X
تبلیغات
الهه بهار

الهه بهار

آگاهی هدیه دهیم

چقدر خوشم میاد از این داستانهای آشنایی دو نفر و پیدا کردن دو تا آدم میون این همه غریبه! اونقدر این داستانها برام جالبه که کمتر پیش میاد با ذوق و هیجان نپرسم:  " چطوری با هم آشنا شدین؟"

 دخترک دندونپزشکی که به اجبار رتبه دو رقمی کنکور سراسری خانم دکترشده ،  بعد از چند سال به دنبال علاقه شخصی اش به کلاسهای آزاد دانشکده کارآفرینی اومده! درست مثل خیلی های دیگه که بعد از فارغ التحصیلی و چهار سال دانشگاه یادشون میاد که علاقه شون چی بوده . ولی درست جایی هیجان انگیز میشه که کمتر از شش ماه از شروع دوره آزاد نگذشته که خانم دندونپزشک ، شیرینی به دست با لبخندی با پسر همکلاسی وارد میشن!! اینم یه جور دیگه از بازی سرنوشته...

یا اصلا دوستی که خیلی خیلی اتفاقی تو کنسرت متوجه علاقه همکارش میشه... اونم وقتی که  خواننده محبوب به هوادارانش میگه هرکس که بغل دستیشو خیلی دوست داره یه دست خیلی حسابی بزنه. دخترک هم اولین بدفعه یی که  با همکاران شرکت جدید به  کنسرت رفته بوده با دست زدنهای آقای مهندس متوجه نگاهی میشه که شش ماه گ ندیده گرفته بود!!  عجب دستی میزد آقای مهندس!..... کمتر از سه ماه بعد ماجرای جالب کنسرت هم به کتاب داستانهای آشنایی دوستان اضافه شد.

مطمئنم که همه از این داستانها خیلی خیلی زیاد شنیدن و تازه انگار که هر بار هم که بشنوی تکراری نیست.

" کی فکرشو می کرد بین اون همه پسر دانشکده با پسری ازدواج کنم که سه سالی از من کوچیکتره" ، " اگه اون روز تو درکه بین اون همه پسر اونقدر دستپاچلفتگی زمین نخورده بودم حالا سعید پدر دوقلوهامون نبود" ، " این اولین باری نبود که به این شرکت تونر و کارتریج سفارش می دادیم و همیشه  هم سفارشی رو اشتباه میفرستاد. با عصبانیت زنگ زدم تا با مدیر فروش شرکت صحبت کنم. فکر کنم نیم ساعتی از سفارشات اشتباهی و مسوولیت پذیری تیم فروش گفتم و امیر هم فقط عذر خواهی می کرد.کمتر از یکسال بعد من و امیر تو اژانس هواپیمایی دو تا بلیط برای ماه عسل رزرو کردیم!"

این جور وقتها همیشه لبخندی می زنم و یاد همه داستانهایی آشنایی میفتم.... گاهی هم یاد مادربزرگ میفتم که همیشه حکایتی از پیشونی و سرنوشت برامون تعریف می کرد.  

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 18:37  توسط ف.ف  | 

 -          از وقتی که اومدیم یا زل زدی به این فنجون قهوه یا که  : خوب چه خبر؟

-          نه یه بار هم گفتم چه کارا می کنی

-          خوب همین ؟!! اومدیم گپ بزنیم. درددلی ، حرفی ....

-          چی بگم خوب...

-          هیچی بذار سال دیگه بگو با یه دختری بعد از کلاس عکاسی آشنا شدم. منم بگم کِی؟ تو هم مثل همیشه جواب بدی : پارسال!!!   بابا تو هم که خبرها رو یه سال دیرتر به آدم میگی. نمی دونم چه جوری یه سال این حرفها رو تو دلت نگه می داری. تازه جالبتر اینه تو مهمونی علی، به بچه ها میگی :" من و محمد رفتیم دربند سه ساعت صبحونه خوردیم . عجب املتی بود"  ولی جالبه تو اون سه ساعت یه کلمه هم نگفتی که رابطه ات با مریم تموم شده! فقط میگی عجب املتی.. خوب دیگه چه خبر

-          درد دلت تموم شد ؟ ! ولی این کافه عجب قهوه یی داره نه ؟ اسم بامزه یی هم داره. آدمو یاد خیابونهای چک یا ورشو میندازه.

-           مگه اونجا رفتی ؟

-          نه ! حتما باید رفته باشم؟! یادت نیست دوران دانشجویی تو خوابگاه چقدر فیلم از اروپای شرقی دیدیم؟ تازه از فیلم بهتر، تخیل آدمه که با کتاب خوندن چه بال و پری هم پیدا می کنه. فکر کن یه بار داستان عاشقی و نگاه دختر و پسری تو پراگ دهه 50 خونده باشی... دختری اهل چک و پسری که چند ماهیه قدم به این شهر جادویی گذاشته و تو کافه روبروی خونه دختر کار می کنه .اون وقت کافیه فقط یه بار تو زندگیت گذرت به پراگ بیفته تا با دیدن هر کافه یی زل بزنی به پنجره رو به کافه شاید که دختری از کنار پرده دنبال پسرک کافه دار میگرده.

-          این کتابی که گفتی اسمش چی بود؟

-          کدوم کتاب؟

-          همین داستانی که الان گفتی؟

-          اوه ه م .. محمد ! تو که میدونی تا بوی قهوه و صندلی لهستانی کافه به مشامم میخوره، فوری داستانی سر هم می کنم.

-          میگم مهدی شاید دلیلش اینه که تو قهوه خونه دربند همش میگی خوب دیگه چه خبر!

-          مثل این که خیلی دلخوری ها... خوب چی باید می گفتم؟ به همه عالم و آدم بگم که رابطه من و مریم دیگه تموم شد. اون  وقت باید به کرور کرور سوال جواب بدم.

-          مهندس .. همه عالم و آدم نه ! ناسلامتی من و تو دو تا دوستیم که تو هر سفر و مهمونی به همه میگی من و محمد 15 ساله کلی سفر با هم رفتیم... خوب حالا بعد از یه سال خبرمیدی؟ پس این دوستی که تو میگی یعنی چی؟ هی سیگار بکشیم ، قهوه بخوریم ، آخرش هم نفهمیم آدمی که سه ساعتی رو با هم گذروندیم دردش چیه؟ چه مرگشه؟ اصلا این 15 سال دوستی که تو میگی یعنی چی ؟ یعنی 30 بار بگی خوب دیگه چه خبر؟ یا این که لااقل 5 بار درددل کرده باشیم؟ اصلا میخوای سالی یه بار قراربذاریم و تو خبرهای سال قبل رو بگی؟

-          خوب... محمد تموم شد؟ چی بگم !!! راست میگی ولی ..

-           همیشه همه جوابات با این ولی تموم میشه. ولی چی؟

-          هیچی بابا.. راستی این روزها  دم عید که میشه با  دیدن این همه سبزه و تخم مرغ رنگی دلم میگیره. یه جورایی دل تنگ میشم.  دیشب تو بالکن خونه با هر پک سیگار به این فکر می کردم اینجوری شدم؟ انگار 4 یا 5 ساله که دم عیداین حس دلتنگی هم با بوی سبزه و هفت سین میاد. تو اینجوری نیستی؟

-          خوب .. راستشو بگم من برعکس تو روزهای نزدیک تولدم اینجوری میشم. این حسی که میگی با نزدیک شدن به تولدم سراغم میاد. یه جورایی انگار که تو مسابقه با دیگران خودم رو عقب می بینم. یا شاید هم تاثیر سن و دهه چهارم زندگی باشه.

-          ولی من هیچ وقت خودم رو تو مسابقه نمی بینم. ولی خوب اون حس و حال و تکاپویی که دیگران دارن من ندارم.

-          ببین همین الان گفتی دیگران! پس خودت رو مقایسه می کنی.

-          ... او ه ه م ... خوب

-          شاید به خاطر اینکه بین مهدی واقعی و مهدی ایده آلی که تو ذهنت خیلی فاصله ست و با گذر سالها این فاصله بیشتر شده. یه جوری غم روبرو شدن با این فاصله به سراغت میاد.

-          ببین تو هم وقتی کافه لاته میخوری یه روانشناس میشی ها.  بذار ببینم تو کافه لاته ات چی ریختن

-          حالا هر چی که ریختن... نظرت چیه؟

-          درسته . شاید اون من ایده آلی که تو ذهنم بوده رفته رفته تو این سالها فاصله زیادی با منی که الان هستم پیدا کرده و ناخودآگاه اون غمی که گفتی هم بهش اضافه شده... شاید

-          خوبه بالاخره این 15 سال دوستی به کاری اومد... دو کلمه هم درد دل کردیم

-          محمد اینقدر دلخور نباش. دفعه بعد هر اتفاقی که بیفته اول به تو میگم . خوبه؟

-          ببینیم ..... دوباره نگی که آبان سال پیش تو کتابخونه دانشکده پزشکی دختری دیدم ....

-          خیلییییی خووووب

-          راستی از کتاب جدید چه خبر؟ چی می خونی؟

-          به صورت مکتوب هیچی. ولی تا دلت بخواد پیاده روی، فکر کردن ، دقت کردن.

-          پسر تا این قهوه بیشتر از این اثر نذاشته پاشو بریم یه سر به شهر کتاب بخارست بزنیم ببینیم به صورت مکتوب چی می تونیم پیدا کنیم . لااقل تعطیلات از فقر فرهنگی نمیریم. پیک شادی که دیگه نداریم چند تا جوک بی مزه بخونیم و جدول حل کنیم بشینیم چند صفحه یی بخونیم

-          عالیه .. من حساب می کنم

-          اینم عالیه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 12:50  توسط ف.ف  | 

1.درست وقتی که حس می کردم نوشته هام رنگ و بوی تکرار به خودش گرفته و خودم به جای خواننده قضاوت می کردم ( شاید هم پیشداوری )، همون موقع دوستی قبل از تماشای فیلم در سینما فرهنگ از حس تجربه های متفاوت در نوشته های وبلاگی من گفت. از این که هر مطلب با شیوه و سبک خودش حرفی یا دغدغده یی رو به خواننده منتقل می کنه . از معرفی خانم دکتر و طناز تا " اینجا تهران است ، صحنه ها عجیب آشناست". به خودم گفتم چقدر بی انصافی ست دنیا را از دریچه ذهن دیگری دیدن و چقدر هم زیبا بود این  گفتگویی قبل از فیلم در مورد سبک نوشتن یا گپی با دوستی در تماشاخانه ایرانشهر  که می گفت زود نوشته هات رو تموم کن ! دوست دارم بدونم خانم دکتر یا طناز آخرش چی شدن!به این فکر می کنم که گاهی اوقات زیاد به خلاقیت و نگاه متفاوت فکر کردن ، آدم رو دچار ترس و شکی می کنه که جرات به آب پریدن یا دست به قلم بردن یا حتی شروعی تازه رو از آدم می گیره .  به قول دوستی تو فقط شروع کن! به قلم که اجازه بدی دیگه به ترس و تکرار فکر نمی کنی فقط شروع کن!یا اصلا مهم تر از تمام این گپ و گفتگوهای وبلاگ من ، دوستی که هر شنبه مرا به آشتی قلم و کاغذ تشویق می کند و چه صمیمی با  حس من در بوی باران و زنانگی و ولیعصر گردی در هوای پاییزی همراه شد  و از پیدا کردن حسی مشترک در نوشته هایم گفت.دیگری هم منتظر دیدن کتابی از نویسنده هم نام نویسنده وبلاگ آگاهی در قفسه های شهر کتاب است .

