهای زنان اندرونی نیست . چه بسا قصه عاشقانه پیرمر د نقاش و دخترکی هم باشد  که نمی دانست   نقاش زود به دنیا آمده یا او دیر !! یا روایت همکلاسی عاشقی که آنقدر دیر به سخن می آید که دیگر نه تنها فرصتی برای گفتن و برملا کردن راز عاشقی  نیست که حتی نگفتنش بهتر است تا .... نجوای عاشقی دیرهنگام ..!!

دو سال پیش " شبانه روز " کشف دلچسب من در جشنواره فیلم فجر بود . آنقدر به دلم نشست که دو سال پیش مطلب فیلم " شبانه روز " جز اولین نوشته های ویلاگم بود . حالا دیدن دوباره آن بعد از دو سال با لبخند رضایتی که تمام مدت فیلم به لب داشتم و  شنیدن شاملو ، اخوان با دوتار استاد عطاپور و شاعرانه های دیگر فیلم .. ، چقدر دوستی داشتنی است :)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 11:52  توسط ف.ف  | 

بی حوصله تر از هر وقتی شدم .دیگه حوصله نوشتن ندارم ... شاید تا دوباره پیدا کردن خودم یا شاید هم مثل همون جمله کلیشه ای تا اطلاع ثانوی ..... هر چی که هست دیگه نه کافه نه قهوه نه اون نقاط شکننده زندگی ، هیچ کدوم کمکی به نوشتنِ من نمی کنن.... نمی دونم شاید این بار ، این صندلی خالی کافه باشه که به جای تو  لبخندی بزنه و با نگاه ریز همیشگی ات بهم بگه : نوشتن یکی از کارهایی که ازت برمیاد خوب عکس بگیر ، پیانو بزن ،.... اون وقت من بدون این که اجازه بدم کارهایی که میخوای دوباره برام لیست کنی رو بشماری ،  میگم : ..... حوصله هیچ کاری ندارم ........................ خیلی که ازم بربیاد یه گپ با تویی که نمی شناسمت با بوی قهوهّ هر کافه ای ...........
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 0:49  توسط ف.ف  | 

انگار همین دیروز بود که چه ساده پرسیدی : " امشب برنامه ات چیه ؟"  وقتی من به تلخی جواب دادم : هیچی ! تو بدون هیچ حرفی گفتی " پس میام خونتون !" (  امروز بهانه هزار کار نکرده هست  که من دقیقه ای نبینمت .)

 انگار همین دیروز بود که با اولین باران پائیزی تهران اس ام اس زدی " عجب هوای دو نفره ای " و فقط یکساعت بعد با موسیقی پائیز طلائی،  برگهای زرد و  نارنجی و قهوه ای کوچه های لواسون میزبان جمع دو نفره ما بودند . راستی من چقدر خندیدم وقتی گفتی "حیفه برف پاک کن روشن کنیم ببین !بیچاره قطره های بارون کشته میشن. "  حالا امروز با اولین بارون پائیزی وقتی با خجالت می نویسم : عجب هوایی ، تو این هوا چقدر دلت میخواد انگشهای قرمز شده  ات رو تو جیب پالتوی یه آدم قایم کنی. پالتو پوش عاشقی که با یه دستش بغلت کرده و با دست دیگه چتر مشکی قدیمی رو نگه داشته ، اون وقت  از پارک وی تا هر جا که بشه ولیعصر گردی کنیم . " و در جوابِ جمله های من فقط نوشتی " مهمون دارم !"

هیچ وقت عادت نداشتم اندازه دخل و خرج جیب و حقوق ماهانه  رو داشته باشم چه برسه به حساب ماه ها و روزها ! درست نمی دونم کِی بود که سوال کردی ؟ " خوبی؟ " با آه کشیده ای گفتم :   خوبم . خیلی زود دوباره  زنگ زدی که " بیا پائین بریم ولیعصر گردی و بعدش هم یه قهوه خوب تو کافه 78" با تعجب پرسیدم چطوری به این سرعت  خودتو رسوندی اینجا ؟ با صدایی آشنا جواب دادی : " اونقدر صدات پر بود از  نغمه غم انگیز  که با آمبولانس اومدم " و امروز وقتی میگم بریم بیرون تو هوای  پائیزی قدم بزنیم با شدت و اخم غریبی میگی : " تو این تهران خراب شده که فاصله ها یه ذره دو ذره نیست ! چه جوری بیام ؟" اون وقت با خودم میگم مگه دو نفر آدم برای دیدن هم تو همین  تهران نیاز به ویزا و  پاسپورت و  بلیط هواپیما دارن!!

 این یکی رو دیگه خوب مطمئنم که دیروز بود. سر تا پا خیس سوار تاکسی شده بودم ،  رانند ه  پسرِ جوونی بود  که با خودم فکر کردم شاید  پونصد تومن کرایه من قسمتی از شهریه ترم آخر دانشگاهشه . تو این فکر بودم که نرسیده به میدون ولیعصر موبایلشو برداشت و مثلا یواش گفت : " چطوری موش کوچولوی من ؟ حتما حسابی تو این بارون خیس شدی ها، وقتی بارون میاد بیشتر دلم برات تنگ میشه " و من لبخندی زدم که یعنی چقدرحرفهاش شبیه گفتگوی اون  روزهای من و تو بود  .

نمی دونم من عوض شدم یا تو ؟ یا هردو ؟

 ولی هر چی که هست مطمئنم تو هم مثل من می دونی  لطافت این روزهای سی سالگی مان عجیب  کم شده . شاید هم تو بدونی چه چیزی جای انتظار دلچسب دیدار دو نگاه رو گرفته . هر چی هست نمی دونم حساب کتاب دوری راه میارزه به دوری دو نگاه ؟

هر دو تغییر کردیم ! اونقدرکه  حتی فاصله ها هم به راحتی حریف خاطره های بارانی ِما میشن  ... ولی هر چی که هست ،هنوز حسرت  همون  ولیعصر گردی تو هوای دو نفره پائیز برام مونده ... حسرتی که جایِ اون  هیچ وقت با چیزی عوض نمیشه !!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 9:13  توسط ف.ف  | 

" اینجا بدون من " رو دوست داشتم !!!

به همین سادگی !! با همین شش کلمه ! بدون هیچ پیچیدگی ای ( اینو به دوستی گفتم که  اصرار داره نوشته های وبلاگی منو به برچسب " پیچیده " مزین کنه !!! راستش خودم هم نمی دونم چرا ؟!! ) اونقدر ساده و صمیمی " اینجا بدون من " رو دوست داشتم که انگار معتمد آریا با من بود وقتی فریاد زد که  : " مردم هزار تا عیب دارن اونقدر خوب لاپوشونی می کنن که انگار نه انگار ولی تو ... " .. چند سکانس بعدتر عاشق دیالوگ پارسا پیروزفر شدم که با نگاهی و لبخندی گفت : " اگه بخندم که ناراحت نمی شی ؟...... " شاید هم راست می گفت که مردم همه تو تنهایی هاشون با در و دیوار و عکس حرف می زنن اونوقت فکر می کنن فقط خودشون این کارو می کنن درست مثل همه ! دخترک ساده ، احساساتی و مهربون ( نگار جواهریان ) اونقدر به شنیدن صدای زنگ تلفن مطمئن بود که انگار رویای زنگ زدن فقط و فقط مال خودش بود ولی  این رویای زیبا برای دیگران یه توهم دلسوزانه و ترحم انگیز بود تا انتظاری شیرین   ! اونقدر از فضای فیلم خوشم اومده که سخت که نه ! ولی حیفه بخوام از تکنیک و فیلمنامه و کارگردانی حرف بزنم . مثل این که آخرین تکه یه تافی کره ای رو زیر زبون نگه داری تا مزه اش بمونه اون وقت با لبخند خوبِ خوب مزه مزه اش کنی ... مبادا اگه کوچکترین حرفی بزنی اون وقت تافی کره ای هوری می پره تو گلو و دیگه هیچی نیست که مزه مزه اش کنی ......... خیلی حیف میشه نه ؟

" اینجا بدون من " برام اونقدر دوست داشتنی بود که دلم نمیاد در مورد فیلمنامه تنسی ویلیامز ، بازی های کم نظیر ( مخصوصا معتمد آریای نازنین ) حرف بزنم . دوست دارم وقتی یادش می افتم لبخندی بزنم که فقط خودم و خودم می دونیم اون لبخند یادآور کدوم دیالوگ ، نگاه یا صحنه بوده !!

