- از وقتی که اومدیم یا زل زدی به این فنجون قهوه یا که : خوب چه خبر؟
- نه یه بار هم گفتم چه کارا می کنی
- خوب همین ؟!! اومدیم گپ بزنیم. درددلی ، حرفی ....
- چی بگم خوب...
- هیچی بذار سال دیگه بگو با یه دختری بعد از کلاس عکاسی آشنا شدم. منم بگم کِی؟ تو هم مثل همیشه جواب بدی : پارسال!!! بابا تو هم که خبرها رو یه سال دیرتر به آدم میگی. نمی دونم چه جوری یه سال این حرفها رو تو دلت نگه می داری. تازه جالبتر اینه تو مهمونی علی، به بچه ها میگی :" من و محمد رفتیم دربند سه ساعت صبحونه خوردیم . عجب املتی بود" ولی جالبه تو اون سه ساعت یه کلمه هم نگفتی که رابطه ات با مریم تموم شده! فقط میگی عجب املتی.. خوب دیگه چه خبر
- درد دلت تموم شد ؟ ! ولی این کافه عجب قهوه یی داره نه ؟ اسم بامزه یی هم داره. آدمو یاد خیابونهای چک یا ورشو میندازه.
- مگه اونجا رفتی ؟
- نه ! حتما باید رفته باشم؟! یادت نیست دوران دانشجویی تو خوابگاه چقدر فیلم از اروپای شرقی دیدیم؟ تازه از فیلم بهتر، تخیل آدمه که با کتاب خوندن چه بال و پری هم پیدا می کنه. فکر کن یه بار داستان عاشقی و نگاه دختر و پسری تو پراگ دهه 50 خونده باشی... دختری اهل چک و پسری که چند ماهیه قدم به این شهر جادویی گذاشته و تو کافه روبروی خونه دختر کار می کنه .اون وقت کافیه فقط یه بار تو زندگیت گذرت به پراگ بیفته تا با دیدن هر کافه یی زل بزنی به پنجره رو به کافه شاید که دختری از کنار پرده دنبال پسرک کافه دار میگرده.
- این کتابی که گفتی اسمش چی بود؟
- کدوم کتاب؟
- همین داستانی که الان گفتی؟
- اوه ه م .. محمد ! تو که میدونی تا بوی قهوه و صندلی لهستانی کافه به مشامم میخوره، فوری داستانی سر هم می کنم.
- میگم مهدی شاید دلیلش اینه که تو قهوه خونه دربند همش میگی خوب دیگه چه خبر!
- مثل این که خیلی دلخوری ها... خوب چی باید می گفتم؟ به همه عالم و آدم بگم که رابطه من و مریم دیگه تموم شد. اون وقت باید به کرور کرور سوال جواب بدم.
- مهندس .. همه عالم و آدم نه ! ناسلامتی من و تو دو تا دوستیم که تو هر سفر و مهمونی به همه میگی من و محمد 15 ساله کلی سفر با هم رفتیم... خوب حالا بعد از یه سال خبرمیدی؟ پس این دوستی که تو میگی یعنی چی؟ هی سیگار بکشیم ، قهوه بخوریم ، آخرش هم نفهمیم آدمی که سه ساعتی رو با هم گذروندیم دردش چیه؟ چه مرگشه؟ اصلا این 15 سال دوستی که تو میگی یعنی چی ؟ یعنی 30 بار بگی خوب دیگه چه خبر؟ یا این که لااقل 5 بار درددل کرده باشیم؟ اصلا میخوای سالی یه بار قراربذاریم و تو خبرهای سال قبل رو بگی؟
- خوب... محمد تموم شد؟ چی بگم !!! راست میگی ولی ..
- همیشه همه جوابات با این ولی تموم میشه. ولی چی؟
- هیچی بابا.. راستی این روزها دم عید که میشه با دیدن این همه سبزه و تخم مرغ رنگی دلم میگیره. یه جورایی دل تنگ میشم. دیشب تو بالکن خونه با هر پک سیگار به این فکر می کردم اینجوری شدم؟ انگار 4 یا 5 ساله که دم عیداین حس دلتنگی هم با بوی سبزه و هفت سین میاد. تو اینجوری نیستی؟
- خوب .. راستشو بگم من برعکس تو روزهای نزدیک تولدم اینجوری میشم. این حسی که میگی با نزدیک شدن به تولدم سراغم میاد. یه جورایی انگار که تو مسابقه با دیگران خودم رو عقب می بینم. یا شاید هم تاثیر سن و دهه چهارم زندگی باشه.
- ولی من هیچ وقت خودم رو تو مسابقه نمی بینم. ولی خوب اون حس و حال و تکاپویی که دیگران دارن من ندارم.
- ببین همین الان گفتی دیگران! پس خودت رو مقایسه می کنی.
- ... او ه ه م ... خوب
- شاید به خاطر اینکه بین مهدی واقعی و مهدی ایده آلی که تو ذهنت خیلی فاصله ست و با گذر سالها این فاصله بیشتر شده. یه جوری غم روبرو شدن با این فاصله به سراغت میاد.
- ببین تو هم وقتی کافه لاته میخوری یه روانشناس میشی ها. بذار ببینم تو کافه لاته ات چی ریختن
- حالا هر چی که ریختن... نظرت چیه؟
- درسته . شاید اون من ایده آلی که تو ذهنم بوده رفته رفته تو این سالها فاصله زیادی با منی که الان هستم پیدا کرده و ناخودآگاه اون غمی که گفتی هم بهش اضافه شده... شاید
- خوبه بالاخره این 15 سال دوستی به کاری اومد... دو کلمه هم درد دل کردیم
- محمد اینقدر دلخور نباش. دفعه بعد هر اتفاقی که بیفته اول به تو میگم . خوبه؟
- ببینیم ..... دوباره نگی که آبان سال پیش تو کتابخونه دانشکده پزشکی دختری دیدم ....
- خیلییییی خووووب
- راستی از کتاب جدید چه خبر؟ چی می خونی؟
- به صورت مکتوب هیچی. ولی تا دلت بخواد پیاده روی، فکر کردن ، دقت کردن.
- پسر تا این قهوه بیشتر از این اثر نذاشته پاشو بریم یه سر به شهر کتاب بخارست بزنیم ببینیم به صورت مکتوب چی می تونیم پیدا کنیم . لااقل تعطیلات از فقر فرهنگی نمیریم. پیک شادی که دیگه نداریم چند تا جوک بی مزه بخونیم و جدول حل کنیم
بشینیم چند صفحه یی بخونیم
- عالیه .. من حساب می کنم
- اینم عالیه