2. این روزها تصمیم دشواری گرفتم . روزهای سختی نبودند ولی آسان هم نبود. از همه مهمتر این هیجان روبرو شدن با موقعیت جدید ، سرعت روزهای زندگی رو عجیب زیاد کرده بود. روزهایی که پر شتاب سپری شدند. یعنی تعداد برنامه های انجام نشده به شماره هایی که نوشته بودم می چربید و تا این که بالاخره امروز نفس راحتی کشیدم. هیجان که کم بشه دوباره فرصتی میشه تا با دوستان قدیمی احوالپرسی کنم ، با آرامش پروژه های دانشگاه رو تموم کنم ! بس که به اساتید گفتم ببخشید وقت نشد، سرم خیلی شلوغه ، نرسیدم تا آخر ادامه بدم.. این بود که  تو اولین کارهای دفتر سیمی ، تموم کردن پروژه های ناتمام دانشگاه نوشته شد.

 و البته کمی هم در آرامش فکر کنم...

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 11:24  توسط ف.ف  | 

یک ماه قبل

- اصلا من نمی دونم چرا هر وقت تو شرکت با نیکی که میز کناری منه حرف می زنم، این آقای مهندس تازه وارد راجع به هر چیزی اظهار کمالات می کنه. به جای نیکی جواب میده، به جای دکتر نسخه تجویز می کنه، خلاصه که مشاور در هر زمینه ای اونم زورکی! اصلا هم براش مهم نیست که راجع به چی حرف می زنیم. اگه بگم پای مامانم شکسته میگه بگو پیش فلان دکتر، بعدش هم ده دقیقه راجع به انواع شکستگی و حذاقت آقای دکتر میگه و میگه تا این که من بگم باشه میریم. این که خوبه ...

- بسه دیگه مریم .... حالا این اسپرسوی لعنتی رو تا سرد نشده بخور. با این غرغرهایی که تو می کنی ...

- آخه سارا پس حریم خصوصی و این مزخرفات چی میشه؟ یعنی هر کی حرفهامون رو میشنوه مثل این آقای مهندس تازه وارد بیاد وسط و نظر خودش رو مثل آخرین نتایج نظرسنجی فلان مجله با تعصب به خوردمون بده!

- وای مریم از وقتی که می شناسمت نمیذاری من حرفهامو تموم کنم! تو کِی این عادتو ترک می کنی ؟حالا این اسپرسو با طعم دخالت های آقای مهندس رو میخوری یا اَمون میدی منم دو کلمه حرف بزنم؟

-چه می دونم! تقصیر این قهوه لعنتیه که تا میذارن جلوت و بوی قهوه رو حس میکنی، تموم درددل عالم میاد تو دلت.. . شاید هم ما مهندس ها دنبال یه کافه یی جایی می گردیم که فورا بارون کلماتی که تو دلمون مونده رو بریزه بیرون. ااا واسه شما مشاورای حقوقی و وکلا اینطور نیست؟ تو چی سارا تو کافه یاد چی می افتی؟

- اااا راستش واسه منم اینجوریه ولی خوب نه به این شدتی که تو گفتی... میدونی " طعم قهوه، فقط به قهوه اش نیست، بستگی داره کی، کجا و با کی خورده بشه "  حالا میشه این اسپرسو رو تموم کنی. فکر نکنم آخرین قطار مترو تا تموم شدن دردلت از آقای مهندس صبر کنه .

دو هفته بعد ...

- بچه ها نظرتون چیه مهمونی هامون به جای هر شش ماه یه بار، سه ماه یه بار یا حتی ماهی یکبار برگزار بشه ؟

- آخه هماهنگی یه مهمونی اونم با حداقل بیست تا آدم گرفتاربا کلی مشغله که کار ساده ای نیست. همین برنامه ی امروز اگه به بهانه برگشتن یلدا از آمریکا نبود، به این زودی ها برگزار نمیشد.

-شیدا راست میگه! همه گرفتارن. من حداقل ده بار با دفتر حقوقی خانم وکیلمون تماس گرفتم، پیغام گذاشتم اس ام اس زدم تا بالاخره سارا خانم جواب داد که امروز می تونه بیاد... سارا جون آخه چقدر کار می کنی؟ یه کم هم به خودت برس. دو سال دیگه سن ازدواجت می گذره و تو می مونی با این همه پرونده و موکل و دادگاه. حالا تازه با این همه پول آخرش باید بچه داری کنی و بساط صبحونه بچه و جناب شوهرو آماده کنی.

- منم موافقم.. سارا جون همه چی که پول نمیشه. حالا بگو ببینیم پولهاتو یه جای خوب سرمایه گذاری کردی؟ مثلا خونه یی زمینی چیزی خریدی؟ فکر کنم کم کم ماهی سه میلیون رو داری نه ؟

- نه بچه ها ! درآمد خانم وکیل ما خیلی بیشتر از اینهاست. مگه نه سارا؟

- ااا خوب ... چی بگم ...

صدای خنده بچه ها و اصراری که به شنیدن درآمد ماهانه خانم وکیل داشتن، آخرین تصویری بود که سارا با خودش از مهمونی به خونه اورد. ترجیح داد بدون روشن کردن چراغ تو تاریکی رو تخت اتاقش بشینه و به حرفهای دو هفته پیش مریم تو همون کافه همیشگی در مورد " حریم خصوصی " فکر کنه. با فکر کردن به حرفهای بچه ها تو مهمونی امشب اصلا دوست نداشت از رو تخت بلند بشه. اونقدر سنگین شده بود که انگار وزن تخت هم به وزن خودش اضافه شده بود." این حریم خصوصی یا این همه سوالات شخصی چیه ؟ اصلا چی تعیین می کنه که حریم خیلی شخصی من یا مریم کجاست ؟"

ده روز بعد ...

شیدا تازه از جلسه شورای دانشکده بیرون اومده بود. با وجود هوای خنک آبان ماه باز هم احساس گرما می کرد. دستی به مقنعه اش کشید که حسابی کج شده بود. از تصور این که تو جلسه شورا، اساتید قیافه اش رو با یه مقنعه کج دیدن حسابی حرصش گرفت. " بیست ساله که همه جا این مقنعه رو پوشیدم ولی همیشه موقع حساس و سر بزنگاه کج شده.هر چی بود بعد از شش ماه تحقیق این جلسه شورای اساتید هم با مقنعه کج من تموم شد"

-ببخشید خانم دکتر!

- بله

- من آخرین مقاله شما رو خوندم. باید بگم عالی بود. بی اغراق بهترین مقاله ای بود که چند سال اخیر تو مجلات تخصصی دانشکده چاپ شده. بابت این نگاه تیزبین و موشکافانه بهتون تبریک میگم.

- ممنونم . خیلی خوشحالم که نظر مثبت شما رو شنیدم. ولی ببخشید آقای دکتر....  ما قبلا همدیگرو جایی دیدیم ؟

- متاسفانه خیر! من تا به امروز سعادت آشنایی با شما رو نداشتم.

- ااا ولی قراره که مقاله من در شماره ماه آینده مجله دانشکده چاپ بشه. تا حالا فقط چند نفر پیش نویس مقاله رو خوندن. شما کجا این پیش نویس رو خوندین؟

- راستش یکی از دوستان که متاسفانه از گفتن اسمش معذورم، پیش نویس مقاله شما رو به من دادن . فوق العاده بود.

- فوق العاده بود! خوب ... از شنیدن حسن نظر شما خوشحال شدم ولی می تونم بپرسم کی به شما پیش نویس رو داده؟

- عرض کردم متاسفانه به خاطر حفظ حریم خصوصی دوست مشترکمون و اعتمادی که به من دارن، نمی تونم اسمشون رو بگم.

- ببخشید... حفظ ... حریم خصوصی کی ؟!

ده روز بعد، دو هفته قبل، یک ماه بعد، سه روز قبل.. یلدا، سارا ، شیدا و هرکدوم از بچه ها تجربه یی مشابه از روبرو شدن با تعریف حریم خصوصی داشتند. از پرسیدن سوالات بچه ها تو مهمونی یا حتی جلسه مصاحبه استخدام گرفته تا جواب نگرفتن از آقای دکتر به خاطر حفظ حریم خصوصی! گاهی دایره حریم خصوصی به اندازه دل نازک شیداست و گاهی هم سارا تو کتاب قانون و بین اون همه ماده و تبصره دنبال کلماتی می گرده که تعریف خوبی از حریم خصوصی باشه.

 همه این  دغدغه و درددل های کافه یی یا گیج خوردن ذهن اونم تو تاریکی آخر شب، امروز به صفحه وبلاگ اومد....

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 15:53  توسط ف.ف  | 

هر چقدر که نشستن صفر نازنین کنار سه با مبارکی و میمنت همراه بود و تازه کلی هم ذوق ورود به سومین دهه زندگی رو داشتم، ولی امسال دیدن دو تا سه کنار هم خیلی با هیجان همیشگی همراه نبود. اون شادی و هیجانی که هرسال با نزدیک شدن به بیست و سوم دی ماه داشتم، امسال جای خودش رو به یه جور نگرانی و غم داده بود! دو احساسی که توصیفش خیلی ساده نیست! نگرانی از دیر شدن خیلی کارها و افسوس انجام ندادن  برنامه هایی که انگار تو مسابقه ایی که از اول دوست نداشتم شرکت کنم، حالا خودم رو عقب می دیدم. یه جور غم که بیانش رو کاغذ به کمک واژه هایی که بلدم خیلی راحت نیست و اونقدر شخصیه که به قول اهل قلم شاید هم حق مطلب به خوبی ادا نشه. ولی خوب هر چی که بود این غم و نگرانی و افسوس روز تولد به جریان زمان سپرده شد.