به همین سادگی !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 21:2  توسط ف.ف  | 

می گفت:" آدمها رو مثل یه کتاب باید زود ورق زد و خوند. واسه یه کتاب شصت صفحه ای که شش ماه وقت نمیذارن . خیلی که بشه سه روز یا اگه حواست به چیزهای دیگه پرت باشه یه هفته ، حالا فوق فوقش ده روز. ... زود ورق بزن . بخونش " اینو بعد از مهمونی سه نفره ناهار خونه مریم اینا گفت . اونقدر به دلم نشست که تا خونه پشت فرمون با خودم تکرار می کردم  . بذار بگم حکایتِ حالِ آشفته این روزهای من و دعوای من و خودم شده ورق زدن تو.اصلا نمی دونم ... شاید هم حواس پرتی من باشه که باعث شد اینقدر طول بکشه  . اگه بیشتر دقت می کردم و مسخره بازی دختر دبیرستانی های شوت و گیجو نداشتم همون   اول  می فهمیدم که کتاب ۵۰ صفحه ای که یه هفته طول نمی کشه .. !! همین که اینقدر طول کشید و جنجال تازه فکری من شد  ، تازه با کلی قطع و وصل  ، حقشه که  حسابی خودمو تنبیه کنم !! این که چرا بعد از هر نقطه پایانی دوباره و سه باره اول خط تکرار میشه و سطر جدید درست بعد از نقطه پایان از نو  شروع میشه ، اینو به حساب حواس پرتی  و آشفتگی این روزهای من بذار . ولی حالا  تصمیم گرفتم خوندنِ این کتاب زود تموم بشه و دیگه هم سطر جدیدی شروع نشه . این بار بعد از نقطه پایان بنویسم : شهریور ۱۳۹۰ ، فلورا ...... 

این  یعنی یه پایان خوش ... یه وقت فکر نکنی اینقدر از تموم شدنِ کتاب خوشحالم که زود دوست دارم کتاب دیگه ای رو شروع کنم ؟ نه !! اصلا !!! اگه اینجوری بود که الان دور و برم پر بود از کتابهای نخونده !!! تو که بهتر می دونی از این خوشحالم که تکلیفم با این کتاب روشن شد. از بس که بدم میاد از بلاتکلیفی . بس که بهم می ریزم از سردرگم بودن بین زمین و هوا... دیگه عقلم قد نمیده که منظور پشت هر اس ام اس و لحن صدا و ایمیلی رو حدس بزنم .....حالا که کتاب تموم شد با خیال راحت ............................ میدونم کتاب بعدی رو با چه کِیفی بخونم :-)

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 16:11  توسط ف.ف  | 

یکی از کوچه های مرکز شهر که شاید روزی چند بار به اجبار نزدیکی به محل کار یا شاید هم آموزشگاه زبان های خارجه با قدمهایی تند و بدون توجه به کوچه ، کسبه  و آدمهاش رد می شیم، بدون این که بدونیم کنار خواربارفروشی آقا سید یه کافه کوچیک با موسیقی ملایم جاز دهه شصت پید ا می شه که چهار تا آدم تنها هر چهار میز چوبی و صندلی لهستانی کافه رو حوالی ظهر گرم اولین روز هفته اِشغال کردن ......اولین تصویری که به محض  ورود به کافه به چشم میاد، میز سمت چپِ نزدیک در ورودیه. همون که  دختری حدود سی سال با شال سبک سفید ی که  با هوای چهل درحه تیرماه کاملا همخونی داره نشسته  . دختر کل میزو  با یه دفتر یادداشت سیمی ، ی جزوه ، کاغذها  و خودکارهای رنگی پر کرده . تند تند می نویسه ، خط می کشه ، یادداشت بر می داره با ماژیک فسفری جمله ای رو پررنگ می کنه . معلوم نیست در  حال نوشتن پایان نامه ایی که حتما باید تا هفته آینده تموم بشه  ، یا قصد داره با جدیت آخرین ترجمه یک نویسنده گمنام رو به ناشر برسونه تا شاید ادای دینی باشه به معرفی یه نویسنده دست چندم به جهان ادبیات وطنی . دختر اونقدر تند تند می نویسه که اگه خوب نگاهش کنی فقط هر چند دقیقه یکبار سرش رو بلند می کنه،  انگار  که  تو ذهنش دنبال یه معادل خوب واسه یه عبارت اسپانیایی یا شاید هم فرانسوی می گرده ،همزمان  لبخندی صمیمانه هم به دختر تنهای میز کناری رد و بدل می کنه ..

دختر تنهای میز سمت راست خیلی ساده درست مثل دانشجوی ترم آخر رشته .... مثلا کارگردانی نمایش . ( گفتم کارگردانی نمایش!!! نمی دونم چرا به نظر از اون آدمهایی نمیاد که به اجبارِ صد تا انتخاب  رشته،  وارد دانشگاه شدن  ) دختر ساده پوش با پک های خیلی آرومی  که به سیگار می زنه فقط به صفحه ۱۲۳ مجله هنرهای دراماتیک خیره شده . معلوم نیست مطلب اونقدر جذابه یا دنیای ذهنی دختر فرسنگها با خطوط مجله فاصله داره . بین خاکسترهای سیگار که تو جا سیگاری کوچیک میز خالی میشه هر چند دقیقه با نگاهی از سر شرم لبخندی هم به دختر نویسنده می زنه . ....... اینها تنها نشانه های ارتباطی این کافه کوچیک نیست . .... میز کنار دختر نویسنده ، مرد خوش پوش امروزی  ،پشتی صندلی رو به دیوار تکیه داده بلند میگه : "یه اسپرسو .. می دونی که یه روز خوب یعنی یه اسپرسو تو یه کافه . بدون اسپرسو روزت هنوز شروع نشده تموم میشه . "    لبخندم  و سرتکون دادنم  از کنار دستگاه قهوه ساز یعنی این که باشه رضا جان الان درست می کنم .

دختر سی ساله همچنان تند تند می نویسه ، دختر ساده پوش به صفحه ۱۲۳  خیره شده و سیگار دیگه ای روشن می کنه  ، رضا ی خوش پوش هم با بی میلی و سنگینی خاصی اس ام اس جوا ب میده . ..... .. حالا کم کم اسپرسو سفارشی آماده میشه که متوجه اشاره ارتباطی میز چهارم میشم . درست میز کنار دختر ساده پوش !  نه این که تا حالا متوجه جوون سبزه با کیف چرمی قهوه ای نشده باشم  !! جوونی که همیشه شبها هشت به بعد سری به کافه می زنه و حالا دیدنش اونم این وقت روز خودش یه علامت تعجب بزرگه ..!! درحالی که  که با احتیاط  فنجون کوچیک اسپرسو با یه لیوان آب تو سینی قدیمی میذارم ،  درست تو همون لحظه، دختر مترجم !! ( من دوست دارم اسمشو بذارم مترجم ) نگاهی به دختر ساده میندازه و رضای خوش پوش هم به اون دو تا .. تلاقی این سه نگاه لبخندی میشه که رضا در ادامه می پرسه : "راستی اون در کنارتابلو ، انباره ؟ " سعی می کنم به زور جلوی خند ه ام رو بگیرم  میگم : "نه اون در یه جایه  که همه میرن"... دختر نویسنده هم با لبخند ادامه میده  "یعنی دبلیو سی " رضا با خند ه نسبتا بلندی میگه : "اوه چه خوب که یه کافه دری داشته باشه به جایی که همه میرن .. " این جمله رو با حالتی می گه که سه مشتری کافه و من بلند می خندیم ..درست از همین جاست که صحنه امروز کافه من با حضور چهار بازیگر ( مشتری ) شروع می شه . خیلی وقته که گوش دادن به حرفهای مشتری های کافه برام تکراری شده ولی این بار گفتگوی چهار آدم تنها که فقط با یه لبخند هر کس دیالوگ خودش رو شروع می کنه  برام جالبه ..

رضا هنوز به موبایل نگاه می کنه که اسپرسو رو میذارم رو میزش . با چشمک بهش می گم "میدونی اون دختر که سیگار می کشه کیه ؟ "میگه: " قیافه اش آشناست چطور مگه ؟ "میگم : "چند سال پیش تو  فیلم کوتاه ج . آ بازی کرده .... یادت میاد ؟ اون موقع هجده سالش بود" ... جمله آخر رو با اشاره با دختر میگم اونم که انگار متوجه شده با لبخند حرف منو تائید می کنه . دختر نویسنده که نمی دونم چطوری می تونه هم  اینقدر تند بنویسه هم به حرفهای ما گوش بده می پرسه : " پس شما بازیگر ین ؟ "دختر سیگار سوم رو روشن می کنه: "با یه فیلم بازی کردن که بازیگر نمی شم . ..... راستش اون موقع تازه دانشجوی سال اول کارگردانی بودم که آگهی بازیگری فیلم رو تو بورد  دانشکده دیدم .با سه تا دوستام واسه تست رفتیم که من انتخاب شدم .."این بار نوبت رضا که بپرسه :"پس کارگردانی ؟" اونم جواب میده: " ... با یه تعریف کلاسیک آره . ولی خوب کارگردانِ واقعی ارتباطات قوی و خاص میخواد . انگار که بدون ارتباطات، کسی کارگردان نمیشه .  تا حالا  فکر می کردم اگه به جایی یا گروهی وصل بشم استقلال کاری و هنریم از دست میره ..... پس هنوز کارگردان واقعی نیستم .. "دختر نویسنده اشاره می کنه یه کافه لاته با خامه . علامت سر یعنی باشه الان میارم . دوباره سکوت کافه و نوشتن دختر نویسنده ادامه داره تا این که این بار دست از  نوشتن بر میداره ومثلا خطاب به رضا یا شاید بقیه میگه :"اینجا چه موسیقی خوبی پخش میشه ؟من که تنها جایی که می تونم بنویسم همین صندلی ، همین میز و  همین  موسیقیه . "رضا می پرسه :" شما چی نویسنده واقعی هستین ؟ یا مثل اون خانم از نظر کلاسیک نویسنده ای ؟" همه می خندن جز جوان سبزه رو ، که امروز مثل بقیه شبهایی که کافه  میاد نیست ... دختر با لبخند گرمی میگه :" این دفعه رو برعکس گفتی . یه جورایی نصفه نویسنده ام ... یعنی هنوز چاپ رسمی نشده ." دختر کارگردان می پرسه:" پس با این همه جدیت واسه کجا داری می نویسی ؟" با همون لبخند جواب میده : "واسه وبلاگم ..." !!

 دارم موسیقی رو عوض می کنم . می دونم منظور دختر نویسنده از موسیقی خوبِ کافه همون چند تا آهنگ مارک نافلر و فرانک سیناترا که خیلی دوست داره . صدای آهنگ رو مخصوصا بلند می کنم که بهش بگم هم می دونم سفارش همیشگی اش چیه ،هم کدوم آهنگ رو خیلی دوست داره .. مشغول درست کردن کافه لاته با خامه شدم که یه هو دیدم خودم هم با موسیقی زمزمه می کنم .... نمی دونم کِی بود  به خودم گفتم ای وای چند تا صحنه از کافه امروز رو از دست دادم . سعی کردم خوب گوش بدم ببینم دیالوگ های این صحنه چی بوده ؟ رضا رو به دختر کارگردان با یه سیگار روشن می گفت :" ببین خاطرات کودکی تو با ما خیلی فرق میکنه . خاطرات کودکی من میشه حکومت نظامی ، کلاسهای مختلط مدرسه و دختر همکلاسی که اسمش مهشید بود .. ولی خاطرات تو با من خیلی فرق می کنه .. راستی گفتی چند سالته ؟" دختر پکی به سیگار می زنه و آروم میگه" ۲۵.. "دختر نویسنده: "وای چه جالب یعنی شش سال از من کوچیکتری . ولی میدونی خاطرات کودکی من مثل این آقا از حکومت نظامی و همشاگردی پسر نیست . خاطره من آژیر خطر و پناهگاه و جمع کردن گونی و کنسرو و مربا  برای جبهه ها بود . به جز دو تا شبکه که فقط یکی ساعت پنج کارتن پخش می کرد ، تمام برنامه ها اخبار جنگ و گزارش عملیات بود .. .. راستی جالب نیست که سه تا آدم که کلا پونزده سال اختلاف سنی دارن اینقدر خاطرات کودکی متفاوتی داشته باشن ... ؟!!" رضا هنوز سرشو به صندلی تکیه داده با چشمای بسته میگه : آره .. فکر کنم هیچ جایی پیدا نشه که سه تا آدم خاطرات کودکی اینقدر متفاوتی داشته باشن در حالی که هر سه تا تو یه منطقه جغرافیایی به اسم کشور بزرگ شدن ...

کافه لاته آماده شده رو  با یه شکلات تلخ جلوی دختر نیمه نویسنده میذارم که از رضا می پرسه :" خوب شما چی ؟ شما از نظر کلاسیک یا عملی چه کار می کنین ؟" رضا میگه:"  تو چی حدس می زنی؟"  قبلش با چشمک به من اشاره می کنه که یعنی توچیزی نگو . قبل از همه دختر کارگردان میگه :" آدمی که صبحش یعنی یه اسپرسو تو کافه می تونه یه عکاس باشه که بهترین جا برای تعقیب سوژه های ذهنی اش کافه اس یا می تونه یه ...... مجسمه ساز باشه که بین کار قبلی و سفارش بعدی اش کلی وقت فکر کردن داره و چه جایی بهتر از کافه . "رضا سیگار دیگه ای از پاکت بر میداره به دنبال فندک که زیر صندلی افتاده خم میشه و میگه "خوب نظر بعدی ؟ "جوان سبزه اولین دیالوگشو میگه " شاید هم یه آدمی که دنبال کار مورد علاقه اش تو روزنامه ها نیست " همه با تعجب نگاهش می کنن . فقط مونده دختر نویسنده که آخرین نظر رو صادر کنه . مشتاقم بدونم حدسش چی بوده که فقط میگه :" نمی تونم حدس بزنم .... خودت بگو .." رضا دومین پکُ به سیگارش می زنه :" من چه از نظر کلاسیک چه از نظر عملی راننده کامیونم .. یعنی راننده ترانزیت .."  از این که رضا اینقدر صریح و رک فقط  با  سه کلمه کارشو میگه خنده ام میگیره .. یعنی شاید هم بیشتر از دیدن قیافه دختر نویسنده با نگاه خیره به رضا و خودکاری که تو دستش بی حرکت مونده خند ه ام بیشتر میشه ...

به نظرم دخترنیمه  نویسنده حالا سوژه مناسبی واسه داستانک بعدی وبلاگش پیدا کرده باشه ... وقتی با عجله وسایلشو جمع می کنه و میاد جلوی صندوق آروم میگه چقدر شد ؟ مطمئنم  شنبه بعدی که بیاد اینجا تا کیفشو می اندازه ، دفتر یادداشت سیمی همیشگی با خودکارهای رنگیُ می ا ندازه رو میز ، بعد  وقتی سفارش همیشگی رو براش می برم با لبخند کم رنگی میگه آخرین داستان وبلاگمو خوندی ؟!!! اون وقت مطمئنم حدسی که زده بودم درست بوده و صحنه پایانی  کافه ، شنبه ساعت یازده،  آغاز داستانک بعدی دختر نیمه نویسنده شده  ...  