یا شاید هم من به روی خودم نمیارم و اجازه میدم تا باز هم زمان، حکیم صبوری باشه بر احساساتی که در دو کلمه نگرانی و غم خلاصه شد. یا شاید هم نه ... فقط زمان نبود که به کمک اومد! دوستانی که خیلی خیلی ناباورانه با تبریک تولد یادآوری کردند که دوستانی دارم بهتر از برگ گل ... وقتی تو کافه ویونا کتابهای زیادی با دسته گل نرگس هدیه گرفتم فهمیدم که خانواده، دوستان ، لبخند ها و تبریک تولدی که چند بار غافلگیرم کرد، از گذر زمان هم بهتر بود و به خودم بالیدم به داشتن این همه لبخند و مهربانی.....

33 امسال روی کیک تولد یعنی که هنوز هم میشه خروار خروار برنامه و علاقه تو دفتر سیمی نوشت و هر شنبه تو کافه علامتی زد که یعنی این هم به سرانجام رسید .

چند روز بعد، درست وقتی که تو گالری های خانه هنرمندان به تماشای عکسهای اکسپوی عکس تهران رفته بودم، با دیدن عکسهایی از زندگی، از سفر و از هنرمندان جوانی که دیدن رنگ نگاهشون از پشت قاب دوربین خیلی برام جالب بود، خیلی خودمونی کلی کیف کردم. بعد از دیدن اون همه شادابیِ نگاه به زندگی ،تو همون گالری به خودم گفتم شاید همین سه یی که چند روزه کنار یه سه دیگه مثلِ خودش نشسته یه جوری بهم گفت که نباید تو زندگی مغلوب اعداد بشم. اجازه ندم عدد کیک تولد خودش رو به آرزوهای دفتر سیمی من تحمیل کنه. البته اینو اونقدر یواش گفت که فقط خودم موقع فوت کردن شمع ها شنیدم

 

پی نوشت تشکر: چند خطی که برای تولد امسالم آماده کرده بودم رو بارها خط زدم. مطمئنم اگه پیگیری دوستی عزیز در نوشتن این دلنوشته نبود، مطلب تولد سی و سه سالگی هم به این زودی ها به وبلاگ آگاهی نمی اومد. خیلی مدیون دوستی هستم که این چند روز به هر طریقی انرژی نوشتن داد. اونقدر گفت و گفت که شرمنده این همه توجهش شدم... فقط می تونم با این چند خط صمیمانه تشکر کنم...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1391ساعت 17:34  توسط ف.ف  | 

چند وقتی است که فرم و قالب داستانی برای نوشته های وبلاگی انتخاب می کنم. گاهی برای گفتن موضوعی که دغدغه ی ذهنی ام شده از مریم استفاده می کنم و گاهی هم طناز منشی خانم دکتر بخشی از بار کلمات رو به دوش می کشه. خلاصه که خانم دکتر روانشناس ، طناز، مریم یا علی بیان کننده جرقه ذهنی یا موضوعی میشه که تو مهمونی کوچیک شام با دوستان در موردش صحبت کردیم و یا گپی دلنشین با دوستی که در گالری داشتم.

قرارنبود در مورد فرم نوشته های وبلاگی ام توضیح بدم.

 البته همیشه هم اینطور نیست که در قالب داستان و فضای مطب خانم دکتر یا ایستگاه قطاری باشه. برعکس ، بعضی وقتها خیلی سر راست میرم سر اصل مطلب. مثل همین نوشته قبلی که در مورد تاتر خوبی بود که  دیشب تو تالار سایه دیدیم. یا این که گاهی هم بدون هیچ حاشیه ای دیدگاهم رو در مورد فیلم، تاتر یا گپی دوستانه در همین صفحه در میون میذارم.

اصلا هم قرار نبود که راجع به تک تک فرم هایی که تا به حال برای هر موضوع انتخاب می کنم توضیح بدم! پس چرا دارم اینها رو میگم؟

اینها رو نوشتم که بگم قرار نیست دنبال شخصیت نویسنده وبلاگ تو حرفهای مریم یا طناز بگردیددر مورد این که چی شد وبلاگ آگاهی به صفحه وب اومد در تولد یک و دو سالگی وبلاگ زیاد نوشتم ولی در یک جمله : " آگاهی " رو نه به خاطر خودِ خود نوشتن بلکه به خاطر فضای گفتگویی که داره و نظرات متفاوتی که نوشته میشه دوست دارم. البته همه اش هم که دوست داشتن نیست! گاهی هم وقتی به مسیر سه ساله وبلاگ نگاه می کنم به چشم مادری می بینم که کودک سه ساله اش کم کم داره بزرگ میشه و یه جور دیگه راه میره و حرف میزنه. نمی دونم !شایدهم نگرانی از سوءتعبیر ها و برداشت هایی که این مدت شنیدم یا ایمیل هایی که خوندم باعث شد که این چند خط نگرانی رو بنویسم.

شما که غریبه نیستید!

شاید کمی دلگیر، ناراحت یا خسته بودم از این که تو ایمیل هایی که به دستم می رسید، دوستان بین مریم ، علی ، طناز یا خانم دکتر دنبال شخصیت نویسنده بودند؟اصلا نویسنده وبلاگ کدوم یکی از اینهاست؟

هیچکدام!

 آنقدر دلسوزی برای پایان نافرجام عاشقی نداشته به دستم رسید، یا در مورد علی ومریم سوال شد که فکر کردم بهتره مثل مادری نگران توضیح بدم که چرا فرم های مختلفی برای نوشتن انتخاب کردم. شاید اگر روزی اولین کتابم تو قفسه کتابفروشی به شما خوش آمد گفت به امید پیدا کردن شخصیت نویسنده تا کلمه "پایان" ادامه ندید 

پانوشت : نوشتن این چند خط پیشنهاد دوستی قدیمی و خوش ذوق بود که گفت به جای تعطیلی در وبلاگت بهتره خیلی ساده توضیح بدی 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1391ساعت 18:4  توسط ف.ف  | 

این بار دیگه از خستگی و بی حوصلگی یا کلافگی خبری نیست. وقتی که با دوستان رو آخرین پله تالار سایه تو سرمای دی ماه خداحافظی می کنی و با لبخندی به خونه برمی گردی، دوست داری به همه بگی : تاتر خوبی بود، من که لذت بردم.درست مثل تعریف کردن از یه گوشه دنج با منظره ای زیبا که تو آخرین ایستگاه توچال دیدی و همون موقع خبر میدی که عجب آرامشی!

تاتر خوبی بود! دقیقا با همین سه کلمه لذت و سرخوشی شب گذشته و لبخندی که از دیدن نمایش داشتم رو با دوستانم سهیم شدم. نمایش " نویسنده مرده است" راحت و بی ادعا حرفهایی که میخواست من و تو بشنویم رو گفت. اونقدر راحت که تمام تماشاگرانی که تو سرما به تالار سایه و به تماشای " نویسنده مرده است " اومده بودن، با هم با دیالوگ ها خندیدن و با هم تشویق کردن.

داستان پیچیده و سختی هم نداشت. خیلی خلاصه روایت نقش بازی کردن های من ، تو و او بود که گاهی یادمون میره داریم بازی می کنیم یا واقعا کلماتی که میگیم رو باور داریم ! نگاهی که وانمود می کنیم نمی بینیم رو واقعا ندیدیم، یا این لبخندی که دریغ می کنیم جزئی از رفتار ماست. در حالی که تصمیم گرفتیم این نقش رو خیلی جدی مقابل او بازی کنیم، او هم دست به انتخاب نقش دیگه ئی میزنه. انگار که هر دو نقشی رو بازی می کنیم که از پیش انتخاب کردیم.

" ببین یه جوری نشون نده که بفهمه بهش علاقه داری " ، " میدونی جزوه گرفتن از این دختر اون هم تو کلاسی که بیست تا پسر دیگه هست یعنی چی ؟"، " بهتره نفهمه که تا الان منتظرش بودم . خودمو سرگرم حرف زدم با موبایل نشون میدم و وانمود می کنم همین الان تو راهروی دانشکده دیدمش" ......

حالا با تمام این نقشهایی که بازی می کنیم و دیالوگ هایی که حتی در مورد لحن گفتنشون هم فکر کردیم ، بعد از 145 روز، او با جعبه ای شیرینی خبر ازدواجش رو میده! چند ساعت بعد تو رختخواب در حالی که به خنگی همه آدمهایی که متوجه منظور ما نمیشن بد وبیره میگیم، مثل همیشه با همین یه جمله تموم میشه که آخه چه جوری متوجه نشد من بهش علاقه دارم!

این نقش بازی کردن ها روایت زیبای تاتر دیشب بود. نمی دونم وقتی لیلی با حرص و عصبانیت گفت " شما پسرها جون آدم رو میگیرین تا یه جمله دوستت دارم بگین " ، خنده تماشاگرها به خاطر همدلی با لیلی بود یا این که فضایی روایی نمایش خوب به دل همه نشسته بود.

هر چی که بود نمایش" نویسنده مرده است " شب دلپذیری رو به من هدیه کرد. شبی با سوزی زمستانی و با لبخندی در آخرین پله تالار سایه

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1391ساعت 13:50  توسط ف.ف  | 

پسرک کافه دار با لبخندی گرم پرسید : منو که لازم ندارین! همون سفارش همیشگی؟ و مریم با لبخندکمرنگی گفت: بله لطفا. مریم  که نمی دونست زمان بین آخرین کلاس آموزشگاه تا قرار خانم دکتر رو چه جوری پر کنه، عادت کرده بود یک ساعتی قبل از قرار تو کافه ی کنار مطب با سفارش همیشگی به حرفهایی که میخواست به خانم بزنه فکر کنه که مبادا حرف مهمی از قلم بیفته. انگار که همیشه تا پاشو تو متروی میرداماد میذاشت، رو اولین پله به خودش می گفت ای وای اینو نگفتم.

-          ولی مریم! تو که خوش پوشی! تا حالا کسی اینو بهت نگفته یا اینکه مثلا قد بلندی داری با صورت نمکی خوش فرمی که ...

-          ببخشید خانم دکتر! شما اینا رو می بینین ولی من ....

-          ببین مریم جون مهم اینه که خودت ببینی. خودت بدونی که چی داری.

-          من چه چیزی رو ببینم؟ اینکه تو این سن با یه لیسانس زورکی زبان فرانسه خیلی خیلی عادی دارم با مادرم زندگی می کنم؟ حالا شما میگین من خوش پوشم، یا شاید هم جذاب! ولی خوب  که چی وقتی من خودم اینها رو نمی بینم؟ درست نمیگم؟ وقتی خودم اینهایی که گفتین رو نمی بینم چه فایده که شما اینقدر میگین خودت، خودت ...

-          بهتره اینجوری ادامه بدیم که تو بری برای جلسه آینده یه لیست از " داشته " هات تهیه کنی و البته سعی کن که خیلی کم هم نباشه  لازم نیست از نظر علی و مدیر آموزشگاه  و یا خانم دکتر کمک بگیری . فقط یه لیست ساده از " داشته " هات .

-          از " داشته " هام ؟! آخه با این خروار اعتماد به نفس زورکی که من دارم چی می تونم بنویسم؟ .. اااا خوب مثلا می تونم بنویسم روابط عمومی خوبی دارم و تو جمع دوستهام خیلی به چشم میام  اینها خوبه ؟

خانم دکتر که با فنجون قهوه اش بازی می کرد خیلی آروم گفت : عزیزم این که گفتی میشه توانایی هات. ولی حالا که بهش اشاره کردی یه لیست دیگه هم از توانایی هایی که داری بنویس. یادت نره خیلی خیلی ساده بنویس ...

پسرک کافه دار که با لبخند سفارش همیشگی رو کنار کتاب " هاروکی موراکامی " میذاشت، نیم نگاهی به کاغذ سفید جلوی مریم انداخت که فقط دو کلمه سمت راست و چپ کاغذ نوشته بود: " داشته" ها و " توانایی" ها! دوکلمه یی که انگار منتظر بودن چیزی یا چند خطی زیرشون نوشته بشه. چند ثانیه ایی به دو کلمه خیره شد و بلافاصله گفت: چیز دیگه یی میل ندارین؟ - نه ممنونم ... پسرک با عجله 5 تا سفارش دختر پسرهایی رو آماده می کرد که همین چند لحظه پیش با سرو صدای زیادی وارد کافه شده بودن. فنجون قهوه ترک رو برداشت و زیر چشمی  به دختر شیک پوش و کاغذ سفیدش نگاهی کرد. به جز چند تا خط خوردگی و همون دو تا کلمه، چیز دیگه ایی نبود. با خودش فکر کرد خوبه تا وقتی که صورتحساب دختر شیک پوش رو می برم چند خطی هم زیر اون دو تا کلمه نوشته باشه. ازسر کنجکاوی، ته دلش دوست داشت که این بار دختر نیاد جلوی صندوق تا مثل همیشه همون جمله همیشگی اش رو تکرار کنه ! چند لحظه ایی سرگرم سفارش موکا و آماده کردن برانیز داغ با بستنی بود که صدایی آشنا گفت : ببخشید سفارش من چقدر شد؟ " چقدر حیف شد که نتونست نوشته های دختر شیک پوش رو ببینه .

منشی خانم دکتر اونقدر آروم گفت نوبت شماست که مریم فکر کرد فقط خودش این جمله رو شنیده. با سلام کوتاهی رو همون کاناپه قهوه یی جلوی خانم دکتر نشست. – خوبی مریم؟ و مریم در جواب با خجالت کاغذ سفیدی رو میز خانم دکتر گذاشت که فقط دو کلمه با چند تا خط خوردگی تو اون همه سفیدی دیده میشد. - خوب ؟ مریم خانم چی شد؟چی نوشتی؟  - هیچی! من نتونستم بنویسم. اصلا نمی دونم که چی دارم. راستش من حتی مطمئن نیستم که واقعا خوش پوشم یا این که از سر دلداری این حرفها رو شنیدم. فقط می دونم سالها پیش، هر روز  وقت برگشتن از مدرسه تو خیابون لارستان جلوی تک تک پیانوهای پشت ویترین به خودم می گفتم حتما یه روزی پیانو می زنم و همیشه هم خودم رو  نشسته در حال پیانو زدن می دیدم. حالا بیست سالی گذشته و چیزی از رویای اون روزهای من نمونده. می دونین هر وقت از همون خیابون رد میشم، حتی دوست ندارم به اون همه مغازه و پیانوهای تو ویترین نگاه کنم . مثل عاشقی که معشوقش رو با کس دیگه یی می بینه ولی میدونه مقصر خودش بوده که هیچ کاری واسه عشقش نکرده! یا درست بعد از دیپلم وقتی هنوز نمی دونستم چه دانشگاه و چه رشته ایی در انتظار منه تمام وقتم با مجله فیلم می گذشت. به خودم میگفتم منم یه روزی نقد نویس همین مجله میشم و مثل همه این آدمها به فیلمها ستاره میدم. می بینی خانم دکتر هیچی از اون رویاها نمیبنم. فقط می دونم که " نمی دونم  " در مورد اون دو تا  کلمه یی که گفتین چی بنویسم. ببین مریم! خیلی خوبه که اینقدرخوب و قشنگ به رویاهات فکر می کنی. ولی همه ما وقتی پا به تکرار و روزمرگی میگذاریم از رویاها فاصله می گیریم. هر چقدر هم این قالبی شدن بیشتر باشه ، فاصله هم بیشتر میشه . حتی شاید یادمون بره چی ما رو سر کِیف میاره و چی دوست داریم؟ خوب ...حالا رو این کاغذ سفیدی که به من دادی کار می کنیم.

پسرک کافه دار بعد از بدرقه آخرین مشتری تا در کافه ، سیگاری روشن کرد تا همون کارهایی که هر شب قبل از خاموش کردن چراغها انجام میده رو تکرار کنه. ولی امشب تمام حواسش به کاغذ سفید دختر خوش پوش بود با دو کلمه یی که نوشته بود: " داشته"هایم و " توانایی " هایم ....

                

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 22:59  توسط ف.ف  | 

بعضی وقتها همین جوری  اتفاقاتی میفته که باعث میشه ذهنت ، درد دل هات، دغدغه ها و یا حتی قلمت حول یه موضوع بچرخه . همین وقتهاست که به یاد کتاب بهرام بیضایی به خودم میگم " اتفاق خودش نمی افتد ". همین چند روز پیش که آخرین مطلب " آگاهی " رو نوشتم با نگاهی به مطالب قبل دیدم انگار حرفهای این چند نوشته آخر و پررنگی بعضی مطالب شبیه هم شده. تعمدی هم در این تکرار نیست ! یه جور دردل وبلاگی که ته تهش به یه دغدغه میرسه به اسم کم رنگ شدن تعامل و گفتگو در پس روابط مجازی امروزی. انگار که همه از یه سرچشمه و جرقه ذهنی نوشته شده باشند.

به این موضوع فکر می کردم که  اتفاقی اس ام اس دعوت به دیدن تاتری در سالن اصلی تاتر شهر اومد. بدون اینکه اسم نمایش رو بپرسم بلافاصله قبول کردم. و درست دقایقی قبل از اجرا با نگاهی به بلیط متوجه اسم نمایشی میشم که با  تحسین به بازی ها و دیالوگ های زیبایش نگاه می کنم. هر چه زمان بیشتری از نمایش می گذره بیشتر تو صندلی فرو میرم و با لبخند به خودم میگم چقدر این حرفها و دیالوگها آشناست. همین دغدغه های من تو این روزها بوده که حالا به صدای بلند و خیلی گویا و شیرین تر از زبان بازیگران شنیده میشن. انگار هر دیالوگی که علی نصیریان با اجرای منحصر بفردش میگه صدای بلند افکار این روزهای من بود.... چقدر آشنا بودن ...

اصلا قصد ندارم خیلی جدی و با نگاهی از پشت ذره بین به نمایش نگاه کنم.

ساده بگم : پیرمردی در پی آخرین توصیه رفیقی که سالها پیش، در واپسین دقایق زندگی از او خواسته یی داشته، به اون سوی دنیا میره تا بوسه یی پدرانه به شانه پسری بزند که پدرش خیلی سال پیش رفیق گرمابه و گلستانش بوده.  پیرمرد با صفای سالهای گذشته اش به سفارش رفیقی که دیگر نیست فرسنگها راه اومده.... و درست همین جاست که به پسر جوان میگه: " این یک بوسه معمولی نیست ، تودنیا بعضی چیزها ما به ازاء نداره. قدرشو بدونید آقا"

نمایش " هفت شب با مهمان ناخوانده " روایت گفتگو که نه ، تعامل دو انسان  از دو نسل و به ظاهر از دو جنس متفاوت است. ولی این حوصله و اعتقاد پیرمرد به همدلی بود که پسر گوشه گیر کج خلقی که قصد بریدن از این دنیا رو داشت، وارد گفتگو کرد.   

" هفت شب با مهمان ناخوانده " خیلی ساده و خودمانی دوباره یادآوری کرد که اتفاق خودش نمی افتد و اگر گفتگویی باشد با اندک صبر و حوصله و کمی هم همدلی ، در نهایت میشود در آغوش گرفتن دو دوست و با هم گوش سپردن به نوای موسیقی . حالا این موسیقی میخواهد آواهای موبدان تبتی باشد و یا قطعاتی از آلبوم اهورا. هر چه که باشد هر دو با هم از شنیدنش به یک اندازه لذت می برند و می فهمندش.

حیف بود بعد از ترک سالن اصلی تاترشهر به دوستان پیشنهاد لذت بردن از نمایش " هفت شب با مهمان ناخوانده " را در سه شب پایانی اجرا ندم تا لذتی مشترک از دیدن نمایش داشته باشیم :)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 0:16  توسط ف.ف  | 

-          تو خیلی خودخواهی! حاضر نیستی به خاطر من از هیچ کدوم از برنامه های شخصی ات بگذری. اصلا میدونی معنی رابطه دو نفره چیه ؟همه چی شده برنامه های خودت! همیشه هر چی که تو بخوای. خسته شدم از بس شنیدم "امروز نمیشه چون میخوام با همکارام برم کافی شاپ، سه شنبه نمیشه از هفته پیش به وحید قول دادم با هم بریم استخر، این هفته نریم خونه مامانت اینا آخه دوست دارم بریم چالوس عکاسی، هفته دیگه رو نمی دونم حالا ببینیم چی میشه ! " می بینی علی همه چی شده برنامه های تو  !

-          چی میگی مریم این تویی که دوست داری من به خاطر تو همه برنامه هامو تغییر بدم! چرا باید به خاطر این که تو هوس کردی بریم بیرون قولی که از قبل به دوستم دادم رو به هم بزنم؟ تازه همین دو روز پیش بود که زنگ زدی بعد از کار باهات بیام دکتر. آخه من چه جوری از میدون آزادی پاشم بیام مطب دکتر . امروز هم که آخر هفته اس یه چیز دیگه میگی.