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 10:39  توسط ف.ف  | 

نمیدونم کجا بود خوندم که  وقتی خیلی افسرده ، عصبانی ، دمغ و شاکی هستین چیزی ننویسین !!!چون بعدترها حتما جایی  جز سطل زباله کنار میز نخواهد داشت . درست نفهمیدم منظور نویسنده مطلب چی بود ولی من که بعد از عروسی ، تولد و خلاصه هر شیش و هشتی اصلا نمی تونم با کاغذ آشتی کنم . انگار که نوشتنِ  تو کافه و بوی قهوه حتما باید کاتالیزوری ، چیزی داشته باشه که جرقه ذهنی من خیلی نرم و روان رو کاغذ سپید بشینه . این روزها  فکر کردم دیدن چند فیلم مستند تو تالار بتهوون خانه هنرمندان شاید تلنگری کوچیک باشه .!! شبیه اونهایی که وقتی  از تالار بیرون میای  از حجم انبوه ننوشتن ، به اولین کافه که می رسی با عجله کیفو می اندازی رو صندلی کناری ، با یه دست تو خروارها خرت و پرت کیف دنبال دفتر یادداشت سیمی همیشگی می گردی و با دست دیگه با سرو صدای کلید و پول خرد یه خودکار پیدا می کنی . به سرعت بالای اولین کاغذ سفیدی که پیدا می کنی می نویسی : صفحه ( ۱ ) این یعنی شروع یه زایمان ...!!! یعنی آغاز دوباره آشتی من و قلم و رهایی  از حجم ننوشتن ... ننوشتنی چندروزه یا چند ماهه . این اعداد شمارشی روز و ماه اصلا مهم نیست ، مهم نفس نوشتنه نه ؟ شب اول با دلخوری از تالار بتهوون اومدم بیرون . پیش خودم فکر می کردم حتما بعد از دیدن " رنگ پریدگی " می تونم زیر صفحه ( ۱ ) چند کلمه ای بنویسم . ولی نه تنها توقع من از مهدی کرم پور برآورده نشد بلکه قهر من با کاغذ هم بیشتر شد . یه جور سرخوردگی غیر عمدی !! دومین شب نشستن تو تالار بتهوون و آخرین شب نمایش فیلم ها  ،دیدن فیلم " اردک آبی " شهرام مکری  با لبخند و هیجانی همراه بود که همون موقع به خودم گفتم حالا میشه !!! :-) " اردک آبی " فیلم کوتاه و خوش ساختی در مورد جوانان  و هنر بود . زندگی دو برادر دو قلو که به قول خودشون آرتیست ها رو خیلی دوست دارن . ارتباط این دو برادر با سینما و آرتیست ها !! خیلی ساده تعریف میشه ، یعنی ارتباط جالبی نه تنها با سینما که با اهالی هنر دارن : فروش دی وی دی فیلم های هنری ..... ... ! واضح تر بگم یعنی فروش فیلم های خاص هنری به مشتری هایی که بیشتر از طیف هنرمندان هستن : عکاس ، نویسنده ، نقاش ، کارگردان فیلم مستند ، بازیگر ، .. . حالا از بین این همه مشتری، چهار نفر به تصادف انتخاب میشن و هر کدوم از دغدغه های شخصی و حرفه ای میگن تا اونجا که دختر عکاس از اتفاقی میگه که منجر به عکاس شدن یا بهتر بگم تصمیمی که برای عکاس شدن میگیره ..... همین خاطره باعث میشه از سه  مشتری دیگه سوال بشه چی شد وارد عالم هنر شدین ؟ یا اون لحظه خاص که تصمیم ورود به دنیای عجیب هنر گرفتین کی و کجا بود؟جدا از این که فیلم " اردک آبی " ریتم خوبی داشت با مضمون فیلم و مصاحبه ها یا بهتر بگم داستان همگونی خیلی خوبی احساس می کردی. اونقدر خوب که ..... با لبخند بنویسم : صفحه ( ۱ )

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 17:36  توسط ف.ف  | 

این کافه ابیورد با  رومیزی های  چهارخونه ، صندلی های راحت و  موسیقی ای که در نهایت خوش سلیقگی زوج بسیار جوان کافه دار ، پخش می شه از اون جاهایی که اگه بری و بدون نوشتن  کلمه ای بگی : ببخشید حساب من چقدر میشه ؟ مثل نماز قضا شده ای می مونه که خوندن اول وقتش راحت تره !!! حالا کو تا دوباره فضایی مثل کافه ابیورد پیدا بشه ، تا بدون این که به کاغذ بگی چی بنویسم خیلی خیلی راحت شروع کنی به بازی قلم و کاغذ... از اولش هم می دونستم که مطلب تولد دو سالگی وبلاگمو تو کافه ابیورد می نویسم . دوستان نه خیلی قدیمی می دونن که دو سال پیش مطلبی تک صفحه ای براشون فرستادم با عنوان " آگاهی هدیه دهیم " . راستش صادقانه بگم روزی که اون مطلب نوشته شد  با حجب زیاد و کمی ترس برای چهار نفر ایمیل کردم . ( یه فایل پی دی اف بود به اسم : به هم آگاهی هدیه دهیم ) کم کم اعتماد به نفس ارسال ایمیل به تعداد بیشتری از همکاران و دوستان بیشتر و بیشتر شد .... خیلی ها بعد از ایمیل دوم آگاهی که این بار سه صفحه بود، پیشنهاد دادن  این مطالب تبدیل به وبلاگ بشه . اون وقتها کلمه وبلاگ برام اونقدر حجم داشت که انگار قراره با همکاری نشر چشمه کتاب بنویسم . راستش خیلی که نه اصلا وبلاگ خون نبودم . تا این که به توصیه یک  دوست سری به چند تا وبلاگ زدم . ( میخوام خیلی یواشکی و خودمونی بگم از وبلاگهای معرفی شده اصلا خوشم نیومد . تازه چند تا پُست تو سومین وبلاگ خونده بودم که به خودم گفتم به این میگن وبلاگ ؟!! خوب که چی ؟ به من چه که نویسنده خسته و کوفته از سر کار اومده یه ایستک لیمویی از یخچال برمیداره در حال مزه مزه کردن نوشیدنی از پنجره نیمه باز به  روز خسته کننده کاری فکر می کنه ... !! )  نوشته های سه تا وبلاگ مثل یادداشت های روزانه و خیلی شخصی آدمی  بود که نمی شناختمش و  برای من جذابیتی نداشت . .......!!!!!!!!! این ها که گفتم یه جورایی سیر  تکاملی وبلاگی بود که از نوشته ای تک صفحه ای شروع شد . این  که وبلاگ آگاهی از یه ایمیل و متن کوتاه  شروع شد و طی شد  این مسیر هیجان انگیز دو ساله .... خیلی ها بعد از اولین تولد وبلاگ خواننده این مطالب شدن و بیشترها هم تازگی به جمع خوانندگان وبلاگ پیوستن . بعضی ها تو این شش ماه آخر نظرات خواندنی می نویسن و برخی هم نظراتشون از اولین ایمیل ها همیشه همراه بوده ، حالا یا کم یا زیاد .

این هم قسمتی از اولین مطلب " به هم آگاهی هدیه دهیم " . همون ایمیلی که ابتدا برای چهار نفر ارسال شد!!