-          به خاطر من؟! یه جوری میگی به خاطر من که انگار ویزا گرفتی تا از سرکار بیای و با هم بریم دکتر! علی محل کارت تو همین تهرون خراب شده است! از آزادی تا مطب دکتر نه پاسپورت میخواد نه ویزا! تازه انتظار زیادیه که آخر هفته با هم جایی بریم؟ میشه بگی کی نوبت به من میرسه ؟

-          خوب! بیین مریم ! من عاشق عکاسی تو هوای پاییزی ام. از قبل هم قول دادم! قرار نیست به خاطر تو برنامه های من تغییر کنه.

مریم با صدای خفه ایی که خیلی سعی می کرد شبیه داد زدن نباشه گفت : باشه. دیگه خسته شدم!

چراغ قرمز چهارراه قائم مقام 116 ثانیه رو نشون میداد. مریم پشت فرمون به آخرین حرفهایی که به علی گفت فکر می کرد. همین که یادش اومد علی چه جوری با بی خیالی همیشگی کاپشنشو پوشید و رفت، چشماش از اشک سوخت!

چراغ 110 ثانیه رو نشون می داد که اولین اشک مریم سرازیر شد. با خجالت به ماشین کناری نیم نگاهی انداخت. دو جوون که تو  پژو 405 نقره ای بی خیال همه چی با صدای بلند موزیک، سیگار می کشیدن به تنها چیزی که حواسشون نبود اشکهای مریم بود. وقتی یادش اومد این اولین باری نبوده که از علی این حرفها رو شنیده و هر دفعه هم همین جوابها و همین رفتار تکرارشده راه گلوش رو بغص عجیب و غریبی گرفت.

95 ثانیه ! یه بار دیگه به حرفهای علی فکر کرد. انگار که عمدا بخواد خودش رو عذاب بده با یادآوری هر جمله و هر کلمه علی ناراحتیش و بغضش بیشتر میشد !

80 ثانیه. "یعنی من انتظارات زیادی دارم؟ نکنه داستان عشق پدربزرگ و مادربزرگ و این که آقا جون چه جوری تو سرمای سراب از پادگان مرخصی گرفته تا فقط چند ساعت مامان جون رو ببینه دیگه این روزها افسانه شده ؟ اصلا این همه داستان عاشقانه و کارهایی که عاشقان خسته از فراق برای معشوق می کردن هم هیچی ولی آخه دیگه از آزادی تا خونه مامان اینها که راه زیادی نیست که علی اینقدر غر زد و تازه آخرش هم قبول نکرد با من بیاد.

چراغ قرمز به کندی به 60 ثانیه رسید .مریم هنوز هم با بغض داشت خواسته هاشو با رفتار و حرفهای علی سبک و سنگین می کرد.

با کم شدن ثانیه های چراغ قرمز، اعتماد بنفس مریم هم لحظه به لحظه مثل چراغ راهنمایی به نقطه صفر نزدیک میشد. به خودش میگفت نکنه من زیاده طلب شدم؟ نکنه انتظار زیادیه که از  علی میخوام برنامه های شخصی اش رو به دلتنگی عصر جمعه ترجیح بده. 

8،7، 6 ،5 ، 4 رد شدن ثانیه ها مثل شمارش معکوس ساعت شنی مریم بود که با نزدیک شدن به صفر به این نتیجه رسید اشتباه از خودش و انتظارات زیاده از حد خودش بوده که اینجوری شد.

چراغ سبزشد. مریم برای اولین بار با چشمانی مه گرفته از تقاطع قائم مقام رد شد و کلی دلتنگی و اشک بود که پشت چراغ تو نگاه پسرک گل فروش جا گذاشت. انگار که تو اون جمعه دلتنگ پاییزی پسرک گل فروش هم تحمل اشک و بغض مریم رو نداشت!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 23:30  توسط ف.ف  | 

دخترجوان مدتها بود جایی ایستاده بود که بهش میگن دو راهی عقل و احساس ! دو راهی که یه طرف جوان لاغر دانشجویی بود که به نگاهی متوجه اندوه چشمان دختر می شد و طرف دیگه مهندسی در  میانه دهه چهل با رفاه یک زندگی بی دغدغه. یک طرف دانشجویی بود که دستانش نوازشگر انگشتان ظریف دختر بود و بی اشاره ای باران کلمات و شوخی و خنده بود که به آرامی با لبخندی شروع می شد و طرف دیگر به توصیه ها و نگاه حامی مهندس ختم می شد! دختر جوان روزها بود که مانده بود بین عقل و احساسی که وقتی به سنگینی انتخابی که گریزی هم از آن نبود، فکر می کرد لحظاتش به کندی می گذشت.

خوب که فکر می کرد می دید این الاکنگ تاریخی از هزاران سال پیش هیچ وقت نقطه تعادلش معلوم نبوده. انگار که هر طرف این الاکنگ که بنشینی نتیجه ای جز زمین خوردن و پشیمونی نداره! اگه با سنگینی عشق زمین بخوری فکر می کنی کفه روبرو که الان دلخوش تو آسمون قهقهه می زنه نتیجه همون انتخاب درست عقل بوده یا شاید اگه اون طرف نشسته بودی الان با این شدت زمین نمی خوردی. و ...  داستان دو صندلی الاکنگ که فقط لحظاتی مقابل هم قرار می گیرن هنوز هم با رنگ و لعابی متفاوت، روایتی ست تکراری که بارها و بارها دیده ایم .هنوز هم آدمهای عاقل صدها دلیل برای انتخاب عقل میارن و عاشقان هم همان تعداد برای انتخاب احساسشان . فرقی هم نمی کند! هیچ کس راضی نیست ! فقط می ماند سرخوشی و نشئه انتخابی که فقط در لحظاتی کوتاه به سراغت می آید و دوباره تو می مانی و همان الاکنگ.

کم اند کسانی که صندلی خودشان را دوست داشته باشند. انقدر کم که انگار همه آدمهای الاکلنگ دوست دارند جای دیگری روی صندلی روبرو بودند.

نمیدونم چرا گفت و گو با دوستی که با گفتن جمله ای از مارسل پروست خداحافظی کرد، جرقه ای شد برای نوشتن این چند خط پاییزی آخر مهر..

 " در جستجوی مطلوب خویش به دیگران میندیش زیرا آنان نیز در جستجوی مطلوب خویشند"

                                                       

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1391ساعت 13:24  توسط ف.ف  | 

خانم دکتر در میانه چهل سالگی با آرامش همیشگی به حرفهای خانم نسبتا جوان شیک پوش گوش می داد. گاهی تند تند حرف می زد ، گاهی هم با شوخی زیرکانه ای که خنده خانم دکتر رو به دنبال داشت، خودش هم بلند بلند می خندید. چند وقتی می شد که به رسم دکتر روانکاو و بیمار همدیگرو می دیدند. هر چند که تازگی این دیدارها منظم و طبق قرارهای تعیین شده نبود ولی خوب هنوز هم این گفت و گوها و خنده ها ادامه داشت.

دخترک جوان که چهارسالی بود امورات منشیگری خانم دکتر رو بعد از کلاسهای دانشگاه با علاقه و ذوق خاصی انجام می داد، می دونست خانم دکتر چند دقیقه ای رو بعد از رفتن هر بیمارصرف یادداشت برداشتن از گفت و گویی که داشت می کرد؛ و البته اینو هم خوب می دونست که این زمان یادداشت برداری بعد از رفتن خانم نسبتا جوان بیشتر از بقیه بود. قرار ناگفته ای که بعد از چهار سال کار کردن خوب یاد گرفته بود. این بار وقتی که زن نسبتا جوان با لبخند همیشگی مطب رو ترک کرد، نوشتن خلاصه پرونده خیلی بیشتر ازمعمول طول کشیده بود و هنوز هم خانم دکتر زنگ نزده بود که یعنی بیمار بعدی لطفا! دخترک جوان باز هم به آقا و خانم میانسالی که منتظربودن لبخندی زد و نگاهی به تلفن کرد. بلندشد، کمی نگران در اتاق رو باز کرد. برخلاف همیشه که خانم دکتر در حال نوشتن پرونده بیمار بود، این بار با یه فنجون قهوه زل زده بود به حیاط ساختمون. – ببخشید خانم دکتر! – درست وقتی که خانم دکتر با آرامش برگشت و گفت بله طناز جان، اونوقت بود که متوجه چشمان خیس خانم دکتر شد. اولین باری بود که ... فقط مطمئن بود که هر چی بوده بی ربط به گفت و گو با خانم نسبتا جوان نبوده.  - چند لحظه دیگه بگو بیمار بعدی بیاد  – چشم

چند دقیقه ای از هشت گذشته بود که طناز بعد از مطمئن شدن از بسته بودن پنجره ها و شیرگاز رفت که تا فردا عصر خداحافظی کنه. ولی این بار به جای خدانگهدار همیشگی ، خانم دکتر صمیمانه گفت : طناز جان تا به حال به دغدغه های شخصی ات فکر کردی؟  - به چی خانم دکتر؟ - ببین چی خوشحالت می کنه؟ اگه اونقدر درگیر روزمرگی و کارهای دیکته شده بشی، کم کم تو قالبی قرار می گیری که رفته رفته یادت میره چی دوست داشتی. یعنی نمی دونی چی خوشحالت می کنه . اون وقته که تعداد " نمی دونم " هات اونقدر زیاد میشه که فراموش می کنی از خوردن یه فنجون قهوه تو یه کافه دنج لذت میبری یا نه! تا فردا به این دغدغه ها و خوشحالی های کوچیک فکر کن. شب بخیر

و طناز متعجب از چشمان بارونی که امشب برای اولین بار دیده بود و حرفهای نگفته و صمیمت غیر منتظره ای که تو نگاه و حرفهای خانم دکتر بود، سوار اتوبوس شد تا به دغدغه های شخصی اش فکر کنه ! درست همونطوری که خانم دکتر گفته بود!  نرسیده به آخرین ایستگاه بود که فهمید منظور خانم دکتر از " نمی دونم ها " چی بوده.  نمی دونم " های زیادی که باعث ترسش شده بودن. فقط اینو می دونست که فردا عصر قبل از قرار اولین بیمار، به خانم دکتر میگه که بله حق با شما بود! من هم تو این قالب هر روزه تعداد " نمی دونم " هام خیلی زیاد شده .... خیلی خیلی زیاد!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 19:14  توسط ف.ف  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 22:35  توسط ف.ف  | 