" قسمتی از متن آگاهی هدیه دهیم شماره ۱ :

دوست خوبم

سلام

مدتيه دارم به اين فکر مي کنم که هر يک از ما چه اقيانوس بکري از اطلاعات و اخبارجالب هستيم که به راحتي مي تونيم با ديگران سهيم بشيم . ولي نميدونم چرا متاسفانه هميشه اخبار بد و ناراحت کننده خيلي زود شيوع پيدا مي کنه ؟ اينطور نيست ؟ مثلا اخبار جداشدن دو نفر ، ترک کار ، بيماري و هزاران خبر ناگوار ديگه در کسري از ثانيه منتقل مي شه ولي خبر ازدواج يا قبولي تو آزمون دکترا و يا پيدا کردن يه کار مناسب تا مدتها مسکوت مي مونه . اصلا خيلي وقتا ما خودمون هم انگار تمايلي به بازگو کردن خبرهاي خوب و اطلاعاتي مناسبي که مي تونيم با ديگران سهيم بشيم نداريم ؟!!!!! ( اينطور نيست ؟)

خيلي وقتا که به يه کافي شاپ خوب مي روم  همش به خودم مي گم اي کاش الان فلان دوستم هم اينجا کنارم بود ويا اينکه چه خوب بود اگه اون همکارم هم بدونه که بالاي توچال چنين جاي دنجي پيدا مي شه . بعضي وقتا که يه کتاب خوب و يا يه مطلب خوب مي خونم با خودم می گم واي خدايا چه قدر اون دوستم که الان تو سفره اين نوشته رو دوست داره و همون موقع بهش اس ام ا س مي زنم که عجب کتابي خوندم !!!!!!!!

دوست دارم از اين به بعد چيزاي جالبي که خوندم ، رستوران خوبي که رفتم و از سرويسش راضي بودم ، کافي شاپ دنجي بودم و خلاصه هر چيز جالبي که يه گوشه از ذهن و احساسم رو قلقلک داده براتون بگم که تا از به بعد " به هم آگاهي هديه بديم "

 

واین هم لینک اولین تولد وبلاگ :http://aagaahi.blogfa.com/post-67.aspx

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 9:48  توسط ف.ف  | 

ساعت  شش  عصر بعد از کلی گشتن دنبال رستورانی که خوب بلد نبودیم  تو کدوم کوچه اس  تازه نشستیم و خوش و بش های فامیلی حسابی گرم شده بود  که تلفن زنگ زد . خیلی آروم انگار که وسط یه جلسه خیلی مهم  با  وکلای شرکت باشم گفتم : الو.....سلام .  برعکس صدای من که انگار نوزاد شش ماهه ای درست بغل دست من بعد از کلی ونگ زدن تازه خوابیده ، اون با صدای هیجان زده ای  فقط همین چند تا کلمه رو گفت : " ببین فردا شب ساعت هشت میرسم ایستگاه قطار ، تا پس فردا هم هستم . میتونی  بیای ایستگاه شام بریم  رستورانی ،جایی ؟ " باز من با همون حالت گفتم : آره .... میام .. باشه .پس تا فردا شب ! نمی دونم غذای اون رستوران همیشه خوب بود یا به نظر من بهترین غذای چینی بود که تا حالا خورده بودم . گفتگوی گرم فامیلی ما به شدت در مورد  قضاوت های کلی پسرهای امروزی و دخترهای دیروز ، نسل ما و نسل بیست سال پیش ادامه داشت . البته بازهم بدون اینکه هیچ نسل و هیچ دختر و پسری به حکم  فامیلی ما محکوم به تبعید اجباری از جامعه بشن . تازه رسیده بودیم خونه  . سه ساعتی از شام گذشته بود و باز هم زنگ تلفن من . این بار محکم گفتم : سلام . خوبی ؟.......................... موبایلمو که قطع کردم  ،نمی دونم کی بود که با تعجب پرسید ؟ " چیزی شده ؟!!!!!"

خیلی وقت نبود که با این گروه آشنا شده بودم . آنقدر اتفاقی که نمی دونم تصادفی بودکه ایمیل دعوت به کوهنوردی رو چک کردم یا باید درست چند روز مونده به برنامه کوه اون ایمیل به دست من می رسید . تا اینجا خیلی به تصادفی بودن آشنایی من و دختر چشم روشن فکر نکرده بودم . مهم این بود که یه جورایی با بقیه دخترهای گروه فرق می کرد. نه این که ظاهر خیلی جذابی داشته باشه یا از اون دسته دخترهایی باشه که خیلی تو چشم میان . نه !!! خیلی معمولی بود. فقط یه چیزی تو حرف زدنش بود که برام جالب بود. نمی دونم شاید هم زیادی اجتماعی بودنش بود که برام یه دختر معمولی نبود. ولی خوب همین دختر معمولی بود که از وقتی به لیست چت ایمیلم اضافه شد ، تا می دیدم علامت بیزی داره می گفتم : سلام بیزی ! اونم خیلی زود جواب می داد : سلام . درست نمی دونم از پروژه تحقیقاتی اش در مورد بررسی تاثیر شهرها در ادبیات ملل مختلف بود که بیشتر با هم گپ زدیم یا از اون کوهنوردی اتفاقی ؟!!  هر چی که بود دیگه فقط سلام بیزی نبود . گاهی تلفن بود، بیشتر وقتها هم ایمیل های مفصلی که  از همه جا و همه کس حرف می زدیم الا درباره خودمون . اصلا تقصیر این ایمیل ها و تلفن ها بود که درباره همه چی بود جز خودمون . همش  تقصیر خودش بود . اگه یه بار هم که شده به جای اظهار فضل در مورد زندگی چریک های  جنگل های آمریکای لاتین کمی هم از خودش می گفت ، الان این شک مثل یه خوره لعنتی مدام با من نبود . یا دیگه فکر نمی کردم که منم برای اون یه پسرم مثل پسر های دیگه . نمی دونم چرا این شک درست یه روز قبل از قرار ایستگاه قطار به سراغم اومد . مگه من چه فرقی با بقیه پسرها براش دارم ؟ فرق من با اونایی که هر روز تو دفتر مجله و دانشگاه می بینه چیه ؟ این همه پول بابت یه شب موندن تو اون شهر لعنتی که تا حالا چند بار  به خاطر ماموریت رفتم ، می ارزه به یه قرار یه روزه ؟ تازه پول قطار و حساب نکردم ! وای خدایا این حسابگری دو دو تا چهار تا چرا حالا یه روز مونده به قرار ایستگاه به سراغم اومده ! نمیشد این چرتکه انداختن اصلا تو ذهنم نبود ؟ نکنه تمام این حساب کتابها درست یه روز مونده به قرار  به خاطر این باشه که درست نمی شناسمش ؟ خوب پس چرا بهش گفتم بیاد ؟ چرا من به سماجت گفتم بیا ؟ اصلا خوب گیرم  یه ماهی میشه که حرف زدیم مگه حرف زدن دلیل  رابطه میشه ؟ آدم با خیلی ها هر روز حرف می زنه، نه ؟ مگه ما غیر از ادبیات معاصر کلمبیا ، موسیقی فولکور آمریکای لاتین چیز دیگه ای با هم گفتیم ؟ نمی دونم این همه حساب و کتاب خرج و مخارج میارزه به دیدن دختری که شاید براش خیلی فرقی نداشته باشم ؟ .......... شماره گرفتم : الو . خوبی ؟ میخواستم بگم من نمی تونم فردا بیام . بهتره تو بیای اینجا !!!!! تموم شد. همه چی تموم شد . به جهنم که تموم شد . اونم مثل بقیه . مگه من براش فرقی داشتم ؟

نمی دونم از کی و چه ساعتی بود که فکر کردم این پسر با این تیپ خیلی خیلی معمولی با بقیه پسرهای جمع کوهنوردی فرق داره . اونقدر معمولی که حتی توصیف کردنش هم خیلی آسون نیست . ولی حالا که چند ماهی از اون قرار ایستگاه قطار که هیچ وقت نیومد ، گذشته واقعا میخوام منصف باشم . تو اون گروه بچه های کوه که همه حرف ها از مهندسی و آی تی و دنیای نرم افزار بود جنس حرفهای اون  با بقیه فرق داشت . تازه کشف کرده بودم که تو این جمع کسی هست که میشه راجع به جنبش های پست مدرن و موج نو فرانسه باهاش حرف زد. هر چی  بیشتر حرف و ایمیل مبادله میشد نقاط اشتراک بیشتری کشف می کردم . ولی اشتراکی که بیشتر تو ادبیات و فیلم بود تا دنیای واقعی خودمون . ( اینو الان چند ماه بعد از قرار به هم خورده اعتراف می کنم  ) . اونقدر از کشف دنیای مشترکمون خوشحال بودم که انگار خودم به تنهایی با کمک سینمای دهه هفتاد اروپای شرقی و اندی وارهول بدبخت به این کشف رسیده بودم. اونقدر  خوشحال بودم که نفهمیدم  فردا شب ساعت هشت تو ایستگار قطار قرار دارم و دارم به این فکر می کنم که چی بپوشم ؟!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 18:53  توسط ف.ف  | 

امروز درست هفتمین روزیه که میخوام داستان کوتاهی که تا نصفه نوشتم تموم کنم . هر بار که نگاهی به سه صفحه چک نویس میندازم انگار به جای شهامت ادامه دادن ، بیشتر ترس از تموم کردن دارم . این همه وسواس خوب تموم کردن داستان کم بود ، درست پنجمین شبی که به خودم قول دادم امشب دیگه تمومش می کنم ،درست همون شب تو گفتی : " یه داستان کوتاه اونقدر باید خوب شروع بشه که خواننده با خوندنش میخکوب بشه !!! " وای خدای من حالا تموم کردنش کم بود ،شروع خوب هم اضافه شده . اصلا نمی شد  این اتفاق دیدار تو به جای امشب یه وقت دیگه که داستانم تموم شده بود ، پیش می اومد ؟! فکر کردم امروز بعد از مرتب کردن میز کار و خاموش کردن کامپیوتر و اطمینان چندباره از قفل بودن کشوها با خیال راحت و خیلی مصمم میرم داستانمو تموم می کنم که یاد حرف تو افتادم .....به خودم گفتم : یعنی شروعش همون جوری که گفت میخکوب کننده هست ؟!! ای وای ... امان از تو ... و از این وسواس من ...... به جای دلداری دادن چه موقعی به من درس داستان نویسی دادی !! اونم کی ؟ درست وقتی که میخوام اولین داستان کوتاهی که به ذهنم رسیده تموم کنم . اصلا میدونی به جهنم که شروعش خوب نیست . مگه من چی تو چنته دارم که حالا باید شروع داستانم انفجاری باشه ؟ اصلا به من چه که داستان کوتاه من هیچ گره ای نداره ؟ مگه فراز و فرود همه داستانها بایدتو اولین داستان کوتاه منم تکرار بشه ؟ چی میشه من داستان خودم رو بگم تو هم بی خیال شروع میخکوب کننده و گره داستان و مشق های کارگاه داستان نویسی بشی ؟ ها؟ میشه ؟ اصلا ببین .. بیا فکر کنیم داستان من شروع نداره ؟ دیگه اینجوری نگران میخکوب بودنش هم نیستیم  خوبه ؟ نه ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 17:44  توسط ف.ف  | 

آشنایی قدیمی ! یا نه بهتر بگم نه خیلی قدیمی نه خیلی جدید. از اون آدمهایی که وقتی می بینی انگار اونقدر حس مشترک و حرف های نگفته دارین که تند تند تو می گی اون میگه . اون از کیشلوفسکی میگه تو از نمایش چند سال پیش استاد سمندریان میگی ، اون از نوشته های شلخته من میگه  ومن از ماکیاولی و کتاب شهریار ، اون از بی تفاوتی نسل ما و خودش میگه و من از هزاران حرف نگفته ای که اونقدر گفتم و گفتم که نمی دونم کی رسیدم به اینجا که : ببخشید... من باید برم . خداحافظ !!! هنوز هم تمام حرف های خ ...د ... ا ... ف...ظ مثل آخرین نت های یه آهنگ دوست داشتنی قدیمی تو ذهنم تکرار میشه . اه چه خداحافظی بی موقعی ای ! نمی دونم کٍی برای شنیدن این آهنگ قدیمی فرصتی دوباره پیش میاد ؟ آیا اونقدر به تو و خودم فرصت میدم که باز هم سریعتر از ضرباهنگ زمان من بگم تو بگی ...  اونقدر به غنیمت لحظه ها فکر می کنم که تا دیر نشده بدون این که به خداحافظی فکر کنم بگم :................... سلام

اونقدر به اهلی کردن روباه شازده کوچولو فکر می کنم که بدون ترس از این که خودم زودتر از روباه اهلی بشم ، بازی من بگم تو بگی رو تکرار کنم؟ نکنه من هم اسیر منطق !!! دو دو تا چهارتایی بشم که توش به ظاهر همه چی از پیش معلومه ؟ نکنه اونقدر دل به دریا زدن برام سخت باشه که بدون فکر کردن به آخر حساب کتاب دو دو تا،  از نمایش ، فیلم ، ادبیات ، فلسفه ، موسیقی ، عکاسی و حرفهای خودم بگم ؟ حالا تو بگو اجازه هست از اییییییییییییییییییییین همه حرف مشترک بگم ؟ اصلا برای گفتن حرف مشترک نیازی هم به اجازه گرفتن هست ؟ نمی دونم شاید هم بیشتر از اجازه ، شهامت میخواد ؟نه ؟!!

                                                                                                            پایان

                                                                                                        بوی قهوه

                                                                                                        کافه ویونا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 17:23  توسط ف.ف  | 

این کافه اُخرا هم با اون لبخند و خوش آمدیدهای خانم صاحب کافه از اون اتفاقات هیجان انگیز زندگی من شده . ( البته نه  از اون هیجان انگیزها  ) . هر سفری که باشم دلم برای  قهوه عالی، لبخند گرم آویده و تخته سیاه اُخرا تنگ میشه . دیروز دوستی با سوال چندباره ای پرسید : " حالا چرا اینقدر کافه ؟!!" بی مقدمه انگار جواب کلیشه ای از پیش آماده ای باشه گفتم : چون فکر کنم !!! به  کارهایی که قراره روزی به حتم انجامش بدم فکر کنم ، به حرفهایی که حتی نمیشه به تو گفت فکر کنم ، به جای خالیِ تو که حالا به رسم بد عادت انگار جزیی از کافه نشینی من شده (  و عجیب عادت کردم به نگاه کردن به این که نیستی ) ، به طرح داستانهایی فکر کنم که هنوز نمی دونم طرح هایی هستن که تو مرحله فکر کردن موندن یا فکرهایی هستن که قراره روزی به کاغذ بیان ! ، به تو فکر کنم که  اگه یه وقتی  بدونی تمام خط های درهم این صفحه به خاطر تو نوشته شده باز هم لبخندی از سرٍ شرم یا رضایت می زنی ؟! یا دوباره سیگاری روشن می کنی و  از اون لبخندهای ریز تحویلم می دی ؟ یا نه اصلا شایدهم فقط به گفتن " می دونستم ! " رضایت می دی ؟!!........ یا نه!!!! با گفتن " کی فیلم مستندت رو می سازی ؟" هم به قول خودت نوشته های خط خطی منو تائید می کنی هم تشویقی به ساختن فیلم مستند ؟!!! درست ِ درست مثل همون روزی که جدی خیلی خیلی  جدی گفتی : " بنویس " !.... یا شاید هم هیچ کدوم از اینها نباشه فقط دوباره پکی به سیگارت بزنی  و  بگی : " چرا عکاسی رو ادامه ندادی؟ فقط عکس بگیر ، همین ! !! " که این جمله آخرت هم گوشمالی کوچیک تنبلی من باشه  ، هم تائید فقط نوشتن من !! نمیدونم شاید همه‌‌ این مکالمات ذهنی من با تو هیچ کدومش نباشه !! اگه فقط یه نگاه دقیق بکنی مثل این  که تازه منو بعد از مدتها دیدی و حالا با این نگاهت می خوای ببینی چقدر تغییر کردم ! بعد بپرسی :" برنامه سفرهات چی شد؟ فیلم دیدنت چی ؟" اگه روزی نفسم رو تو سینه حبس کنم ،جمله ای که شب قبل از بس  با خودم تکرار کردم حالا با خنده عجیبی یادم بیاد بعد مثل یه اجازه گرفتن از معلم دوران کودکی بگم : راستی میدونستی تمام این نوشتن ها با حرف تو شروع شد؟!!!!"        اون وقت تو چی میگی ؟!!! "