بچه بودم! بچه که میگم منظورم بیشتر به گروه سنی نوجوان میخوره تا کودکی دوران موشکباران و جنگ. با اعتماد به حافظه و مروری بر خاطراتم میتونم بگم اولین بار، نمایش سلطان مار بود که منو با جادوی صحنه آشنا کرد. نمایشی که بر اساس متنی از استاد بهرام بیضایی و کارگردانی گلاب آدینه تبدیل به شبی خاطره انگیز شد. فکر کنم همون جا بود که یه جورایی جا پای من تو تاتر محکم شد و من شدم تشنه نفس بازیگر . بعدها هم دست روزگار منو با دوستی همراه کرد که قدم به قدم با من تو برف و بارون به جادوی صحنه اومد. یا بهتره بگم منو با خودش کشوند به تالار وحدت با رستم و سهراب، به فرهنگسرای بهمن و بینوایان ، به تالار سایه و البته همیشه هم سالن اصلی تاتر شهر جزجدانشدنی برنامه بود. دوستی که درسته شش ساله به نبودنش عادت نکردم و هر چند که تو این شش سال دوستی های ارزشمندی هم به آلبوم خاطراتم اضافه شدند ولی خوب .. هیچ وقت فراموش نمی کنم که وقتی بهش گفتم آخه من با این بخیه های آپاندیس چه جوری تا تاتر شهر بیام ؟! گفت نترس من دستتو میگرم و میبرمت ... و من تو سنگفرش یخ زده تاتر شهر فقط به اسم کارگردان بازی استریندبرگ فکر می کردم. تازه بعد از اسم کارگردان بود که نگاهی به نام سه بازیگر انداختم . هما روستا، رضاکیانیان و احمدساعتچیان. بعد از نمایش هم نزدیک به نیمه شب دو دانشجو از تاتر شهر رفتند که ساک و چمدون بردارن و با اولین اتوبوس راهی اصفهان بشن  و برسن به درس و دانشگاه و یه عالمه جزوه های نخونده .

 امروز پنج شنبه 22 تیرماه یکهزار و سیصد و نود و یک، من بدون دوستی که دیگه نیست رو پله های تاتر شهر چقدر اشک ریختم به خاطرات تاتری که حالا بدون " استاد حمید سمندریان " نمی دونم چه رنگی میگیرن. امروز وقتی محمد یعقوبی گفت به افتخار استاد سمندریان دست بزنید انگار پانزده سال خاطرات من گم شدند و رفتند. وقتی هم که ایوب آقاخانی گفت امروزسپید پوشیدم چون افتخار می کنم جایی زندگی می کنم که کسی مثل حمید سمندریان تاتر رو برای ما ترجمه کرد ؛ یادم افتاد به شبی که بعد از " ملاقات بابانوی سالخورده " چه دوست داشتنی و فروتنانه استاد سمندریان با من در بلبشوی چهارراه ولیعصر از فردریش دورنمات گفت ! بین این همه اشک و حسرت، من مبهوت لبخند و فروتنی استادی شده بودم که هنوز هم باورم نمیشه کسی ده سال به پای " دایره گچی قفقازی " بشینه تا مجوز بگیره ! حسودیم  میشه به این همه عشقی که به کارش و به تاتر داشت. به خودم میگم کی دیگه بعد از بازی استریندبرگ جواب دختری نوزده ساله رو تو راهروی تالار سایه میده ! دخترکی که یواش یواش و سرزده پا به دنیای تاتر گذاشته بود! 22 تیرماه تو تاتر شهر گذاشتم اشکهام خودشون بیان و من بدرقه کنم استادی نازنین رو که به قول حامدبهداد آرزو به دل از دنیا رفت. آرزو به دل اجرای نمایش گالیله . عجب حسرتی داشت استاد سمندریان وقتی از زبان حامد بهداد ، پرویز پورحسینی ، سعید ذهنی و دیگران بارها شنیدم که  آرزو به دل اجرای نمایش گالیله بود و رفت ! وقتی مجری برنامه به دوستداران استاد سمندریان گفت حالا خیال کنید که گالیله استاد سمندریان همین الان اجرا شده و شما آخرین پرده نمایش رو دیدید... و بعد هم تشویق و دست زدنی که انگار تموم شدنی نبود! این جمعیت قصد داشت به خیال خودش با آخرین پرده گالیله با استاد خداحافظی کنه .... و همچنان کف زدن بود و تشویق و اشک دوستداران ...

تو راه برگشت از تاتر شهر، سرمو از پنجره اتوبوس کردم بیرون و گذاشتم باد اشکهامو خشک کنه. درست مثل عزاداری بودم که از مراسم خاکسپاری برمیگرده .به خونه که نزدیک شدم، با خودم  گفتم دوستی که آغاز پیوند جدی من و تاتر بود رفت استاد سمندریان هم رفت ولی چه خوب که دوستی دیگه امروز با تلفنی منو به مراسم سوگ انسانی نازنین و بزرگ دعوت کرد و بعد هم با  گپی تو کافه تاتر شهر به من یادآوری کرد که هنوز هم آدمها همدیگرو پیدا می کنن.

در سوگ استاد حمید سمندریان ... روحش شاد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 14:40  توسط ف.ف  | 

این بار دقیقا می دونم از این کتابفروشی کوچیک تو این جای خوش آب و هوا چی میخوام ! کتابفروشی که مجموعه آلبوم های نسبتا خوبی هم داره و  گوشه این باغ تو هوای خوب شمرون می تونم با آرامش نفسی تازه کنم. با یه سلام سریع به فروشنده وارد کتابفروشی میشم. هنوز چند لحظه ای نگذشته که صدای موسیقی ای که پخش میشه منو با خودش همراه می کنه ..

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم، هر شب

بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم، هرشب

به خودم میام که شعری که تو فضای کتابفروشی پخش میشه رو زمزمه می کنم و اصلا هم حواسم نیست که زل زدم به قفسه رمان آمریکای لاتین ! انگار که اسم کتابها رو نمی بینم. به خودم میگم نکنه زمزمه من بلندتر از صدای موسیقی بوده ! با خجالت به فروشنده نگاهی میندازم که سرگرم توضیح کتاب اریک امانوئل اشمیت به دختری جوان ست و اصلا هم حواسش به من نیست . خوب خیالم راحت شد.

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چنان بی آزار با دیوار نجوا می کنم، هرشب

دوباره نگاهی به کتابهای قفسه روبرو میندازم . نوشته : روانشناسی ! ولی من که روانشناسی نمی خواستم ! چرا اینجا ایستادم ؟ اصلا این صدا و موسیقی که منو همراه خودش از یه قفسه به قفسه دیگه می میبره صدای کیه ؟! دارم فکر می کنم اسم کتابی که میخواستم بخرم چی بود ؟ فروشنده همچنان در حال صحبت با دخترکه و من که جلوی قفسه ها می ایستم و مبهوت نگاه می کنم ولی تمام حواسم به موسیقی وشعری ست که میگه :

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم، هرشب

وای خدایا اصلا اسم کتابی که میخواستم بخرم، یادم نمیاد ... انگار که  تا این موسیقی پخش میشه من هم آلزایمر گرفته باشم.

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم، هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شب حاشا می کنم ، هر شب

 دخترک با دو نمایشنامه امانوئل اشمیت رفته و من با آخرین نوای موسیقی تازه یادم میاد چی میخواستم : اااا ببخشید کتاب "در فاصله دو نقطه " دارین ؟ بذارین نگاه کنم . ممنونم و یه چیز دیگه سی دی این آهنگی که داشت پخش میشد هم میخوام . بله حتما . متاسفانه کتاب تموم شده ولی این هم سی دی شما .

حالا من چند روزی ست که  با صدای شیدا  و مسعود جاهد زمزمه می کنم .

مرا یک شب تحمل کن که تا باورکنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم، هر شب

آلبوم : خسته تر ازکویر / همخوانی شیدا و مسعود جاهد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 14:9  توسط ف.ف  | 

نوشتن در مورد بعضی کتابها خیلی سخته ! شرح دادن بعضی دیدارها هم روی کاغذ اصلا آسون نیست ! انگار که دوست داری لذت خوندن اون کتاب یا دیدار و گفت و گویی که داشتی تا مدتها با خودت مزه مزه کنی . خوب که شیرینی دلچسب کتاب یا دیدار و احساس کردی، حالا که میخوای راحت بشینی و تو دفتر سیمی همیشگی بنویسی صفحه یک ، ناخودآگاه چنان ترسی از شکوه اون دیدار یا کتابی که خوندی بهت دست میده که بدون این که خودت بدونی این ترس به یه وسواس تبدیل میشه. حالا اون اعتماد به نفس همیشگی که جسارت نوشتن بهت میداد ،شده یه ترمز  که مجبورت می کنه بارها و بارها در انتخاب کلمات فکر کنی . این حس عجیب و وسواس نوشتن رو اولین بار بعد از برگشت از فلورانس تجربه کردم . تو کوچه ها و خیابون های فلورانس چنان غرق در ابهت و زیبایی این شهر بودم که به خودم گفتم حتما یه مطلب مفصل بنویسم که  احساسی که در چشمان غرق در تحسین من باشه رو نشون بده ! ولی با گذشت 18 ماه از اون سفر به جز چند خطی که  در " سفرنامه ۸۹"  در مورد فلورانس نوشتم، هیچ کلمه ی دیگه ای نتونست حسن تحسین من از اون شهر  رو نشون بده. انگار که تعمدا بخوام بگم خودتون به فلورانس سفر کنید و ببینید ! همین ترس در مورد دیداری که یکشنبه گذشته داشتم هم هست! هر جور که بخوام لذت لحظات سپری شده و ساعات دلپذیری که از خوش شانسی روزگار نصیب من شده بود رو بنویسم از ترس این که به خودستایی متهم بشم از نوشتن منصرف میشم . ترس این که واژه های انتخابی من ادای دین کوچکی از شوق ، لبخندها و هیجانی که داشتم نباشند. هنوز هم چشمانم رو می بندم و از شگفتی گفتگویی که داشتم لبخندی می زنم تا  تک تک لحظات یکشنبه گذشته از ورودم  با سلامی خجالتی تا خدانگهدار و آرزوی دیداری دوباره رو در ذهن مجسم کنم. همین لبخند، قدردانی کوچکی است از تک تک لحظات دیدار من با بانویی فرهیخته در طبقه سوم خانه ای قدیمی .

بگذریم ...