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 19:23  توسط ف.ف  | 

فیلم های پوآرو یا داستانهایی آگاتا کریستی که حتما بخشی از خاطرات دوران نوجوانی همه ما شده یادتون میاد ؟ حتما خوب به خاطر دارین که تقریبا تا اواخر داستان زمانی که خط روایی از زاویه دید مقتول یا یکی از شاهدین ( مظنونین ) بود تماشاچی یا خواننده کتاب موفق به کشف قاتل حقیقی نمی شد ولی همین که در دقایق ( صفحات ) پایانی زاویه دیدمان اندکی تغییر می کرد  مثلا از همان نگاه همسایه روبرویی و آخرین دیداری که با مقتول داشته نگاه می کردیم ، .... بله قاتل حقیقی کشف می شد ! حالا این مثال خانم مارپل و پوآرو شده حکایت شیطنت بچه گانه من که همیشه دوست داشتم از زوایای مختلف به داستانهایی که شنیدم نگاه کنم . می گویم شیطنت بچه گانه چون برای من درست مثل بازی نگاه کردن از سوراخ کلید به قایم موشک بچه ها یا هر بازی که تو بگویی ، شده ..... حالا این نگاه متفاوت به داستانها یا روایت های نقل شده می تواند هر چیزی حتی داستان زندگی تو یا یک روایت تاریخی باشد . مثل نگاهی دیگر به ملی شدن صنعت نفت کشورمان در آخرین شماره " نسیم بیداری " . که شاید و قطعا مصاحبه با آدمهایی با دیدگاه های بعضا متناقض و متفاوت درست مثل تابیدن نور پروژکتور از جهات مختلف به فیل مشهور مولاناست. !

ویژه نامه نوروز مجله نسیم بیداری ( شماره ۱۴ ، سال دوم ) عنوان جالبی دارد ؛ معمای ملی شدن : پرونده ای درباره ملی شدن صنعت نفت در ایران

ویژنامه نوروزی نسیم بیداری با مقاله ای با عنوان " خاورمیانه در انتظار امام موسی صدر از این نظر برایم جالب بود که هیچ شناختی از امام موسی صدر و روشنگری او نداشتم ! حتی شاید به غلط مانند اکثر پایتخت نشینان تصور می کردم که یکی از اتوبانهای تهران به نام ایشان نامگذاری شده ! در حالی که نویسنده مقاله می نویسد : " بد نیست که همین الان به بیرون بروید و در یکی از میادین پرتردد پایتخت از عابران بپرسید که هر چه درباره امام موسی صدر می دانند  را بیان کنند احتمالا برخی آدرس یک بزرگراه را در شمال تهران به شما خواهند داد درحالی که این بزرگراه نام پسر عموی شهید ایشان در عراق است ! ...... صدا و سیما نیز به نظر می رسد رسالت های مهم دیگری از جمله تبیین شخصیت برخی چهره های خاص و معرفی آنان به عنوان استوانه های انقلاب و اسلام دارد و دیگر فرصتی نمی یابد تا آنتن خود را به مسائلی مانند اندیشه های صلح طلبانه و روشنفکرانه امام موسی صدر از اسلام اختصاص دهد .... بسیاری بر این باورند که ایده معروف گفتگوی تمدنهای خاتمی به شدت تحت تاثیر افکار و تجربیات امام موسی صدر است ! " در ادامه  نگاهی به اتفاقات مصر و جهان عرب با عنوان " انقلاب یا اصلاحات " ، گزیده ای از اخبار داخلی ایران ، یادداشتی از سید محمد خاتمی با عنوان : " فضای کنونی نه به مصلحت است نه منطبق بر قانون و شرع " و بررسی تصویری رویدادهای جهان عرب تا برسیم به بخشی از این ویژنامه نوروزی که برای من  از بخشهای جذاب این پیک شادی بود ؛ پرونده ای به نام " معمای ملی شدن صنعت نفت " ؛ این پرونده  از این نظر برایم جالب بود که با نگاه هایی متفاوت به بررسی ملی شدن صنعت نفت ایران پرداخته و جالبتر این که هنوز پس از گذشت نزدیک به شصت سال از ملی شدن نفت ایران همچنان دعوای مصدقی ها ، کاشانی ها ، توده ای ها  ، فدائیان ... بر سر این سفره ادامه دارد ...... نمی دانم جالب است یا جای تاسف دارد ؟!!!! پرنده ویژه بررسی معمای ملی شدن نفت ایران با مقاله ای خواندنی و بانگاهی به قراردادهای نفتی  پیش از انقلاب آغاز می شود . در پیش گفتار این مقاله چنین آمده است : " شاید کسی باور نمی کرد که کشف نفت در ایران به یکباره اقتصاد بریتانیا را از یک کشور جنگ زده به قطب مهم صنعت اروپا بدل سازد ، چنانکه تاریخ نویس مشهور انگلیس ؛ پرونال لندن ؛ از این رویداد چنین یاد می کند : مایع سیاهی که راه خود را در فاصله ۱۴۵ مایلی آبادان در ظلمت معادن پیدا می کند ، یک روز ثابت خواهد کرد که خون لازم برای وجود ما ( بریتانیا ) خواهد بود !!!!........ و این چنین شد که نفت ایران ، خون رگ اقتصاد بریتانیا و سبب جهش بزرگ اقتصاد رو به مرگ این کشور شد . این در حالی بود که ایران در گیر و دار تصمیم گیری های خسارت بار حکام دیکتاتور ، تنها سیاهی نفت را تجربه می کرد " . دعوای مصدقی ها و کاشانی ها از آنجا آغاز می شود که علی اکبر معین فر نخستین وزیر نفت پس از انقلاب ، مصدق را محور مبارزه با استعمار می داند و در واقع ملی شدن صنعت نفت  ایران را حاصل تلاش دکتر مصدق و جبهه ملی می داند و ادامه می دهد : " ... آقای کاشانی تا آن روزها در حاشیه قرار داشت و حتی به اتهام نقش داشتن در ترور شاه به لبنان تبعید شده بود . با توجه به فضای نیمه دموکراتیک آن روزها جبهه ملی از این فرصت استفاده کرد  ، آیت الله کاشانی را به تهران بازگرداند و اتفاقا استقبال شایسته ای از او به عمل آورد که همین استقبال جبهه ملی را باید دلیل اصلی شهرت و آوازه ای دانست که کاشانی پس از آن پیدا کرد ! ... " و در ادامه استدلالش ضمن تاکید بر کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ،دخالت های آیت الله کاشانی را مانع آرامش دولت و سرانجام سقوط دولت مصدق می داند . و چند صفحه بعد ،چه تصادف جالبی بود وقتی فهمیدم نوه دکتر مصدق همین نزدیکی در ساختمان ۱۹۳ بلوار کشاورز مطبی دارد و چه دلنشین از خاطرات بودن با پدربزرگش می گفت . در ادامه نوبت به  فرزند آیت الله کاشانی می رسد که حالا استاد حقوق دانشگاه شهید بهشتی است . او  نه تنها نقد های تند و تیزی را متوجه مصدق و جبهه ملی می کند بلکه به صراحت و تندی اعلام می کند : آمریکا و انگلیس پشت مصدق بودند !  این بار فرزند آیت الله کاشانی  گامی فراتر می نهد و اساسا کودتای ۲۸ مرداد و سقوط دولت مصدق را کودتا نمی داند : " پنجاه سال است که همه مردم از کودتایی حرف می زنند که در ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ اتفاق افتاد و به قدری این بحث جدی مطرح می شود که مخالفت با آن به نوعی خارج از چارچوب منطق و واقعیت نامیده می شود . برای بار چندم اعلام می کنم که ابزار هر کودتایی نیروی نظامی است . همه می دانند که در مردادماه سال ۳۲ واحدهای نظامی کوچکترین حرکتی علیه مصدق نکردند . مصدق شخصا وزیر دفاع ملی بود و ارتش در اختیار او بود . " دکتر محمود کاشانی در ادامه گفتگو بر این نکته که مصدق در روند اجرای نقشه انگلیسی ها هنرنمایی به خرج داد ،هم پافشاری می کند . پس از فرزند دکتر کاشانی نوبت به توده ای ها می رسد و این که با نقش حزب توده در معمای نفت در مقاله ای از پدرام سهرابلو آشنا شویم و مصاحبه ای خواندنی هم دارد با " انور خامه ای " یکی از اعضا ۵۳ نفر و از معدود چهره های هسته اولیه حزب توده ایران که هنوز در قیات حیات می باشد . دعوای مصدقی ها و کاشانی ها در صفحات بعدی نسیم بیداری هم ادامه می یابد  ت.....ا می رسیم به اظهار نظر جنجالی محمد مهدی عبد خدایی از طرفداری فدائیان اسلام که می گوید : " مرکب قرمز نواب صفوی ، نفت ما را ملی کرد . " ضمن تائید گفته خود ادامه می دهد : " همزمان با مطرح شدن ملی شدن نفت ، نواب صفوی در ۱۸ اسفند ماه سال ۲۹ در نامه ای با مرکب قرمز برای وکلای مجلس نوشت : چنانچه به ملی شدن نفت رای ندهید محارب با خدا و امام زمان هستید و سرنوشت شما همان سرنوشت رزم آراست . لذا مجلس ۱۸۰ درجه تغییر کرد و ملی شدن نفت ایران را تصویب کرد. " عبد خدایی در ادامه گفتگویش با نسیم بیداری ، دکتر مصدق را به ناآگاهی متهم می کند : " ... دکتر مصدق از جریانات سیاسی منطقه  ، جهان و ارتباط با آمریکا و انگلیس و پیمان های نظامی و طرح های اقتصادی آگاه نبود . ... آدمی که از شانزده سالگی رئیس دیوان محاسبات در خراسان می شود و از وقتی از فرنگ می آید همیشه پست های حکومتی داشته اساسا وقتی برای مطالعه ندارد و نمی تواند مسائل جهان ، منطقه و کشور را درک کند . " و این دعواهای حق به جانب همچنان بر سر طلای سیاه این کشور ادامه دارد . .. !!!