این نگرانی در مورد کتاب های خیلی خوبی که خوندم هم تکرار میشه . کتابهایی که اونقدر جذاب و دلچسب بودن که بارها از لذت خوندن جمله ای، چند لحظه ای مکث کردم و دوباره ادامه دادم . خیلی خوش شانس بودم که این کتاب رو دوستی به من معرفی کرد و البته اونقدر خوب بود که باز هم دچار همون وسواس شدم و بعد از چندماه از خوندن کتاب دارم دوباره به خودم قول دادم که حتما چندخطی بنویسم . همه ی این دست دست کردنها شد وسواس من در انتخاب کلمات و معرفی کتاب " و نیچه گریه کرد " .

 اغراق نیست اگر با این جمله شروع کنم که  با کتاب " و نیچه گریه کرد زندگی کردم ! بارها و بارها با نفس عمیقی کتاب رو بستم و گاهی به تنهایی قدرتمند نیچه فکر کردم و گاهی به جسارت دکتربرویر . و البته اضافه کنید حس سرگردانی دلچسب من در کفه ترازو بین نیچه و دکتربرویر، که تا آخر رمان به طرز شیرینی باقی بود. گاهی با حسی پنهان موافق صلابت نیچه بودم ولی یواشکی منتظر بودم تا روی دیگر سکه رو در جدال دو هوش و دو قدرت فکری در چند صفحه بعد ببینم .  

رمان " و نیچه گریه کرد " به قلم دکتر اروین یالوم عجیب دلچسب بود . استاد روان درمانی دانشگاه استنفورد و نویسنده کتاب روان درمانی اگزیستانسیال ، با زیبایی کم نظیری تخیل و واقعیت را در رمان منسجم خود ترکیب کرده تا اثری به ما نشان دهد که گویی دو شخصیت بزرگ ، برجسته و تاثیرگذار قرن ما خود زنده اند و با ما سخن می گویند .از این کتاب دو ترجمه منتشر شده که به نظر من، ترجمه مهشید میر معزی،  هیجان تقابل دو قدرت فکری و گفت گوها را بهتر بیان می کند .

 گفتار پشت جلد کتاب بهترین توضیح مختصر از رمان  " و نیچه گریه کرد "  :

"وین ،پایان قرن نوزدهم ، لوسالومه ( دختری روس ) آمده است تا دکتر برویر، پزشک مشهور روانشناس و استاد فروید را بیابد . دختر روس نگران دوستش نیچه است . دکتر برویر باید اندیشمند بزرگ و تنها را که از سردرد شدیدی رنج می برد، معالجه کند و او را از این گرفتاری برهاند. ولی نیچه نباید از جریان بویی ببرد. دکتر برویر تصمیم می گیرد با روش جدید " بیان درمانی " که به تازگی در مورد بیمار دیگرش تجربه کرده ، نیچه را درمان کند. دکتر برویر برای تشویق نیچه به صحبت کردن ، وضعیت بیمار جوانش آنا را برایش تشریح می کند.به این ترتیب میان دکتر برویر آرام و دلسوز و پروفسور نیچه ی حساس و خوددار ، دوئل گفتاری تندی به وجود می آید و هر چه این دو به هم نزدیک تر می شوند ، دکتر برویر بیشتر متوجه می شود که فقط در صورتی می تواند نیچه را معالجه کند که نیچه خودش اجازه این کار بدهد."

و نیچه گریه کرد / نویسنده : دکتر اروین یالوم / مترجم : مهشید میر معزی / نشر : نی

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1391ساعت 18:45  توسط ف.ف  | 

اپیزود یک :

از دیشب که نه، دقیقا از دو شب پیش مدام به جمله ی علی فکرمی کرد.  هر کاری هم که می کرد مثلا  شستن ظرفها یا موقعی که داشت پیش گزارش جلسه رو آماده می کرد و یا حتی تو جلسه اداره استاندارد که باید از محصول جدید دفاع می کرد، باز هم حواسش به حرف علی بود. اصلا چطور بعد از دو سال زندگی مشترک، هنوز علی نمی دونست که من از چی ناراحت میشم؟ چرا جلوی خانواده اش اون هم  بعد از این همه مدت که از هم خبری نداشتن باید این حرفها رو می گفت ؟! بدتر این که اصلا به روی مبارکش هم نمیاره که من از چی ناراحت شدم! یعنی واقعا نمی دونه من ناراحتم یا این که دلخوری من براش مهم نیست ؟ یه سوال هم نمی کنه که "چرا دو روزه مثل همیشه حرف نمی زنی" ؟ مثل همیشه موقع خداحافظی تو ماشین نمیگی پس تا شب بوس بوس "؟! چطور علی همه اینها رو می بینه باز هم هیچی نمی گه ؟! یعنی این که من براش مهم نیستم ؟

فکر کردن  به جمله دو شب پیش علی کم بود ، حالا که داشت گوجه فرنگی ها رو به دقت رو خیار و کاهوی سالاد خرد می کرد ، این بی تفاوتی علی بیشتر آزارش میداد. با هر تکه ای از گوجه فرنگی بریده شده انگار عصبانیتش هم بیشتر میشد. ای بابا انگار نه انگار که من ... درست همین موقع صدای چرخیدن کلید باعث شد که تندتر نصفه گوجه فرنگی رو خرد کنه . علی مثل همیشه با با یه سلام محکم وارد شد ولی این بار با مکث کوتاهی اضافه کرد؟ مریم چیزی شده ؟! و تنها جوابی که شنید این سه کلمه بود : " یعنی واقعا نمیدونی ؟!"

اپیزود دو :

استاد با همون خوشرویی همیشگی و انرژی ای که همیشه موقع ورود به کلاس داشت ، وارد شد . تدریسش یه جوری بود که انگار چیزی که میخواد بگه آخرین کشف خودشه و ما هم اعضاء شورای دانشکده ! این بار بعد از آخرین اسلاید، مثل همیشه که منتظر شروع پرسش و پاسخ بودیم، با ماژیک قرمز رو تخته سفید نوشت : " صراحت بیان " در مقابل اون همه نگاه مشتاق و علامت تعجبی که تو چشمای همه ما بود، ادامه داد : " تعجب هم داره . وقتی جایی  در مورد صراحت بیان حرف می زنیم که ضرب المثلی داره که خودش مهر تائیدی به این همه برداشت و تاویل های متفاوت از حرف های ماست." به در بگو که دیوار بشنوه " حالا ما از در چه انتظاری داریم که به دیوار چی بگه و بماند که دیوار بی نوا هم چه برداشتی از حرفهای ما خواهد داشت ؟ اصلا این که ما از ابتدا رک و صریح به دیوار نمیگیم خود حکایت جالبی است .عادت کردیم که هر روز هزاران معنی پشت هر نگاه ، کنایه یا هر متنی رو کشف کنیم بدون این که به سادگی به هم بگیم چی شده! یاچی میخوایم! انگار ناخودآگاه از کشف این همه راز و رمز تو حرفها و نگاه ها لذت می بریم . عجب دنیای پر رمز و رازی واسه خودمون درست کردیم ؟ هزاران برابر سخت تر و پیچیده تر از داستان های کاراگاهان پلیسی .

اینها آخرین حرفهای استاد پیش از ترک کلاس و پایان جلسه ای بود که بدون پرسش و پاسخ تمام شد !

اپیزود آخر

 و من همچنان به سوالهایی تکراری فکر می کنم که کم هم نیستند : "منظورش از این که گفت امروز نمی تونه بیاد چی بود؟ از این که دو بار دعوت منو رد کرد چی ؟ واقعا دوست نداره بیاد یا این که داره بهونه میاره ؟ چرا 2 روزه که هیچ خبری ازش نیست ؟ با این کارش چی میخوادبگه ؟با قهوه بعدی به چرایی این سوالها و این عدم شفافیت ها فکر می کنم! به خودم میگم چرا علاقه داریم حتما طرف مقابل از جواب ندادن تلفن و یا بی پاسخ گذاشتن اس ام اس پی به منظور ما ببره . یاد مصاحبه چند سال پیش مجله فیلم با یکی از کارگردانان سینما افتادم . در جواب به سوال خبرنگاری که پرسیده بود چرا از تلفن همراه استفاده نمی کنید گفته بود :" چون در جامعه ای زندگی می کنم که مردم با تلفن قرار میذارن و با اس ام اس همون قرارو کنسل می کنن ! انگار که جرات حرف زدن و یک فضای خوب گفت و شنود از بین رفته ست "

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 23:41  توسط ف.ف  | 

هر از گاهی موضوعی میشود یکی از دغدغه های ذهنی من  و بعد هم  تصادفا موضوع گپ های من و دوستان در کافه . این دغدغه گاهی نحوه ارتباطات و روابط ضعیف و عجیب  آدمها در سالهای اخیر بوده . روابطی که باعث شده  ارتباطات کلامی موثر سال به سال ضعیف تر و ضعیف تر شوند. انگار که خودمان تعمدا بخواهیم در دنیایی از سوتفاهم ها  زندگی کنیم . دنیایی که آدمها بیشتر بر اساس برداشت های شخصی و مجهولات ذهنی در مورد طرف مقابل  تصمیم گیری می کنند. مثلا به جای این که در یک فضای خوب ارتباطی و بده بستان کلامی ،گفتگوی خوبی داشته باشند به اشاره ای آماده در هم شکستن هر رابطه ای هستند . به تازگی موضوعی یکی دیگر از دغدغه های تازه من شده و اتفاقا تعطیلات نوروزی هم فرصتی شد که با دوستان در این مورد گپی بزنیم . موضوعی که متاسفانه دوستان خوش ذوق  با من هم عقیده بودند ! " پنهان کاری و کم تحملی در روابط مشترک " .  روابطی که در زیر پوسته ای  زیبا به نام " زندگی مشترک " ،غرق در پنهان کاری ( دروغ !) با کم تحمل شدن هر دو طرف ! هر چه بیشتر از پوسته به ظاهر زیبای خود فاصله می گیرد. به جای فضای گفتگو و یا حتی دعوا ، وقت همراهی و شناخت شریک زندگی با  برنامه های  شخصی یک طرفه ای پر شده که خیلی مواقع در پرده دروغ پنهان می ماند!  

 بی انصافی است که با دیدن چند مورد حکمی صادر کنم ولی به گواه دوستان هم ؛ رفته رفته مفهوم زندگی مشترک رنگ وارونه ای به خود می گیرد . انقدرهمه مثالهای مشترک از پنهان کاری داشتند و حرفهایی که متاسفانه مرتبا تائید می شد ،که دیگر  تکراری بود داستان همسری که هیچ گاه قیمت واقعی خریدهایش را نمی گوید ، همسر دیگری وبلاگی نویسی است بدون این که شریک زندگیش بداند ، دیگری کوچکترین حرفی از برنامه های تفریحی با دوستانش نمی گوید و  .... کم نبودند مواردی خیلی از این تلختر.