نگاهی به اختیارات ریاست جمهور  ، جایگاه قانونی مجمع تشخیص مصلت نظام در قانون اساسی ، آیا رئیس جمهور می تواند از اجرای قانون سرباز زند ؟ ، مشکل از مجلس است یا دولت ؟ ، جریان نامه رئیس جمهور به مجلس چه بود ؟ اینها تنها نیمی از  مطالب در خور توجه " نسیم بیداری " ( ویژه نامه نوروز ) ۱۳۹۰ بود . ویژه نامه ای که تا انتهای صفحه ۱۷۶ با صفحات فرهنگ و هنر و بررسی کارنامه جشنواره فیلم فجر از ابتدا تا ۸۹ و معرفی کتاب پایان می یابد .... ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 9:58  توسط ف.ف  | 

آخرین شماره مِهرنامه ضمیمه خواندنی دارد در معرفی ونقد چند کتاب در حوزه های مختلف علوم انسانی . ضمیمه مهرنامه گفتگویی جالب دارد با صادق زیبا کلام استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران  درباره آخرین کتابش : " یادداشت های انقلاب " . دکتر زیبا کلام اعتقاد دارد درس انقلاب اسلامی که جزدروس عمومی دانشگاهی است در معرفی و جلب مخاطب برای انقلاب اسلامی نا موفق بوده و دو دلیل اساسی هم ارائه می دهد : " اول  نتایج حاصل از انقلاب است که نمی تواند برای نسل های جدید بالاخص دانشجویان جذاب باشد و دلیل دوم نحوه تدریس و آموزش دو واحد درس انقلاب اسلامی است . یعنی مسولان ، دولتمردان ، ... به جای این که بگویند انقلاب اسلامی برای چه بود و مردم ایران چه می خواستند و نارضایتی شان از رژیم شاه به واسطه چه بود سعی می کردند مطالبی را تبلیغ کنند که در جهت مصالح و منافع سیاسی و ایدولوژیک خودشان باشد . " در ادامه گفتگو دکتر زیبا کلام ضمن بیان دیدگاه شخصی خود در مورد انقلاب اشاره می کند : " انقلاب اسلامی از روستاها و از میان اقشار و لایه های فرودست شهری برنخاست . بلکه موتور انقلاب از مناطق مرفه شمال شهر تهران به راه افتاد . واقعیت این است که 5000 زندانی سیاسی رژیم سابق به هیچ وجه نه گرسنه بودند ، نه فقیر بودند ، نه حاشیه نشین ، نه مستضعف و نه کوخ نشین ." و ادامه گفتگوی خواندنی با استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران در آخرین ضمیمه مهرنامه . سپس نگاهی به کتاب " هزاره فردوسی " و آنچه ایران شناسان 86 سال پیش نوشتند ، نگاهی به کتاب " از باغ قصر تا قصر آرزوها " خاطرات یک عضو سابق حزب توده ، یادداشت بهاءالدین خرمشاهی در حاشیه انتشار ترجمه روشنگر قرآن اثر کریم زمانی ، معرفی کتاب فلسفه میان حال و آینده و یادداشتی در این مورد با عنوان مقاله های فلسفی به زبان ساده ، نقد کتاب " تاتر فلسفه " اثر میشل فوکو ، نگاهی به کتاب " هنر معاصر در عصر جهانی شدن ، گفتگویی بسیار خواندنی با کریم مجتهدی با این عنوان : " هگل را نوشتم تا هگل را بفهمم " ، ... اما برای من مطلب بسیار جالب این شماره مهر نامه که خواندن آن در تعطیلات نوروز مثل تکلیف های پیک نوروزی شد ، مصاحبه ای طولانی   مفصل و بسیار خواندنی با بابک احمدی است با عنوان : " روشنفکری معبدی مقدس نیست " در بخشی از این گفتگوی جالب ، بابک احمدی می گوید : " روشنفکری معبدی مقدس نیست که کسی بتواند دیگران را از آن اخراج کند یا کسانی را به آن دعوت کند . درجریان کار فکری بسیار پیش می آید که خود پژوهشگر باید انتخاب کند که آیا گام به افق کار روشنفکری بگذارد یا نه ؟!..... " بابک احمدی در جای دیگری از مصاحبه مفصلش می گوید : " اصلا چه اصراری است که ذره بین در دست ، مدام دنبال  روشنفکر بگردیم ؟ مگر شاعر بودن برای نیما ، دانشمند بودن برای هایزنبرگ و فیلسوف بودن برای سارتر کم است که آنها را به صفت " روشنفکر مفتخر می کنیم ؟"  کمی که مهرنامه را ورق می زنیم می رسیم به یادداشتی از سید صادق حقیقت در تاملی در سالگر انقلاب اسلامی با عنوان " انقلابی که پست مدرن نبود " ، نگاهی دیگر به دکارت در سالروز مرگ او در یادداشت " فیلسوف نقابدار " ، میزگرد مهرنامه درباره مفهوم روشنفکر و  روشنفکری در ایران با حضور دکتر محمد صنعتی ، سعید حنایی کاشانی و علیرضا علوی تبار ...... اینها تنها صفحاتی از 305 صفحه از آخرین شماره مهرنامه بود . نشریه ای بسیار وزین و قابل تامل در علوم انسانی که چندباره باید خواندش...

اين هم پيك نوروزي شماره دو من ! :-)

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 20:50  توسط ف.ف  |