مایه تاسف  زمانی است که بدانیم این دو شریک زندگی تحمل ساعتی گفتگو یا شنیدن ساز مخالف را ندارند یا به قول دوستی همسران امروز حتی بلد نیستند با هم دعوا کنند . انگار که در این چند سال لیست بلند بالایی از " عدم تفاهم ها " درست کرده ایم و به مجرد کوچکترین بحثی چاره کار را رجوع به لیست عدم تفاهم خودمان می دانیم  و چندی بعد هم جدایی  !!! به همین راحتی !! چاره کار فقط و فقط  سوا کردن مسیر زندگی از شریک زندگی است  و هر کس به راه خود ! حالا چه رسمی و چه پنهان .

اندک زندگی مشترکی سراغ داشتیم که دو زوج به واقع همراه مسیر زندگی باشند . با این حرفها شاید متهم  شوم به سنتی بودن و یا به قول دوستی داشتن اعتقاداتی به مانند عصر ملکه ویکتوریا !! ولی خوب هنوز هم برای من زندگی مشترک معنایی جز همراه بودن در یک مسیر نیست .

دیروز مستندی از زندگی همسر رئیس جمهور فرانسه دیدم . مستندی راجع به سال اول حضور او در کاخ الیزه در برخورد با نوع جدید زندگی سیاسی – اجتماعی و همسر رئیس جمهور بودن . در قسمت سوم مستند ؛ زمانی که کارلا از عشق به همسرش می گوید و این که چگونه این عشق باعث شد نوع کاملا متفاوتی از زندگی را بپذیرد که نه تنها اصلا به آن فکر نمی کرده بلکه بسیاری مواقع حتی خسته کنند ه و طاقت فرسا هم بوده . در ادامه کارلا می گوید :" اعتقاد دارم رابطه دو زوج در زندگی باید مانند باغ و باغبانی باشد که مدام در زندگی ، بنا به شرایط ، نقش آن دو عوض می شود ." .. آنقدر این تشبیه " باغ و باغبان " برایم جالب بود که با خودم گفتم چه خوب که دو نفر به راستی و عمیقا بتوانند باغبانی دلسوز  برای دیگری باشند . نقشی که هر از گاهی با شرایط زندگی ،  از یکی به دیگری تغییر می کند .

 گاهی من باغبانم و گاهی تو ...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 20:33  توسط ف.ف  | 

تجربه آشنایی با آدمهایی جدید، درست مثل رفتن به یه مملکت دیگه  پر از هیجان و سرخوشیه .همیشه تو را ه برگشت  از مهمونی و گپ زدن با دو تا آدم جدید،  با لبخندی رانندگی می کنم که انگار یه غار جدید زیر زمینی کشف شده باشه  حالا این کشف می تونه گپی طولانی از هر جایی که فکر کنی با آشنایی خیلی دور باشه . آشنایی که  باید اقبال بلندی داشته باشی که به هر دلیلی هر چند سال یه بار به  اجبار مراسم ترحیم یا تولد، دیداری تازه بشه . ولی حالا خیلی خیلی اتفاقی ! یه  صحبت کوتاه تلفنی میشه دعوت به ناهاری ساده با گپی شش ساعته و خداحافظی ای که مژده پیدا کردن یه دوست صمیمی خوب رو میده ! یا این کشف می تونه یه آدم جدید تو یه مهمونی باشه که از شنیدن خاطرات سفرها و تجربه هایی که داره اونقدر ذوق زده میشی که خودت هم باورت نمیشه تو همین مجال کوتاه، شنیده های نابی راجع به روستاهای بکر و عجیب لرستان و خوزستان برات گفته باشن  !  یا شاید این کشف خنده از ته دل دخترک میز کناری باشه که هر بار ی که می خندید با لبخندی  از سر تحسین نگاهی می کردم . نگاهی که برای من یادآور این بود  که خیلی وقته چنین خنده هایی نشنیدم . در حالی که واقعا نمی دونستم این نگاه و لبخند من سرآغاز گفتگو  و در نهایت دعوت به سفری یک روزه  با لحظاتی خاطره انگیز و  به یادموندنی میشه   ! خاطراتی که  شاید برای خودم هم باور کردنش سخت باشه که فقط ۲ روز ! پیش بود که  همین خنده های از ته دل باعث شد  این غار زیبا رو کشف کنم . خلاصه که تو زندگی همه لحظاتی از این دست پیدا میشه . فقط کافیه خوب خند ه ها رو بشنویم ، خوب گوش بدیم به حرفهای شنیدنی و خوب نگاه کنیم به لبخند هایی که این روزها به ندرت دیده میشه .

                                                                                      فروردین ۹۱ ، کافه کافکا

( بعد از نوشتن پیش نویس این مطلب ، با دوستی راجع به ایده آدمهای جدید و  کشف غار زیرزمینی صحبت کردم که با شوخ طبعی همیشگی اش یادآوری کرد :" فقط مواظب باش تو پیچ و خم این غار گم نشی"  )

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 23:7  توسط ف.ف  | 

کتابی که به تازگی به رسم تبریک زادروز از دوستی خوش سلیقه هدیه گرفتم ،  نه اونقدر نفسگیر به حساب میاد که تو چشم به هم زدنی به ردیف کتابهای خونده کتابخونه اضافه بشه و نه اونقدر سنگین و بی رمق که حالا حالاها جزئی از ستون کتابها و مجلات کنار تخت باشه که منتظرن  زمانی خونده بشن ! یعنی این که کتاب جز دارو دسته هیچ سیاه و سفیدی نیست . ولی اونقدر خاکستری هست که قبل از خواب به " کارل " بی نوا و انتخابهاش فکر کنم . انتخابهایی که باعث شرایطی میشه که می تونه تصویر اغراق شده ای از تابلوی زندگی هر کدوم از آدمهای دور و بر ما  باشه .  خیلی وقت بود   ذنبال فرصت مناسبی میگشتم که در مورد " کارل " و داستانهایش بنویسم . یا این که چی شد " کافکا " تصمیم گرفت داستان جوانکی به نام " کارل " رو کاغذ سفید بیاره  ! که به نظرم این آخری می تونه خیلی جالبتر از خود کتاب باشه .

با عجله از پله های کافه گالری بالا می رم . با قدمهایی که بهتر از من میدونن این بار ، این همه جدیت برای نوشتن چند خطی درباره کتاب " آمریکا " از کافکا و جوانک آلمانیه که تک و تنها قدم به قاره آمریکا میذاره . تو شلوغی کافه گالری دنبال صندلی خالی می گردم . تو این همه شلوغی چشمم بیشتر عوامل و بازیگران نمایش " آمدیم ، نبودید ، رفتیم " می بینه و کمتر صندلی خالی به چشم می خوره . اما نه ... ! مثل این که این میز و صندلی خالی منتظر من بودن که هنوز میزبان کسی نشدن و کسی هم نتونسته مُهر رزرو به پیشونی میز بچسبونه . مثل همیشه به راحتی دفتر یادداشت سیمی همیشگی تو کیف پیدا میشه ولی هر چی بیشتر می گردم بین این همه  کلید و پول خرد هیچ خودکاری پیدا نمی کنم ! به خودم میگم : درست شده مثل یکی از داستانهای " کارل " ! تو این فکرم که سایه جوانک کافه دار با کاغذ و خودکار کنار من  دیده میشه . یعنی این که چی میل دارین ؟ بانگاهی ثابت به خودکار تو دستش میگم قهوه لاته ... ولی خودکار هم دارین ؟ مکثی می کنه و با سریعترین حرکتی که میشه تصور کرد خودکار و میذاره جلوی من و میگه : این مالِ شما ! با تشکر ی کوتاه و یادآوری این که حتما موقع رفتن  امانتی ارزشمند شما رو پس میدم ، بلافاصله  شروع به نوشتن  می کنم . هنوز چند کلمه ای در مورد کافکا و " کارل " ننوشتم که به خودم میگم چی میشد اگه این جوانک کافه دار هم تو یکی از اون موقعیت های مسخره کارل گیر کنه و این خودکار باعث یه جنجال یا اخراجش بشه ! درست مثل اخراج کارل موقعی که آسانسورچی هتل بود و همه چیز کمتر از یکساعت به پایان رسید . مثلا بدون خودکار و با اعتماد به حافظه اش ، سفارش میزی رو بگیره که ده نفری از اهالی تاتر در مورد آخرین شاهکارهای !! در حال اجرا صحبت می کنن . ولی خوب این حافظه که همیشه خوب از آب در نمیاد ! سفارشهایی که اشتباهی جلوی هر کس گذاشته میشه ، غوغایی به پا می کنه که سروصداش با اوج گرفتن صدای موسیقی پخش شده از کافه بیشتر و بیشتر میشه .  و من با خودم فکر می کنم که تقصیر من بود یا جوانک کافه دار یا شاید هم کارل بیچاره که اینجا هم داستانش وارد فضای کافه شده . یانه ! شاید هم تقصیر خودکارِ تو دست من باشه ! تو این فکرها بودم که دیدم جلوی پیشخون کافه در حال حساب کردن و پس دادن خودکارم !!

و اما .......... کتاب :

آمریکا (مفقود الاثر ) / نویسنده : فرانتس کافکا / مترجم : علی اصغر حداد / نشر ماهی

" فرانتس کافکا در یادداشت های روزانه اش از این اثر به نام " مفقود الاثر " یاد کرده و به گفته ماکس برود ، اغلب در گفتگوها آن را " رمان آمریکایی " خود می خوانده است . کافکا نگارش این رمان را در پاییز ۱۹۱۲ آغاز و فصل نخست آن را به نام " آتش انداز" در سال ۱۹۱۳ به صورت مستقل منتشر کرد. ولی در نهایت این رمان ناتمام ماند و بخش هایی از آن نیز از میان رفت. ماکس برود در سال ۱۹۲۷ این اثر را با نام آمریکا به چاپ رساند و بعدها هم دو پاره نوشته نسبتا بلند را به چاپ دوم اضافه کرد. کافکا در نامه ای به سال ۱۹۱۲ به فلیسه باوئر ، ضمن مشخص کردن عناوین شش فصل نخست می گوید : تازگی ها از آیزن گاسه می گذشتم که یکی در کنارم گفت : از " کارل " چه خبر ؟ ! سربرگردانم ، مردی را دیدم که می رفت و بی اعتنا به من با خودش حرف می زد ! خوب البته کارل شخصیت اصلی رمان بداقبال من است و آن رهگذر  ناخودآگاه وظیفه داشت به من بخندد،،چون اصلا نمی توانم سوالش را تشویق تلقی کنم "

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 16:38  توسط ف.ف  |